تبليغاتX
مشرق
مشرق

وبلاگ مؤسسه‌ فرهنگی درّدري، شاخه استراليا

 

سلام دوستان. امیدوارم ایام تان بهاری و روزگار به کام تا باشد. در جریان وبگردی ام به شعری برخوردم از خانم محبوبه ابراهیمی. مناسب دیدم آن را در این خانه هم بگذارم تا دوستان جوان مان هم آن را بخوانند. احمدی

تبريكيه به آقاي رييس جمهور!

 
 
 
 
 

آقاي رييس جمهور!
اگر چه ما به شما راي نداديم
شما
اما دوباره رييس جمهور شديد
مبارك است
زمستان نزديك است
و شما دوباره رييس جمهور شديد
اين يعني
امسال هم
خانه ام بي چراغ
كودكم بيمار
و دسترخوانم بي نان
خواهد ماند
شما دوباره رييس جمهور شديد
و من
همچنان از روزهاي تاريك قندهار مي ترسم
از تب تيزاب
بر نازكاي گونه ي خواهرم
از پسران انتحاري
كه در واسكت هاي شان مرگ جا به جا مي كنند
آقاي رييس جمهور!
پسرك شما در چمن بازي ارگ
هفت ساله خواهد شد
فرزند من
در برهوت نيمروز
در آتش باران هلمند
در قربانگاه قندهار
آيا
هفت ساله خواهد شد؟!
آقاي رييس جمهور
ابرها
ابرهاي آسمان شمايند
ببارند يا نبارند
غوزه هاي خشخاش
پروارتر مي شوند
و ما
ترياك مي فروشيم
و گندم تحفه مي گيريم
آقاي رييس جمهور!
كودكان در گل و لاي كوچه هاي پايتخت
كلان تر مي شوند
پنج سال ديگر
نفرت هم كلان تر خواهد شد.

 

 

 

                                                                     چهارشنبه, 13 عقرب 1388 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:40 توسط | |

لب جوي نشين و گذر عمر ببين

 

      چقدر زود؟ اگر دور از دوستان و یاران خود باشیم، دو هفته خیلی دیر می گذرد. به فضل الهی که دوستان در شهر ادلید خیلی زیاد هستند. همین هم باعث می شود که مصروف دید و بازدید باشیم. باهم بنشینیم و چای سبز بنوشیم، قصه و داستان و درد دل و.... این هفته چیز دیگری نیز بر آن اضافه شده بود. "کباب تفریحی ماهیانه". برنامه ی که در میان افغانها خیلی معروف است و پر طرفدار. فامیل ها بصورت گروه های کوچک و بزرگ، بر اساس رشته و بافته های فامیلی و دوستی، با همدیگر برای رهایی از غربت به تفرجگاه های داخل و بیرون شهر می روند. معمولا کباب می پزند، کلان ها قصه می گویند و كودكان و جوانان فوتبال، والیبال، و به ندرت بازی های عنعنوی همچو توب دنده و سنگیرگ می کنند.  من این برنامه ها را خیلی دوست دارم و از سهم گرفتن در آنها لذت می برم. چون، یگانه جایی که غبار غربت از رخ‌ام می زداید و انگار خود را در وطن حس می كنم. خلاصه در جنب و جوش همان مهماني بودم كه پيامي به تلفن همراهم رسيد: "اقبال سلام. جلسه می روی یا نه؟ در کتابخانه مرکزی منتظرت هستم". با دریافت این پیام پر محبت  از خیر تفریح گذشتم و برق آسا خود را در مکان نامبرده رساندم. بعد از ده ماه دوست عزیزم جواد خلیلی را ملاقات كردم تا به جلسه هفتگي درّدري برويم.

لحظه ی نگذشت که در جمع دوستان شاعر خویش قرار گرفتیم و جلسه شروع شد. ابتدا آقای خلیلی خود را به حاضرین معرفی کردند،چرا که ایشان برای اولین بار در جلسه نقد و بررسی شعر شرکت کرده بودند. از معرفی سوابق فرهنگی و ادبی خلیلی چنین معلوم شد که ایشان جلسه نیآمده، شاعر و داستان نویس هستند. بقیه دوستان هم یکی یکی خود را به دوست جدید شان معرفی کردند. 

    در بخش اخبار فرهنگی، الياس علوی از به پرده تصویر در آمدن فیلم مستند "همسايه" كه در مورد اردوگاه " سفيد سنگ" گفتند. این فیلم به همت هنرمندان افغان و با کمک مالی یکی از کشورهای دوست به تازگی تولید شده است. این زبان گویای شرایط زندگی و وضعیت حقوقی افغانهای مهاجر، طی فیستیوال ویژه ای در کشور سوئد افتتاح گردیده است. ولی هنوز در بازار های استرالیا قابل دسترس نمی باشد.

  به دلیل غیبت استاد احمدی از قسمت بعدی برنامه که طبق معمول بحث هایی در مورد تئوری و مبانی نظری شعر بود، بی بهره ماندیم. بنابراين، به شعر خوانی و نقد  اکتفا کردیم. طبعا، کوهنوردان ادب در ارتفاعات مختلف از قله های شعری و پختگی برای فتح بلندترین نقطه ی این کوه در حرکت اند،همینطور کیفیت شعری شان نیز متفاوت است. شعر های خوب همه تحسین شد و به شاعرانش به تلاش هر چه بیشتر وادار. اما روی بعضی از شعر ها کمی بیشتر صحبت شد و شاعران شان هم به عرق ریزی مغزی ترغیب گردیدند.

    بعد از نقد سروده های شاعران جلسه بصورت رسمی خاتمه یافت. اما در حاشیه ی جلسه مثل همیشه چای سبز و سیاه، و نقل و صحبت های شیرین هم بود. در این بخش از برنامه دوستان کنجکاو با آقای خلیلی آشنایی بیشتر حاصل کردند.


و اما در پايان چند شعر:

 اقبال حسين صفري

 

 تمام زندگی ام ای بهاران همه یادگار توست

و سنگ و چوب این عالم همه در انتظار توست

 

خیابان های شهر تشنه را آراسته مردم

بیا که قلب این مردم همه شهر و دیار توست

 

به دنبال تو ای سرو بهاری، خسته مردم

کجایی پرستار؟ همه محتاج تیمار توست.

 

 

زهرا حسيني  

تقديم به مولانا جلال الدين بلخي

 

به کجا خیره مانده ای؟"
به دستان من بعد از سالها انتظار؟

به پنجره ای کوچک
که رو به هشت صد بهار باز است؟

به کجا خیره مانده ای؟
به بلخ؟
که پیر شده است
و کسی نیست
تا
خاک را از چادری پلیسه ای اش بتکاند



یادت هست؟

آن وقت که از بلخ زاده شدی
و نامت
زنده ترین عنصر حیات گشت

و بهانه ماندن شدی
دخترکان سیاه چشم را



یادت هست

زمانی تنها بلخ یودی
یا ، فقط قونیه، تو را نفس می کشید

حالا
تمام جهان به دنبال تو می دود
و دستان من
در مدح تو می رقصند"


اقبال حسین صفری

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:24 توسط | |
چند خبر

۱- جشنواره ای ادبی بزودی در افغانستان برگزار خواهد شد به نام " سیمرغ". از شما عزیزان نیز دعوت شده است تا در این جشنواره شرکت کنید و آثارتان را بفرستید. می توانید به وبلاگ جشنواره سیمرغ سر بزنید و اطلاعات کامل را دریافت کنید. تنها ده روز فرصت باقی است.

۲- خانه ادبیات افغانستان پنجمین جشنواره‌ ادبی قند پارسی را در دو بخش آزاد و ویژه برگزار می‌کند. شرکت‌کنندگان ساکن ايران، افغانستان و ديگر کشور‌ها می‌توانند آثار خود را تا پايان ماه قوس (آذر) 1388 تنها از طریق پست الکترونیک (ای­میل) به دبیرخانه‌ جشنواره ارسال کنند. در ضمن، شاعران و نويسندگان مي­توانند در هر دو بخش جشنواره شرکت کنند‌. برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ آن آن مراجعه کنید.

اگر مایل می باشید می توانید آثارتان را به آدرس ایمیل دردریdorredarisa@yahoo.com

 روان کنید و ما جمعا همه را خواهیم فرستاد. البته مشخصات کامل خودتان را قید کنید.


نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:29 توسط | |
 

 

بنام خداوند جان و خرد                            کزین برتر اندیشه بر نگذرد

 سلامی چو بوی خوش آشنایی نثار ادب دوستان.

      امروز صبح که بیدار شد،حس خاصی داشت. این حس نه از ترس امتحانات آخر ترم بود یا دیر شدن کلاسهای دانشگاه بلکه مسؤلیت اخلاقی و ادبی یی که موسسه محترم فرهنگی "در دری - شاخه استرالیا" جدیدا بدوشش سپرده، "نیوروترانزمتر "های کاسه سرش را نوازش می داد. تا بدون کدام جرقه و پریشی از خواب برخیزد و گزارش روز یکشنبه (18/10/2009) "جلسه نقد و بررسی شعر" را با خونسردی تمام بنویسد.

     جلسه این هفته کلاس نقد و بررسی شعر یک بام و دو هوا بود. بیشتر غمگین و کمی هم خوش. غمگین از دو جهت. اول این که استاد احمدی مواد درسی تهیه شده برای این هفته را جا مانده بودند. آن هم تصادفی و دور از انتظار. چون در مدت یک سال و اندی از سلسله برنامه های نقد و بررسی شعر این اولین کلاس بدون مواد درسی بود. چون آقای احمدی هماره دفترچه ی که مواد درسی از قبل تهیه شده ای کلاس های مان را در دلش حفاظت می کرد، الماس وار در کیف داشتند. از قضا در این جلسه استاد بی خبر از این که کیمیای ادب دیگرطوی کیفش نیست، آنرا برداشته و با خود به کلاس رسانده بودند. اما نقشه ی که می بایست فامیل "در دری" را پله ی بر فراز "نوشاخ"  ادب نزدیک می کرد، شاید در یکی از تاقچه های کتابخانه شخصی استاد احمدی، چون نقشه ی راهنمایی بر کوهنوردی زل می زد که خود از قله پایین آمده و نقشه خویش را در بالای مرتفع ترین سنگ می بیند. اما در عین ضرورت مبرم، دسترسی به آن را محال و از معجزه های خیالات می داند.  روی همین علت بود که جلسه این هفته فقط به نقد شعر بسنده کرد و کسی گفت: "چقدر حیف" که از فرمایشات استاد در اطراف و پیرامون مبانی نظری شعر بی بهره ماندیم.

      دوم این که شاعر جوان و مهمان در دری – آقای محمد حنیف رضوانی (بودا) شاید برای آخرین بار در جلسات نقد و بررسی شعر در سال 2009 شرکت کرده بودند. بخاطر که فردا باید راهی سیدنی می شد و سلام ما را به  شاعر خوش ذوق و توانای مان آقای علی عظیمی می رساند. بعد هم آغاز سومین و آخرین سمستر درسی سال تحصیلی 2009 در دانشگاه را باید تدارک می دید. برای شان آرزوی موفقیت داریم و امیدوار به دیدار بعدی شان هستیم.

 

    جلسه ی این هفته کمی نشاط بر رخ از این داشت که یار رفته اش – اقبال حسین صفری بعد از دوازده جلسه توانسته بود دل از خط استوا کنده و دوباره به جمع دوستان قدیمی اش از شادی دندان هایش را به نمایش بگذارد. از طرفی هم این فرصتی شد برای آمادگی بیشتر و خوبتر شاعر خوب مان راضیه علی برای امتحانات و بقیه برنامه های درسی شان. چون ایشان دیگر مجبور نمی باشد که وقت کمی صرف گزارش نویسی جلسات نقد و بررسی شعر کنند. بعد از این اقبال رخصتی اش را به امید پیشرفت و تعالی سطح دانش هموطنانش به گونه برگ سبز تحفه درویش با یارانش شریک خواهم ساخت. و گزارش های این جلسه را خواهی نوشت. او گرچند در پایبندی به تعهداتش و عمل بر طبق دستورات لوایح هر مرجعی فرهنگی و علمی که تا حال در آنها افتخار بودن داشته، شهره ی عالم است. اما شاید نتواند با کیفیت و سرعت نوشته های خانم علی، گزارش ها را به روز رسانی کند. از همان خاطر است که بطور موقت این وظیفه را بدوش گرفته است. یکی از فواید جلسه آمدن هم همین است که با همکارانت همگام شوی و دست به دست هم داده "چیری" بر برف زمستان فقر ادبی بیادگار گذاری تا حد اقل نسل های بعدی ات بتوانند از آن به بهار ادبی رسیده و نوروز شعر را جشن گیرند. گرچند "از یک گل بهار نمی شود". ولی "قطره قطره دریا" خواهد شد.

     از اصل مطلب دور نشویم. این که مثل همیشه به موقع شاعران حضور بهم رساندند. نایب مجری جلسه نقد و بررسی شعر (خانم راضیه علی) با شعری از شاعر توانا محترم سید ابوطالب مظفری جلسه را آغاز کردند. بعد نوبت خبر های فرهنگی رسید. در این بخش از برنامه، یکی از شاعران دوستانش را بخاطر خبر خوش "پایتخت فرهنگ اسلامی" شدن شهر کابل برای سال 2025 چشم روشنی داد. بعد شاعر جوان و تیز هوش حاضر در جلسه – یدالله حیدری از استاد احمدی خواهش کرد که "در مورد اهمیت پایتخت فرهنگی اسلامی" توضیح ارائه بفرمایند. آقای احمدی در این خصوص توضیحات مفصل دادند که آنرا می توان در نکات ذیل خلاصه کرد.

1.       شورای اسلامی نهادی است که تمام کشور های اسلامی در آن عضویت دارند. این نهاد یک شعبه ی فرهنگی نیز دارد. این شعبه همه ساله یکی از شهر های مهم کشور های عضوش را نظر به قدامت تاریخی و سهم آن در شکل دادن و پیشرفت تمدن و فرهنگ اسلامی بعنوان "پایتخت فرهنگ اسلامی" انتخاب می کند. بعضا این امر برای مطرح کردن شهر مهم فراموش شده و در معرض خطر از بین رفتن، در سطح کشور های اسلامی و بین المللی نیز تحقق می یابد.

2.       اهمیت انتخاب شدن شهر کابل منحیث "پایتخت فرهنگ اسلامی" حیاتی و بس ارزشمند است. در قدم نخست این دست آورد گامی است در جهت برسمیت شناختن و تصدیق نقش شهر باستانی کابل در شکل دهی فرهنگ اسلامی توسط کشورهای ذی علاقه و معرفی آن در سطح ممالک عالم. این مهم باعث جلب توجه نهاد های فرهنگی بین المللی همچو یونسکو و غیره دونر ها در بازسازی و حفاظت بازمانده های آثار فرهنگی کابل خواهد شد.   

3.       در سال 2025 در این شهر محافل فرهنگی بزرگ و پرشکوهی برگزار خواهد شد که در آن سران کشورهای اسلامی و رؤسای مؤسسات فرهنگی و فرهنگدوستان و جهان گردان زیادی حضور بهم خواهند رساند. وقتی این همه مردم خرابه های کابل را از نزدیک تماشا کنند، طبعا برای بازسازی آن کمک و مساعدت خواهند کردند. در ضمن، داد و ستد فرهنگی و اقتصاد افغانستان نیز رونق خواهد گرفت. به این دلیل که مهمانان خارجی از طریق هتل ها، پارک ها، عتیقه فروشی ها، صنایع دستی فروشی ها و نمایشگاه ها و غیره داد و ستد ها مبالغ هنگفتی را به شریان اقتصاد ضعیف کشور مان جاری خواهند ساخت.  

4.       در دراز مدت شهر کابل به خانه ی جهانگردان و کاوشگران و محقیقین جهانی مبدل خواهد شد.

 

     برعلاوه، خبر خوش و نزدیک به خود مان این که، الیاس و آقای رضوانی از دعوت "موسسه فرهنگی در دری – شاخه استرالیا" در محفل شعر خوانی ادب دوستان جامعه ی ترک تبار استرالیای جنوبی برای ما گزارش مختصری ارائه کردند. به نقل از جناب رضوانی در آن محفل دوستانه ایشان به نمایندگی از جمع صمیمی مان شعر خوانده و عضو دیگر فامیل ادبی ما آقای علی والامنش آنرا به انگلسی ترجمه کرده بودند. بدون شک نه تنها که مورد تشویق قرار گرفته بودند، بلکه جمع حاضر را به حیرت فرو برده بودند. همان زمینه ی شده بود برای سوال و جواب های حاضرین در مورد جامعه افغان مقیم استرالیای جنوبی و فعالیت های فرهنگی و ادبی آنان. آقای رضوانی از تبادل فرهنگی یی که در آن محفل با جوامع ترکی، یونانی، ایرانی و استرالیایی صورت گرفته بود، بس خوشحال و راضی بنظر می رسیدند.

 

    ا عضای در دری - شاخه استرالیا مفتخر است که نقش کوچکی در ترویج ادب و زبان فارسی- دری و معرفی جامعه ی افغان منحیث یک ملتی که با کوله باری از ادب و با غنای فرهنگی عجیبی به خانه نو شان سکنی گزیده اند، ایفا می کنند. برخلاف تصور عمومی گدا و هیچ چیز بدست.  


 بعد از اخبار فرهنگی نوبت شعر خوانی و نقد و بررسی آثار جدید دوستان شاعر رسید. شعر ها از بس که شسته و روفته و تربیت شده بودند، در قرائت اولی کسی متوجه باریکی ها و کاستی های آن شده نمی توانست. مجبور همه شاعران شعر های خویش را دو بار خواندند. بعد سروده های شاعران بند بند مورد نقد و بررسی قرار گرفت. شعر آقای رضوانی هم رشد قابل ملاحظه ی را به نمایش گذاشت. زهرا حسینی و اقبال صفری و الیاس علوی نیز شعرهایشان را قرائت کردند. شعر ها توفیق خوبی در تصویر سازی و رعایت مبانی نظری شعر سپید را بر رخ تازه واردین کشید. جلسه آنقدر گرم و شیرین بود که تا ساعت هشت شام ادامه یافت.

 اما در حاشیه جلسه:

با وجود تنگی وقت، در پایان جلسه عکسهایی را دیدیم که چراغی روشن شده ی  بر مزار شاعر فقید فارسی فروغ فرخزاد   را نشان می داد. موضوع از این قرار بود که  راضیه علی – چراغی را از دست آقای احمدی به ایران فرستاده بودند تا بر مزار فروغ  روشن کند اما ایشان در سفرشان نتوانستند و آن را به خانم فاطمه سجادی ( از شاعران جوان هموطن) سپرده بودند تا به نیابت چنین کنند. خانم سجادی نیز بعد از ماهها به باغ ظهیرالدوله تهران رفته  و عکس هایش را روان کرده بودند. راضیه علی از این که شمع مشتعل شده اش را بر مرقد فروغ تماشا می کرد، گویا امتحانی را که  روز دوشنبه باید می داد فراموش کرده بود.

 

magbare Forog

در آخر هم همه با دوست شاعر آقای حنیف رضوانی خدا حافظی کردند. سلام و پیام به شاعر و دوست صمیمی شان علی عظیمی فرستادند. برای این دوستان مان آرزوی موفقیت در امورات درسی و فعالیت فرهنگی و ادبی شان داریم. به امید روز وصلت دوباره آن خوبان به حلقه ی صمیمی کلاس های نقد و بررسی شعر.

 


این هم چند نمونه از آثار جدید شاعران:

  حنیف رضوانی:

بستم به تار زلفت دستان بی نوا را

هر دم به یاد آرم فریاد بی صدا را

درگیر چشم نازت فریاد کردم از دل

آهی کشید جسم ام برد درد آشنا را

آن باغ نو رسیده ات میل بهار دارد

بزمی بکن مهیا این پیر بی عصا را

از روزن نگاهت روشن بکن جهانم

کین نور چشم هایت دزدیده است ما را

افتاده ام به غربت مرهم نگاه یار است

باید  ز ماه پرسید درمان این بلا را

  

یک تکه از شعر بلند الیاس علوی

....

من در برهوتم

برهوت در من است

همه‌ي اشياي گم شده

‌قطارهای دير كرده در من است

منم همه‌ی مسافران نیامده

سربازان بازنگشته

برّه های دریده

برده‌های بریده

منم آوازي كه در كوه پيچيده است

و هيچ كس نمي‌داند از كجاست

و هيچ كس نمي داند از كجاست

منم همه‌ی اسب‌هایی که به گاری بسته شده‌اند

و شیهه نمی‌کشند

آه اسبهاي بيچاره، من تیمارم

تيمارستان در من است

 

 من در همه جایم

و همه جا در من است

امّا تو کجایی؟

کجایی تو ؟ ....


   اقبال حسین صفری

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:34 توسط | |

  

 

 

دوستان نهایت گرامی درود !

ازاینکه نتوانستیم به موقع گزارشی از  همایش سالروز تولد مولانا  را بنویسیم، عذر مارا پذیرا باشید!

  

همایش ادبی فرهنگی "حدیث نی" با همکاری دوستان فرهنگی شهر سیدنی ۳ اکتوبربا موفقیت  برگزار شد. چند تا از دوستان شاعر از جمله استاد احمدی، الیاس علوی، زهرا حسینی، عبدالرحیم ابراهیمی، فاطمه علی و راضیه علی از دوستان در دری از شهر ادلید نیز در این همایش شرکت کرده بودند. این همایش در شهر سیدنی و به مناسبت سالروز تولد حضرت مولانا برگزار شد که شاعران، نویسندگان و هنرمندان از قسمت های مختلف استرالیا گرد هم آمده بودند .

  یک ماه پیش از اینکه سفر به شهر سیدنی داشته باشیم دوستان در جلسه شعر از همایش مولانا حرفهایی به میان آوردند: اینکه کدام یک از دوستان برود، چه بنویسند، که باید چه بخواند. اما بنا بر توافق  دوستان در آن شب قرار  بر این شد که پیش از رفتن به سیدنی باید یک بار پیش استاد ایما ابراهیم زاده رفت و ایشان را هم به این سفر دعوت کرد ضمن این که دیداری هم با ایشان تازه شود. متأسفانه استاد ایما بنا بر مشکلاتی نتوانست دعوت دوستان به شهر سیدنی را پاسخ مثبت گوید. اما چند تن از دوستان ادلید آماده شدند تا در همایش  "حدیث نی  " شرکت کنند !

 ساعت حدود ۲ بعد از ظهر ۲۹ اکتبر بود که استاد احمدی به همه دوستان تلفن زده و به نشانه  طنز احوال پرسی کرد و بعد پرسید که آیا همه اماده سفر هستند یا نه. ساعت چهار بعد از ظهر ادلید را به مقصد سیدنی با طیاره ای که قبلا تکتش را آماده کرده بودیم ترک کردیم. سفر دوساعته ادلید ــ سیدنی با دوستان شاعر حس وهوای خودش را داشت. ۶ شام بود که طیاره درمیدان هوایی شهر سیدنی فرود آمد . در فرودگاه دوستان مان علی عظیمی، حنیف رضوانی که قبلا رفته بودند  و چند تن از دوستان دیگر که آشنایی قبلی  از همدیگر نداشتیم منتظرما بودند. بعد از سلام و احوال پرسی کوتاه دوستان همه در خانه یکی از فرهنگیان شهر سیدنی رفتند و پذیرایی گرم دوستان درشهر غریب، فضای دوستانه شهر خود مان را به خود گرفته بود .

 روز بعد صبح زود از خواب برخواسته  تا از شهر پر شور سیدنی دیدن کنیم. در طول سفر کوتاه اما هیجان انگیز شهر سیدنی دیدار دوستان فرهنگی و شاعران یکی از بهترین لحظات بود که برای دوستان همیشه یک خاطره ای زیبا و به یادگار ماندنی خواهد ماند. بخصوص بعد از ظهری را که چند تن از دوستان در استدیوی استاد سرشار مهمان بودیم و از وجود هنری ایشان که سی تار را برای ما زنده می نواخت حال و هوای خاصی به سفر مان در سیدنی داد. برای ما که به تازه گی با سی تار آشنایی پیدا می کردیم استاد معلومات کافی را ارایه داد. عکسها و قصه های استاد، خاطرات وطن را برای همه بخصوص الیاس علوی قصه می کرد. شام را در خانه یکی از فرهنگیان دعوت بودیم ولی خاطرات وطن، موسیقی و هنرمندانش حسی را به ما داده بود که مهمانی را فراموش کرده بودیم.

 

 ساعت سرعتش بیشتر شده بود. روزها را همه در شهر بودیم همانند توریستها گاهی از دانشگاه نیو ساوت ویلز سر می کشیدیم، گاهی از هاربر بریچ و اپرا هوس ولی وقتی کافی نبود تا از تمام شهر الیاس عکس بگیرد ،عبدالرحیم خسته شود، فاطمه در گوشه ای خاموش بنشیند،استاد احمدی کوشش برای بدست آوردن جاهای دیدنی تر و یا زهرا گوشه ای پارک بیابد تا شعری بنویسد.

 

بعد از دیدار جاهای دیدنی سیدنی و آشنایی با دوستان شاعر و فرهنگی، دوستان در جلسه ای دانشجویان و فرهنگیان دعوت بودند که در این جلسه بیشتر روی همایش "حدیث نی" حرف گفته شد. از دوستان همه نظریه خواسته شد تا هر چی خوبتر برنامه ها برگزار شود. از طرز صحبت علی عظیمی و حنیف رضوانی همه از برگزاری همایش راضی به نظر می رسیدند و همه چیز با پلان خاصی پیش می رفت. دوستانی که از ادلید رفته بودند همه برنامه خاصی برای همایش داشتند. یکی مقاله نوشته بود و دیگری شعری در وصف مولانا و کسی هم شعری از خودش را می خواند.

 

ساعت ۲:۳۰ بود که استاد احمدی به همه گفت باید آماده شویم تا سر وقت در سالن همایش حاضر باشیم. وقتی در سالن رسیدیم دوستان هر کدام مصروف کار خود شان بود. چوکی ها مرطب چیده شده بود. با شمع روی زمین نوشته شده بود "نی" که زیبایی خاصی داشت. نقاشی های علی عظیمی، حنیف رضوانی و چند دوست دیگر فضای سالن را شاعرانه و دیدنی کرده بود. دیگر مهمانان کم کم سر می رسیدند و سالن منظم تر معلوم می شد. ساعت ۶ شام مجری همایش را به طور رسمی آغاز کرد. از حنیف رضوانی خواسته شد تا برنامه را معروفی کند و مهمانان را خوش آمد بگوید. همینطور به ترتیب دوستان مقاله های تهیه شده شان را ارایه دادند. شاعران شعرهای شان را دکلمه کردند. طوری که در بالا اشاره شد همه دوستان در دری که از ادلید رفته بودند، برنامه داشتند. زهرا حسینی شعر در وصف مولانا، فاطمه علی شعر از خودش "هموطن" استاد احمدی مقاله "مولانا و عشق"عبدالرحیم ابراهیمی مقاله،الیاس علوی و همچنان راضیه علی شعر هایی از خود شان را دکلمه کردند که با هر شعر استاد سرشار با صدای دلنشین سی تار شعر را لذت بخشتر می نمود. تمام برگزار کننده گان برنامه های شان را به خوبی و به طور پلان ریخته شده اجراع می کردند. با حضور شاعران و نویسنده گان از جمله شاعران شهر سیدنی استاد رحمت الله اشکبار و خانم طاهره شیخ الاسلامی که یک کتابی از ایشان به چاپ رسیده " ما چرا چنین شدیم" برنامه رنگ دیگری به خود گرفته بود.

در جریان همایش و سفر مان به سیدنی ثابت شد که عشق مولانا تنها در بلخ و یا ترکیه به اتمام نمی رسد او همچنان در جهان زنده است.  

 

 

                                                                                                     راضیه علی      

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:50 توسط | |

دوستان عزیزمان سلام



کارگاه هفته گذشته مان خلوت بود و طبیعتا شور و شوق هفته های گذاشته را هم نداشت. دلیل آن هم رفتن بیشتر بچه ها به جشن بزرگی بود که "انجمن متحد افغانهای استرالیای جنوبی" به مناسبت عید فطر گرفته بودند.


کلاس طبق روال، با خبر های فرهنگی آغاز شد. هیچ کس خبر آن چنانی نداشت. بعد، روح الله گفت هِـــــــــــــــی، شما ها هم که قرار است بروید. رفتن ما به سیدنی برای همایش مولانا هم الان دو هفته است که به قول این جایی ها تاپ نیوز شده است.


به هر حال؛

از استاد احمدی تقاضا شد که به ادامه بحث در مورد پیرنگ داستان بپردازند. ایشان به نکات تازه ای در رابطه با پیرنگ اشاره داشتند. اینکه رابطه شخصیت ها و پیرنگ آمیخته و مختلط است. به طور مثال در داستان "داش آکل" از " صادق هدایت" شخصیت داش آکل مثبت است و اصلی . بعد کاکا رستم که شخصیتی مخالف و منفی را ایفا می کند در مقابل داش آکل است.

به این ترتیب است که شخصیت ها گسترش می یابند. نکته قابل ملاحضه این است که مقابله شخصیت ها در داستان، کشمکش را باعث می شود. پس ما، در می یابیم که پیرنگ همیشه با کشمکش همراه است.


استاد احمدی ، برای گسترش این کشمکش ها در داستان گفتند که ، وضعیت را طوری باید در داستان ترسیم کرد که کاملا غیر عادی و متفاوت باشد.مثلا در داستان "داش آکل" اگر موضوع عاشق شدن داش آکل به طور عادی و معمولی جریان یابد، او به دختر خواهد رسید.



از دیگر نکاتی که اشاره کوتاهی به آن شد، گره افکنی در داستان است.اهمیت آن هم به این خاطر است که تقابل نیروهای متخاصم را به وجود می آورد و در نهایت کشمکش را بیشتر می کند. آقای احمدی در آخر به انواع کشمکش در داستان پرداختند:

1: کشمکش جسمانی، یعنی استفاده از زور

2: کشمکش ذهنی، یعنی مبارزه دو فکر

3: کشمکش عاطفی ( در این نوع کشمکش شخصیت از درون متلاطم است، که این تلاطم می تواند از رهگذر عشق باشد یا غم و اندوه و یا شادی)

4: کشمکش اخلاقی( این نوع کشمکش بنا بر اصول اخلاقی و اجتماعی است)



کارگاه مان خیلی ساده به پایان رسید.



تا بعد..

زهرا حسینی

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:17 توسط | |
دوستان همدل سلام!



"دیریست که مشرق آنچنان که باید به روز نمی شود" این خلاصه کلام استاد احمدی بود در آغاز جلسه نویسندگی این هفته مان.

    ساعت ۴:۱۵ دقیقه بود که به در ساختمان رسیدم. ساختمان جدیدی که مدت زیادی از نقل مکان "دردری" به آن نمی گذرد. در ورودی به ساختمان دری است شیشه ای که معمولا هر یکشنبه کاغذی را روی آن می چسپانند که روی آن نوشته شده "دردری. لطفا زنگ بزنید". زنگ را فشار دادم. روح الله از پله هایی که با موکتهای آبی خوش رنگی فرش شده بود پایین آمد و در را باز کرد. از پله ها بالا رفتیم. وارد سالنی شدیم که دیگر برایم بسیار عادی می نمود. روبه رویم به بلندای دیوار پوستر های زیبایی از دیدنی های شهر آدلاید چسپانده شده بود. رنگ های پوستر ها و میز ها و صندلی ها، با رنگ آبی موکت همخوانی عجیبی دارد. همین هم باعث یک نوع دل گرمی برای آمدن به کلاس ، بعد از مباحث ارزشمند استاد احمدی است.

    به هر حال، کلاس را با خبر های فرهنگی و ادبی آغاز کردیم. بچه ها به دلیل مصروفیت های درسی که داشتند کمتر توانسته بودند به اینترنت و دنیای خبر بروند. تنها خبر جالب از اهالی دردری بود و آن هم این که برای سفر به سیدنی و شرکت در همایش مولانا، شش نفر از اعضاء بلیط رفت و برگشت خود را رزرو کردند و در تاریخ 29 همین ماه(سپتامبر) راهی سیدنی خواهند شد.



    بعد، از استاد احمدی دعوت شد تا به ادامه بحث در مورد داستان نویسی بپردازند. ایشان بعد از سلام و خوش آمد گویی ، انتقادی در مورد نحوه به روز رساندن وبلاگ مشرق کردند که صد البته به جا بود. در ادامه ایشان، بحث خود را با توضیح در باره پیرنگ در داستان آغاز کردند.


    ایشان برای درک بهتر بچه ها، از کلمه طرح به جای پیرنگ استفاده کرد. ایشان، ارسطو را اولین شخصی خواندند که پیرنگ را یکی از مسایل اساسی برای داستان می داند. ایشان در تعریف پیرنگ گفتند که " پیرنگ، وابستگی موجود برای حوادث داستان را به طور عقلانی تنظیم می کند". در واقع کار پیرنگ ایجاد وحدت میان اجزای داستان است.ایشان برای واضح ساختن این تعریف گفتند: "اگر داستانی باعث شگفتی خواننده شود، به این معنا است که این داستان پیرنگ درستی ندارد".


   آقای احمدی در ادامه در مورد تفاوت داستان با پیرنگ گفتند که :" پیرنگ کالبد و استخوان بندی وقایع است. چه وقایع ساده باشند و چه پیچیده. " و در واقع پیرنگ داستان را وحدت هنری می بخشد. اما در مورد داستان افزودند: " داستانی که پیرنگ ندارد، نقل وقایع است. نقل رشته ای از حوادث آن هم بر حسب توالی زمان."



   سپس ایشان داستان "داش آکُل" از "صادق هدایت" را  مثال آوردند.  استاد خلاصه داستان و پیرنگ آن را برای کلاس خواندند. بد نمی بینم اگر خلاصه و پیرنگ داستان "داش آکل" را برای شما نیز بنویسم. لطفا به تفاوتهاي بين خلاصه و پيرنگ دقت كنيد.


خلاصه داستان:

   "وقتی در شیراز دو تا لوطی بودند به نام های داش آکل و کاکا رستم که دومی چشم دیدن اولی را نداشت. روزی داش آکل را خبر کردند که حاجی آقایی او را در موقع مرگ به عنوان قیم خانواده اش معرفی کرده است. داش آکل قیومیت خانواده را قبول کرد. بعد دختر حاجی را دید و عاشق او شد. اما عشق خود را پنهان کرد. بعد از چندی دختر را به اولین خاستگاری که برای دختر پیدا شده بود، شوهر داد و اموال خانواده را به شوهر دختر وا گذاشت. بعد در نزاعی که با کاکا رستم کرد، کشته شد."


در خلاصه داستان به اتفاقات و حوادث به وجود آمده اشاره شده است اما وقتی  پیرنگ همین داستان نیز خوانده شد، به خوبی مشخص بود که زنجیره ِعلی و معلولی به زیبایی در آن ترسیم شده است.


و اما

پیرنگ داستان:

" وقتی در شیراز، دو تا لوطی بودند به نام های داش آکل و کاکا رستم ، که کاکا رستم چشم دیدن داش آکل را نداشت، برای اینکه به او حسودی می کرد چون می دید مردم به او احترام می گذارند و برای خصلت های جوانمردانه اش، او را دوست می دارند. آن وقت یکی از حاجی های معروف شیراز، در لحظه مرگ، داش آکل را به علت اعتمادی که به او داشت، وکیل و وصی خود کرد. داش آکل از این وصیت حاجی در دل خوشنود نبود زیرا که با زندگی آزاد و بی قید و بند او نمی خواند. اما بر خلاف جوانمردی می دانست که بر طبق وصیت حاجی عمل نکند. کاکا رستم که دلش می خواست به جای داش آکل باشدو به اموال باد آورده و مفتی برسد، از حسادت هر جا می نشست شایع می کرد که داش آکل اموال حاجی را بالا کشیده است.

داش آکل به علت تعهدی که قبول کرده بود، از کشمکش و درگیری با او پرهیز می کرد. در این میان داش آکل گرفتاری دیگری نیز پیدا کرد و عاشق دختر حاجی شد. اما برای آنکه فکر می کرد اگر دختر را به زنی بگیرد بر خلاف جوانمردی و لوطی گری رفتار کرده، عشق خود را به او از همه پنهان می کرد. آن وقت خاستگاری برای دختر پیدا شد. داش آکل با اینکه خاستگار از خودش مسن تر بود، با ازدواج آن ها موافقت کرد و دختر را به شوهر داد و اموال حاجی را به او سپرد. بعد چون دیگر زندگی برایش معنا و مفهومی نداشت، در برخورد با کاکا رستم که همیشه مغلوب داش آکل بود، از خود دفاع نکرد و خودش را به دست او به کشتن داد."


 همانطور که مي بينيد پیرنگ، خلاصه داستان نیست. این نكته اي بود كه در آخر كلاس در مورد آن بحث شد.


تا بعد..

زهرا حسینی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:59 توسط | |


در اينجا فراخوان همايش حديث ني را مي بينيد كه قرار است تعدادي از اعضاي درّدري شاخه استرالياي جنوبي نيز در آن شركت كنند. كساني كه مايل هستند به اين جمع اضافه شوند و به اين سفر بيايند لطفا زودتر اطلاع دهند. ( نكته: هزينه رفت و برگشت به عهده خود شركت كنندگان است)

فراخوان همایش فرهنگی ادبی "حدیث نی"

به مناسبت سالروز تولد خداوندگار بلخ حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی قرار است جمعی از فرهنگیان از شخصیت ادبی و فرهنگی این عاشق جان باخته طی گرد همای در شهر سیدنی تجلیل نمایند. بدينوسيله از كليه فرهیختگان و دوستان علاقه مند خواهش میشود تا با فرستادن آثار، تحقیقات و پژوهش های شان اعم از کتبی، صوتی و تصویری ما را در راستای برگزاری هر چه با شکوه تر این برنامه همکاری نمایند.

محورهای همایش:

1: شاخصه های هویت انسانی از دیدگاه مولانا

2: دیدگاه مولانا در باره عشق

3: مولانا و جهان امروز

4: جایگاه مولانا در اندیشه ی جهان غرب

5: مولانا و روشنفکری

6: سیری در آثار مولانا

7: نقش و جایگاه مولانا در زبان و ادبیات فارسی دری

8: مولانا و تجربه ی مهاجرت

اهداف همایش

Ø آشنایی جامعه با زوایای مختلف زندگی ادبی و فرهنگی حضرت مولانا

Ø ایجاد بستر مناسب جهت ارتباط، تعامل و انتقال اندیشه های ادیبان و متفکرین در باره مولانا

Ø ترویج، گسترش و تقویت فرهنگ و ادبیات زبان فارسی در جامعه ی استرالیا

Ø ترویج فرهنگ برگزاری فعالیت‌های ادبی و فرهنگی در جامعه ی مهاجرین.

بخش‌های همآیش:

مقاله، شعر، داستان کوتاه، سخنرانی، عکس، کاریکاتور، فلم ...

حمایت کننده: Fairfield MRC

زمان برگزاری همایش: 3 ماه اکتبر سال 2009

نشانی همایش بعداً اعلان میگردد.

علاقمندان محترم جهت كسب اطلاعات بيشتر مي توانند باتلفن 97270477 با آقای کریم حکمت و با شماره ی 0403736011 یا آدرس الکترونیکی ali_au89@yahoo.com با علی عظیمی مسئول برگزاری برنامه در تماس شوند. در ضمن دوستان میتوانند از وبلاگ ویژه این همایش نیز دیدن نمایند. www.panjaraa.blogfa.com

لازم به یادآوری است کسانی که خواهان سهم گیری در برنامه هستند باید حد اکثر تا دهم ماه سپتمبر ما را در جریان بگذارند

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 4:36 توسط | |
سلام بزودي مطلب جديد را خواهيم گذاشت اما چند نكته را بايد زودتر خدمت شما برسانم

۱- دوستان شاعري كه در استراليا زندگي مي كنند،  چند نمونه از بهترين اشعارشان را به آدرس ايميل dorredarisa@yahoo.com  روان كنند. تا آنجا كه مي توانید بزودي و در همين هفته بفرستید. قرار است از اين به بعد بخشي در مجله " خط سوم" كه توسط موسسه درّدري در ايران چاپ و در افغانستان و كشورهاي ديگر فرستاده مي شود، به فعاليت‌هاي نويسندگان و شاعران در استراليا اختصاص يابد. ما فقط يك هفته وقت داريم تا آثار را به دفتر مجله روان كنيم بنابراين سعي كنيد در همين مدت آثارتان را بفرستيد. ( نكته: مسئولان مجله در انتخاب و چاپ شدن يا چاپ نشدن آثار آزاد هستند، بنابراين فرستادن آثار دليل بر چاپ قطعي آنها نمي باشد)

 

   ۲- به دعوت عده‌اي از فرهنگيان شهر سيدني، تعدادي از اعضاي جلسه در تاريخ سوم اكتبر ۲۰۰۹ در جلسه اي كه به مناسبت سالروز تولد مولانا بلخي برگزار مي‌شود، در این مراسم شرکت خواهند کرد. اگر شما نيز مايليد در اين سفر همراه ما باشيد، با مسئولان جلسه هماهنگي كنيد و از جزئيات اين سفر مطلع شويد.


 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 5:16 توسط | |
دوستان دوباره سلام و درودهای صمیمانه ما را پذیرا باشید!

دیگر یادم نبود برای چه چیزی یک ساعت را پیاده آمده بودم. تنها میدانستم شاید اسمش درست باشد 235 hutt st. ساعت پنچ بعد از ظهر را نشان میداد و بوی تند قهوه خانه‌هاي تاریک از دو طرف خیابان به مشام می رسید. گاهی میگفتم همه شعر خوانده باشد و مجري جلسه، مثل همیشه گفته باشد که "اینجا جلسه ما به پایان می رسد". اصلا حواسم نبود، همینطور  پیاده روی می کردم که چیز آشنایی در خیابان نا آشنا به چشمم خورد، روي كاغذي سفيد با خط نازکی نوشته شده بود. "دردری! لطفا زنگ بزنید".

داخل شدم، همه با تعجب به من نگاه كردند و لبخند زدند. استاد احمدی بدون اینکه کلاس را مختل کند تنها با نیم نگاهی به سوی دروازه دید و به تدریس اش ادامه داد. روی تخته نوشته بود.

"مبانی نظری شعر"

زبان شعر

مردم گرایی در شعر:

  1. کار برد زبان رایج
  2. تمایز بخشیدن به زبان
  3. برتری ملموس در زبان شعر

مثال :    مفت حیرت سبقان سیلی الفت کاری ست

           رخ مانوس ترین آیینه ها زنگاری ست

 - زبان معمولی و رایج

 - زبان شاعرانه و رسمی

 - زبان آمیخته- سهل و ممتنع

  • اصطلاحات
  • ضرب المثل ها و کنایه

مثال : نسترن رسوای خاص و عام شد

      خون داوودی مباح اعلام شد

از مزاياي استفاده از مردم گرایی:

-انتقال و یا جابه جایی مفاهیم و کلمات

-پیوند زدن میان دو حوزه زبانی

  • مردم
  • شعر

-ایجاد غرابت (نا آشنایی) در زبان

  1. وضوح و روشنی به زبان شعر
  2. مجاز ها، آرایش های ادبی
  3. جلوگیری از سقوط و ابتذال

در پایان یک شعر از (طالب آملی) شاعر سبک هندی نوشته شده بود.

 به حشر، تن به حجیم افگنم نخستین گام

   دل و دماغ رسن بازی صراطم نیست

بخش نقد و برسی شعر این هفته، خالی از شعر و گفتگو نبود. شاعران شعر خواندند و دوستان دست زدند و نقد کردند. چند دوست تازه نيز به جمع ما پيوسته بودند.

اكنون چند شعر از دوستان را با هم می خوانیم:

روح الله دانش:

البته آقای روح الله به زبان انگلیسی شعر خواند

REFUGEE

?Can you see the empty tunnel

?How about the echo of your voice

?Is there anyone to break this quietness

.How dark, dark

.You are still in the middle of this tunnel

?Will we ever reach the brightness

;Not in this darkness

.it doesn’t have a sky 

 

Devona! (Crazy)

?Leave your child

?Say bye to your blue sky

?Drink your last drop of blood

.The sky does not cry

.Walk to the border

.Live in the camps

.Die in the jail

.Move on refugee

 

Devona! (Crazy)

!Leave with me

!Stay with me

!Die with me

!Live with me

 …Goodbye refugee

 

 الیاس علوی:

دستانت را گرفتند

و دهانت را خرد كردند

به همین سادگی تمام شدی

 

از من نخواه  در مرگ تو غزل بنويسم

كلماتم را بشويم

آنطور كه خون لبهايت را شستند

و خون لبهايت بند نمي آمد

 

تو را شهيد نمي خوانم

تو كشته ي تاريكي هستي

كشته ي تاريكي

اين شعر نيست

 چشمان كوچك توست

كه در تاريكي ترسيده است

در تنهايي

گريه كرده  

اعتراف كرده است.

 

نمي‌خواهم از تو فرشته‌اي بسازم با بالهاي نامرئي

تو نيز بي وفا بودي

بی پروا می خندیدی

گاهي دروغ مي گفتي

تو فرشته نبودي

اما آنكه سينه ات را سوخته به بهشت می رود

با حوریان شیرین هماغوشی می کند

با بزرگان محشور می شود

تو بزرگ نبودي

مال همين پائين شهر بودي.

 

مي دانم از شعرهاي من خوشت نمي آيد

مي گفتي: "شعرت استخوان ندارد

قافيه و رديفش كو؟"

حالا ويراني ام را مي‌بيني؟

تو قافيه و رديف زندگي ام بودي.

 

اين شعر نيست

   خون دهان توست كه بند نمي آيد.

  


در اخر اينكه دوستان ناگفته نماند که هفته آینده از ساعت ۲:۳۰ الی ۵:۳۰ در سمینار اختصاصی و افغانستان و استقلال هستیم و جلسه گارگاه نویسندگی برگزار نخواهد شد. پس همه دوستان را در سمینار فرهنگی خواهیم دید تا بعد به درود.

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 20:5 توسط | |


    دستانش سرد شده بود. بدنش می لرزید.  اگر رمضان می بود دیگر باید افطار می کردند. چراغ های تیر های برق یکی یکی روشن می شد. سر و صدای گوش خراش ماشینها، تنگی وقت، درگیری ذهنی اش با خودش .. با خودش نه، با کیفش که مدام زیپ آ ن را باز می کرد و خودش هم نمی دانست به دنبال چه می گردد. با روسری اش، که نمی دانست می خواست گردنش را بپوشاند تا از سرما در امان باشد یا موهایش را در امان روسری نگاه دارد. بلاخره خود را روبروی در کوچکی یافت که روی شیشه اش با خط بدی نوشته شده بود ( جلسه دردری برقرار است یا زنگ در را  بزنید یا به شماره ... زنگ بزنید).

    انگشتانش کرخت شده بود. زنگ در را فشار داد. الیاس مجری همیشگی جلسات شعر  و نویسندگی شان بود. از پله ها پایین آمد و در را باز کرد.


: - سلام زهرا خانم، سلام ثریا خانم


تازه یادش آمد که خواهرش هم در تمام این مدت با او بوده است. با هم از اتوبوس پیاده شدند. با هم تمام این خیابان های شلوغ را طی کردند.. به خواهرش با تعجب نگاه کرد و  لبخندی زد و از پله ها بالا رفتند.



کارگاه نویسندگی

هر انسانی دارای فکر و اندیشه و احساس و عواطف است. به گونه ای می توان این دو را از یکدیگر جدا کرد:

فکر و اندیشه: برخورد با زندگی، فلسفه زندگی، اندیشه                                                                                                                                                                             احساس و عواطف: غم و اندوه، شادی و فرح، نگرانی و دلواپسی

اما این دو در داستان چه نقشی دارند:

 در حقیقت داستان به قول جمال میرصادقی ( نویسنده و منتقد بزرگ) یعنی:نمایش کوششی است که سازگاری افکار و عواطف را موجب می شود


خصوصیات نویسندگان خوب:

توانایی ارائه افکار و احساس خود را دارند.

مخاطب و یا دیگران را شریک می داند.

داستان هایشان تفکیک ناپذایر و در هم آمیخته اند.

تمام چیز ها را به صورت ملموس و عینی بیان می کند. ( بزرگترین خصوصیت)


داستان کوتاه: اصطلاح عامی است برای روایت یا شرح حوادث. در ادبیات داستانی عموما داستان در بر گیرنده تلاش و کشمکشی است میان دو نیروی متضاد ولی یک هدف.

 

    این ها نکاتی بود که استادشان قبل از آمدن آنها برای کلاس شرح داده بود. هاج و معوج همین طور به تخته نگاه می کرد. سعی می کرد خوب گوش کند. دیگر از بس به تخته زل زده بود صدای استاد را هم نمی شنید. یکباره به خود آمد وسعی کرد آرامشش را حفظ کند اتفاق خاصی نیفتاده بود. سرش درد می کرد و  چند دقیقه ای دیر آمده بود.

 


آدرس مکان جدید جلسه : شماره ۲۳۵

hutt st, Adelaide


زهرا

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 14:2 توسط | |



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 توجه: جلسه این هفته در مکان جدید در ساعت ۴ بعد از ظهر برگزار می شود. آدرس: ۲۳۵  

 Hutt Library, Hutt Street, City  


 دوستان سلام و صد درود!

بعد از یک هفته خستگی و غرق در مشکلات روزمره زندگی، ساعت ۳:۴۰ به میعادگاهمان یعنی " مرکز نویسندگان استرالیای جنوبی" رسیدم. زودتر از موقع آمده بودم و فرصت را غنیمت شمرده با بای یکی از شاعران جوان هموطن در هرات تلفن کردم و از اوضاع فرهنگی آن دیار پرسیدم. خبرهای خوشی از برگزاری مرتب جلسات شعر جوانان و دیگر برنامه های ادبی در هرات گفت و من نیز از جمع کوچکمان گفتم.

  مثل همیشه، جلسه نقد و بررسی شعر این هفته نیز با حضور تعدادی از دوستان  شاعر شهر ادلید برگزار شد. برنامه طبق معمول با خبرهای تازه فرهنگی و هنری شروع شد. یکی از خبرها برگزاری شب های موسیقی توسط " گروه هنری مهر" بود که به سبک کلاسیک و با سازهای سنتی برنامه اجرا می کنند و هفته قبل میهمان فارسی زبانان ادلید بودند.

 در قسمت بعدی برنامه، نوبت به آقای احمدی رسید تا  ادامه درسهای  مبانی نظری شعر (زبان شعر) را ارایه بدهند. اجازه بدهید نگاه خلاصه واری به این بحث داشته باشیم. موضوع این هفته ترکیب سازی در عرصه زبان شعر بود. واژه ها را مثل به دو گونه کلی تقسیم کرد: ۱ منفرد - تک واژه  ۲ مرکب.

     مثلا: واژّهای منفرد = نقش ، ایوان ......

     واژهای مرکب:  نقش + ایوان = نقش ایوان   

 برای تازگی زبان شاعر باید ترکیب سازی کند. در این مقطع یکی از دوستان از ترکیب سازی و واژه سازی شکسپر مثال آورد. در بشتر و مثال ها می دیدیم که شاعرانی با ترکیب دو واژه منفرد واژه مرکب ساخته اند. به طور مثال: نعره + سنگ = نعره سنگ در اینجاست که شاعر نو آوری کرده و دید تازه ای است.

خواب دریچه را با نعره سنگ بشکن

بار دیگر به شادی دروازه های شهر را بر سپیده ها وا کن

یا

 موج + آهن = موج آهن

دستی نه زورقی فرو رفته در موج آهن

 چرخ + باد = چرخباد

چرخباد خاک و دود چون غول از خمره ای سنگ رها شد

 

شاعران با بهره گیری از تکنیک ترکیب سازی هدف های زیر را دنبال می کنند:

۱- استحکام بخشی به شعر

۲-  و وسعت بخشی به زبان شعر

۳ -افزایش امکانات زبانی است که شاعر کار، جدیدی در حوزه زبان انجام می دهد

      ۴- ایجاد و انتقال مفاهیم بیشتر و گسترده تر در زبان 

     ۵- رسانایی بیشتر در حوزه زبان

      ۶- پربار کردن زبان عامه و محاوره ای

      ۷- کمک به ایجاز در شعر

مثلا احمد شاملو از ترکیب واژه های روزمره و معمولی یک مفهوم جدیدی ساخته اند.

مانند: شیر، آهن، کوه، مرد  = شیر آهن کوه مردا که تویی


  بخش بعدی برنامه به خوانش اشعار شاعران پرداخته شد. و دوستان هر یک شعرها را نقد و بررسی کردند .نمونه هایی از اشعار دوستان را با هم می خوانیم.

شعری از الیاس علوی

كسي بي‌دليل به حمّام نمي‌رود

قطره‌هاي ِرخوت ِهماغوشي را مي‌شويد

يا عقده‌هاي ِعقیم ِ رگ‌ها را مي‌‌گشايد

هيچ كس بي‌دليل به ميخانه نمي‌رود

دندانهايش زيبايي ِپسري را به نيش كشيده‌

يا شانه‌هايش به ديدار تازيانه دلتنگ است

آن دخترك لاغر نيز بي‌دليل نمي‌رقصد

اندوه، بر موهايش نفت مي‌ريزد

گرسنگي، چنين دستهايش را تكان مي‌دهد

 من اما بي‌دليل به خيابان رفتم

و به عابران سلام دادم

كسي صورتش را گرداند

لبخند تيزي داشت

"مرگ" بود .

 

 چيزي بگو

تا از وسوسهء تاريكي برگردم.

 

 

شعری از راضیه علی

آفتاب زل زده در چشمهای من

"گویی تمام آبشارها

خنده ات را نوشیده اند"

چشمانت را به تازگی می شناسم

و دستانت را لمس خواهم کرد

در زمان که ادمها از نفرت می میرد

بزرگ شدن بالهایم را نظاره می کنم

پروازم را به سوی تو به هیچ کس نخواهم گفت!!


در پایان شعری از یکی از جوانان هموطن خوانده شد که بسیار زیباست:

  (ج. مونس)

 وقتی کلاهت را

از روی پیشانی بلندت برمیداری

واژه های نگفته ی زیادی

گویی زندان گوانتانامو را دیوار می کوبند

 

وقتی ،

 گیسوان بلندت را

 شب توان دیدن نیست

ستون فقراتم تیر میکشد

شب روی دوشم سنگینی میکند

 

 وقتی واژه های شعر تو

 شروع به باریدن میکند

طبیعت زندگی

ریشه هایش مستحکمتر

و ذهن درختان مملو می شوند از قناری و بلبل

 

وقتی ،

وقتی کلاهت را ازسرت برمیداری

انعکاس نور پیشانی بلندت

افسار نظام مفلوک قارچ های سمی را  ،

فرو می بندد تکثیر اشباح تعفن

 در دودمانی که  دروغ است وفریب !

 

وقتی ،

وقتی شعر تو سرازیر میشود .....

 


 به امید دیدار

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 18:19 توسط | |


توجه: دوستان عزيز جلسه شعر اين هفته يكشنبه ( ۲۶ جولاي) در مكان هميشگي يعني در مركز نويسندگان استرالياي جنوبي و در خيابان رندل برگزار مي شود. ساعت ۴ بعد از ظهر. لطفا به ديگران با پيام تلفني خبر دهيد.


مقدمه:

سلام. اين سلام همراه است با اندكي عرق ِ شرم و خجالت از شما دوستان و همراهان عزيز كه در اين مدت گلايه داشتيد از اين تاخير طولاني. بگذاريد از توجيهات و دلايل آن درگذريم كه شايد بر تقصير ما بيشتر بيافزايد. اتفاقهاي زيادي افتاد كه بايد در اين صفحه در مورد آن مي‌نوشتيم امّا چنين نشد. مثلا لازم بود از مراسمي كه در روز اول مي 2009 در موزه مهاجران شهر ادليد برگزار شد و گروه درّدري در آن سهم ويژه‌اي داشت و پنج نفر از دوستان شعرهايشان را خواندند و صحبت مختصري در باب معرفي مركز ارايه شد، چيزي مي‌نوشتيم.

تعدادي از شركت كنندگان در برنامه شعرخواني اعضا درّدري

مدّتي بعد آقاي سيد نادر احمدي بعد از مسافرتي طولاني به جمع ما بپيوستند و در مراسم كوچكي كه به بهانه اولين حضور ايشان در جلسه بود، صحبت‌هاي مفيدي را از زبان ايشان درباره وضعيت ادبيات و اديبان و شاعران هموطن در ايران شنيديم و به خصوص از ديدارها و گفت‌ و گوهايي كه با همكاران‌مان در موسسه درّدري مركز داشتند.

آقاي احمدي در فرودگاه ادليد

يا همين دو هفته پيش خانم " ملالي جويا" سفري به استراليا و شهر ادليد داشتند و بعضي از اعضاي درّدري نيز در مراسمي كه با حضور ايشان و معرفي كتاب ايشان، برپا شده بود، شركت داشتند.

و يا همين جمعه قبل بعد از مدت‌ها تعدادي زيادي از اعضا به يك اردوي يك روزه در خارج شهر رفتند و به قول معروف دل و جان را صفايي دادند و از شلوغي و دلتنگي شهر دور شدند. حتي دوستان قديمي و سفركرده‌مان " علي عظيمي" و " اقبال صفري" نيز آمده بودند.

بله اينها و چندين موضوع ديگر وجود داشت كه بايد در مورد آنها مي‌نوشتيم و ننوشتيم. به اينها بيافزاييد شعرهاي خوبي را كه در اين مدت از دوستان شنيديم و خوانديم و گرفتيم و بر اين صفحه نمانديم. به هر حال اميد كه اين بار قولمان را نشكنيم و مرتب بنويسيم.

شعرخواني راضيه علي در روز اول مي 2009


بعد از مقدمه

و امّا جلسه‌‌ي هفته قبل كه در تاريخ نوزده جولاي برگزار شد مختص كارگاه نويسندگي بود. آقاي احمدي ادامه بحث‌هايشان را از سر گرفتند كه از ماهها قبل شروع شده بود و از مباني نوشتن به انواع ادبي و بعد به انواع ادبيات داستاني رسيده بود. در جلسه قبل ايشان با تقسيم ادبيات داستاني به " قصه"، " رمانس" ، " رمان" و " داستان كوتاه"، توضيح و تعريف جامعي از هر يك از آنها ارايه داده بودند. در اين جلسه بيشتر بر روي " داستان كوتاه " بحث شد كه قرار است از اين به بعد براي مدتي موضوع اصلي كارگاه نويسندگي باشد. ايشان به خاستگاه داستان كوتاه و دلايل ظهور آن پرداختند و نيز انواع و شيوه‌هاي داستان كوتاه را با ذكر مثال تشريح كردند. آشنايي با اين مباني واقعا مفيد بود چرا كه در نقد داستان و همينطور نوشتن داستان بسيار لازم است. پيش از اين ما در نقد داستان نمي‌توانستيم با سند و دليل از گفته‌ها و نظراتمان دفاع كنيم كه نشان از ضعف در تئوري و ساختار داستان داشت. متاسفانه كساني كه در جلسه اين هفته نبودند، بحث مهمي را از دست دادند كه اميدواريم با حضور در جلسه بعدي و تكرار خلاصه وار توسط آقاي احمدي، اندكي جبران كنند.

اين جلسه تا ساعت 7 شام ادامه يافت و در پايان در مورد به روز شدن مرتب وبلاگ گفتگو شد و بر طبق قرار " راضيه علي" مسئول گزارش نوشتن از جلسات شعر و " زهرا حسيني" مسئول جلسات نويسندگي شدند. موضوع ديگر يافتن مكاني ديگر براي برگزاري جلسات بود چرا كه متاسفانه موسسه نويسندگان استرالياي جنوبي كمك‌هايي را كه قبلا از دولت دريافت مي‌كرد را از دست داده و براي جلسات هزينه‌اي دريافت مي‌كند. اميدواريم در هفته جاري با تلاش هاي بعضي از دوستان بتوانيم مكان مناسب ديگري را بيابيم. و موضوع ديگر البته غيبت مكرر بعضي از دوستان از جمله " نرگس حسيني" و " زينب حيدري" و تعدادي ديگر بود كه اميدواريم آنها نيز بزودي به جمع ما بپيوندند.

نكته : لطفا در اواخر هفته دوباره به وبلاگ سر بزنيد تا به احتمال زياد آدرس مكان جديد را در اينجا بمانيم.

شاد و سرفراز باشيد و به اميد ديدار

زهرا حسيني

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 2:5 توسط | |

 

سلام دوستان عزيز

طبق برنامه‌اي كه در جلسه‌ي داستان هفته قبل گذاشتيم، يك داستان را در اينجا مي‌مانم. همانطور كه مي‌دانيد پايان اين داستان حذف شده است و شما بايد براي اين داستان پايان بنويسيد. مهم نيست كه ادامه و پایان اين داستان شبيه به داستان واقعي آن باشد. هر كس مي‌تواند  بر اساس سليقه و حس خود این داستان را ادامه دهد. 

 به هر حال اميدوارم اين داستان را به دقت بخوانيد كه به نظرم بسيار زيباست و در مورد ادامه و پایان آن نيز به دقت فكر كنيد. در جلسه بعد در مورد اين داستان صحبت خواهيم كرد و شما نيز نوشته‌هايتان را خواهيد خواند. اگر سوالي داشتيد و يا معناي كلمه‌اي را در اين داستان نفهميديد، لطفا پيام بگذاريد.  

رهایی

چمدان به دست، این طرف و آن طرف می‌روی. پولت ته کشیده، از هتل در آمده‌ای، شب‌ها در جاهای پرت و خلوتی می‌خوابی. مردی افغان، مثل تو بی‌خانمان می‌گوید که چمدانت را در انبار امانت‌ها بگذاری تا مجبور نباشی آن را به دنبال خودت به اینجا و آنجا بکشی.

به این کشور آمده‌ای که روادید کشور دیگری را بگیری. مدارکت را گرفته‌اند، باید به انتظار نوبتت بمانی. شهر را می‌شناسی. چند بار به آنجا سفر کرده‌ای و روزگاری در آن به سر برده‌ای، با میدان‌ها و تفریحگاه‌هایش آشنایی؛ موزه‌ها و نگارخانه‌هایش را دیده‌ای، پارک‌ها را گشته‌ای و به کتابخانه‌هایش سر زده‌ای. به زبان مردمانش حرف می‌زنی.

در خیابان به دوستی بر می‌خوری. بنا بوده به استقبالت به فرودگاه بیاید و نیامده، حتما عذری داشته، شاید نخواسته تو را به خانه‌اش ببرد. امکان پذیرایی از تو را نداشته. به او می‌گویی که در هتلی اتاق گرفته‌ای، نمی‌خواهی که او را شرمنده کنی.

دوستت سال‌ها پیش آمده و در آنجا ساکن شده، کاری ‌گرفته و با خانواده‌اش زندگی در غربت را ترجیح داده. رمانی نوشته و به دنبال ناشری در وطن می‌گردد. موضوع رمانش را برای تو تعریف می‌کند: مردی در کشور بیگانه، گرفتار دوگانگی هویت شده و شخصیتش را از دست داده. فصلی از رمانش را برای تو می‌خواند و می‌گوید:

«در دو سه دهه اخیر، مثل رمان من، رمانی به فارسی نوشته نشده، ناشری نمی‌شناسی که چاپش کند؟»

روزها می‌گذرد. پشیمان نیستی که از کشورت بیرون آمده‌ای، منتظری که کارت روبه‌راه شود و زندگی دیگری را شروع کنی، هفته‌ای یکبار به کنسولگری می‌روی و در صف دراز پناهنده‌ها می‌ایستی تا نوبت به تو برسد و جواب بگیری، هنوز به پرونده تو رسیدگی نشده، باید باز هم منتظر بمانی.

خیابان‌ها را می‌گردی، به تفریحگاه‌ها می‌روی، نمایشگاه‌های نقاشی را می‌بینی و به تالار موسیقی رایگان می‌روی و به آهنگ سازِ ارکستر نوازنده‌های جوان گوش می‌دهی. در جلسه‌های شعر و داستان‌خوانی کتابفروشی‌ها شرکت می‌کنی. مرد افغان تو را با کنترل‌چی‌های سینما و تئاتر آشنا کرده. گاهی به جای آن‌ها جلوی در می‌ایستی و بلیت‌ها را پاره می‌کنی. آخر شب به تو اجازه می‌دهند که تئاتر و فیلم‌ها را تماشا کنی.

روزهایت با خیال خوش روزهای آینده به شب می‌رسد. از شب می‌ترسی. در خواب گرفتار کابوس می‌شوی. مدت‌ها بیکار می‌گشته‌ای، زندگی آشفته‌ای داشته‌ای، عذرت را از دانشکده‌ات خواسته‌اند. روزها از پله‌ها بالا و پایین می‌روی، می‌خواهی بدانی برای چه تو را از درس دادن محروم کرده‌اند؟ کسی به تو جواب نمی‌دهد. تلاش‌هایت به جایی نمی‌رسد. ماشین خود را می‌فروشی و راه می‌افتی و به اینجا می‌آیی تا زندگی تازه‌ای را شروع کنی. هنوز نیمی از عمرت مانده، راه درازی در پیش داری، روی نیمکت پارک‌ها می‌نشینی و ساندویچت را می‌خوری و برای آینده‌ات نقشه می‌کشی. می‌توانی باز هم درس بدهی و باز هم بنویسی، اگر بخت با تو یار باشد، دختر دلخواهت را پیدا کنی و بچه‌هایت را در آنجا به مدرسه بفرستی.

مردها و زن‌ها می‌آیند و از جلو تو می‌گذرند. سگ‌ها در چمن‌های پارک دنبال هم می‌دوند و مرغ‌های دریایی بالای سرت می‌پرند. توی قایق‌ها، میان دریاچه کوچک، مردها و زن‌ها بلندبلند می‌خندند. پیری سیاهپوست، دست دور کمر دختر بوری انداخته، از جلو تو می‌گذرند. پیرزنی به مرغابی‌ها و کبوترها دانه می‌دهد. هوای بی‌آفتاب شیرینی است. باران چمن‌ها را شسته، برگ درخت‌ها را برق انداخته، باد خنکی می‌وزد، گنجشک‌ها پیش پای تو می‌دوند.

شب‌ها در جاهای سرپوشیده می‌خوابی تا از گزند باد و باران در امان بمانی. شبی پلیس تو را از خواب بیدار می‌کند. بلند می‌شوی و از ته دل از او تشکر می‌کنی که تو را از کابوس‌هایت رهانیده: ماشینی دنبالت کرده تا تو را زیر بگیرد. یکی از دوست‌های تو را زیر ماشین گرفته‌اند، جسد آش و لاش او را در سردخانه پزشکی قانونی پیدا کرده‌اند. کابوس‌هایت تمامی ندارد.

پلیس که می‌رود، توی خیابان راه می‌افتی. هوای نمناک و خنک را به درون می‌دهی. باران نمی‌آید، خیابان خلوت و ساکت است. هوا هنوز روشن نشده. حال خوشی داری، زیر آواز می‌زنی و دل ‌ای ‌دل‌یت را سر می‌دهی.

دستی روی شانه‌ات می‌نشیند. پلیس خوش قیافه‌ای پشت سر تو ایستاده، به تو لبخند می‌زند:

«DO not cry my boy»

می‌خواهی بگویی گریه نمی‌کنی، آواز می‌خوانی، حالت هم خیلی معرکه است، پلیس رفته. به پارک که می‌رسی، هوا دلنشین است. دریاچه آینه آسمان شده قادقاد مرغابی‌ها بلند است.

دوست تو به سراغت می‌آید تا فصل دیگری از رمانش را برای تو بخواند. هنوز شروع نکرده که سر و کله هموطنانت، توی پارک پیدا می‌شود. توی هواپیما با آن‌ها آشنا شده‌ای. سفیرهای حسن نیت‌اند. به اینجا آمده‌اند تا هموطنان نخبه مقیم اینجا را به بازگشت به وطن تشویق کنند، دانشکده‌ها به وجود آن‌ها نیازمندند.

دور و بر دوست تو می‌گردند و به او قول می‌دهند که برای رمانش ناشر پیدا کنند و همه آثار دیگرش را نیز انتشار ‌دهند. حق‌التالیف کلانی از ناشر برایش بگیرند. سراغ بسیاری از هموطنان نخبه رفته‌اند و از همه می‌خواهند به وطن بازگردند، از زندگی در غربت سرخورده‌اند ولی بی‌هویتی آن‌ها را رنج می‌دهد.

با هم از پارک بیرون می‌آیید. دوستت خداحافظی می‌کند و می‌رود. با هموطنان راه می‌افتید و به چند میدان معروف و چند تفریحگاه شلوغ می‌روید. می‌خواهی آن‌ها را به موزه ببری که یکی از آنها سر به گوش تو می‌گذارد و پچ پچ می‌کند. چشم‌های دیگران به تو زل می‌زند. سرت را بالا می‌اندازی؟

«متاسفم، من جایی را بلد نیستم.»

«هر چقدر پول بخواهد.»

«متاسفم، من کسی را نمی‌شناسم.»

به سینمایی می‌رسید. هموطنان به عکس‌ها خیره می‌شوند. زنی برهنه توی آب است، کنار استخر مردی دیگری را بغل کرده. هموطنان بلیت می‌گیرند و می‌خواهند تو را هم مهمان کنند، تشکر می‌کنی و توی خیابان راه می‌افتی و سراغ دوست افغانت می‌روی. با او راه می‌افتی، و به میدانی می‌روید که بی‌خانمان‌ها دور هم جمع شده‌اند، آواز می‌خوانند و ساز می‌زنند و می‌رقصند.

با دختری دانمارکی آشنا شده‌ای، اسمش دو کلمه است: یه ته. مدتی است که به جمع بی‌خانمان‌ها پیوسته. روزها چند ساعتی در فروشگاهی کار می‌کند.

«تو هم اگر بخواهی، برایت کار پیدا می‌کنم. برای اینکه بتوانی برقصی باید یه چیزی بخوری.»

او را چند بار در جلسه‌های شعر و داستان‌خوانی کتابفروشی‌‌ها دیده‌ای. از شعرهایش خوشت می‌آید، سرود رهایی را آواز می‌دهد. می‌گویی:

«من هم گاهی چیزهایی می‌نویسم.»

موضوع آخرین داستانی که نوشته‌ای، برای او تعریف می‌کنی.

«جیرجیرکی صدایش را بلند می‌کند که از تاریکی بکاهید، و گرنه فریاد می‌زنم. کسی به او اعتنایی نمی‌کند، جیرجیرک‌های دیگر با او، همصدا می‌شوند و تا امروز فریادشان از تاریکی بلند است.»

صبح اول وقت به کنسولگری می‌روی و در صف می‌ایستی، ....................

 

( از اينجا به بعد شما بايد ادامه داستان را بنويسيد)

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 3:7 توسط | |

يك خبر خوش:

شماره جديد خط سوم ( شماره ۱۲ و ۱۳)  و هچنين تقويم هنري سال جديد شمسي كه به صورت بسيار زيبا و مقبول چاپ شده است، در  هفته گذشته به دست ما رسيده  است. دوستان عزيز مي‌توانند در همين جلسه براي خريد اقدام كنند.


قرار بود منظم باشم. قرار بود مرتب بنويسم. قرار بود به حرف‌هاي دوستانم اعتنا كنم و اين كلبه را زود به زود خانه تكاني كنم امّا انگار اين بي‌نظمي و بي‌برنامه‌گي شده جزء شخصيت من. تنها مي‌توانم از همه‌ي كساني كه به اينجا آمدند و با مطلب تكراري مواجه شدند، عذرخواهي كنم.

 

    ما اكنون هر هفته برنامه داريم. روزهاي يكشنبه بعد از ظهر. اكنون پاييز است و روزها كوتاه وشبها بلند. بنابراين جلسه ساعت 4 شروع مي‌شود. و اين سه هفته كه گذشت نيز چنين بود. يك جلسه نويسندگي و دو جلسه شعر برگزار كرديم.

     جلسه نويسندگي به ادامه‌ بحث در مورد " جريان سيّال ذهن " پرداختيم و دوستان نيز داستان هايشان را خواندند و قرار شد براي جلسه بعدي داستاني به همين سبك بنويسند با موضوع : آخرين روز زندگي‌ام.  ( قابل توجه دوستاني كه غايب بودند و بايد بنويسند) براي توضيح بايد بگويم كه تصوير كنيد آخرين روز زندگي شماست و هيچكس ديگر نمي‌داند جز خودتان. اين را كاملا تصور كنيد و سعي كنيد به صورت داستان بنويسيد.

    متاسفانه در اين هفته‌ها اتفاقي افتاد كه باعث شده بسياري از مهاجران غمگين شوند. هفته پيش  يك قايق با 49 پناهجو در نزديكي كريسمس آيلند،‌ منفجر مي‌شود و سه نفر كشته ، دو نفر ناپديد و عده‌ زيادي زخمي مي‌شوند. اين خبر بسيار تلخ بود بخصوص اينكه بيشتر مهاجران مليت افغان داشتند. كساني بودند كه بعد از زحمت‌هاي فراوان و با آرزوهاي فراوان راهي طولاني آمده بودند و اين گونه ....

الياس علوي در قسمتي از آخرين شعرش به اين اتفاق و در كل به مهاجرت همراه با تلخي هموطنان به اميد رسيدن به جاي امن، اشاره كرده بود :

....

مي‌خواهم به تو فكر كنم

امّا مي‌گويند بيست و نه بدن بودند

بيست و نه هزار آرزو

بيست و نه هزار اميد

مي‌گويند بين آنها لبي به زيبايي تو فرياده زده است

                                                                   : كمك

دستي به زيبايي تو فرياد زده است : ...

 مي‌خواهم به تو فكر كنم

نه به قايقي كه در اقيانوس آرام غرق شده است

نه به كودكاني كه تجارت مي‌شوند

به غرائض جنسي حيوانات

مي‌خواهم به تو فكر كنم

......


 يكي از موضوعات ديگر كه باعث جنب و جوش بخصوص بين بانوان مهاجر شد،‌ تصويب قانوني در پارلمان افغانستان با عنوان " قانون احوال شخصيه شيعيان" بود كه در بندهايي از آن در مورد حق و حقوق زنان مطالبي ذكر شده كه دور از شان يك انسان است. عده‌اي از مردم در همين هفته در ادليد تظاهراتي را برنامه‌ريزي كرده‌اند و ريحانه اخي اعتراضش را در قالب شعر چنين بيان كرده‌ است :

 می خواهم از شب بگويم

آن هنگام که سکوتش مرا به خود فرا می خواند

و تاریکیش می بلعد گلهای یاسم را

از تو که به دنبال چراغی قرن هاست سرگردانی

تا در روشنایی‌اش هوایی را بیابی

برای نفس کشیدن

فریاد زدن

و برای پرواز!


بانوی سرزمین من

به شبي بي‌سحر مانندي  

به آسماني بي‌ستاره مانندي

 

به من بگو!

سکوتت تا به کی ادامه خواهد داشت؟


     خانم نرگس حسيني هم شعرهاي زيبايي سروده بودند كه اميدوارم در پست بعدي استفاده كنيم. در آخرين روزها باخبر شديم دوست و هم كلاسي ما خانم " ثريا حسيني" مراسم عروسي داشته‌اند در ايران و به قول معروف به خانه بخت رفته‌اند. از همينجا به ايشان و عزيزانشان تبريك مي‌گوييم و بي‌صبرانه منتظر خوردن شيريني هستيم.

       و یک خبر مهم اينكه در روز اول مي 2009 موسسه درّدري شاخه استراليا در برنامه‌اي از طرف " انجمن نويسندگان جنوب استراليا" شركت خواهد داشت كه در migration museum  برگزار خواهد شد. اسامي همهِ دوستان داده شده و همه‌ي دوستان دعوت شده‌اند. لطفا براي هماهنگي بيشتر با همكاران تماس بگيريد.


در  پايان  شعري زيبا از خانم راضيه علي را مي‌خوانيم:

در سوگ واژگان بی قرار شوخ من

مورچه‌ها سیاه پوشیده اند

لبانم را

چشمان سیاهم را

می برند

تکه های شعر من

روی قاب های عکس دار خورده اند.

دلتنگ می شوم

از مرگ واژهای شوخ

دلتنگتر وقتی دوباره زاده می شوند

واژها را به دار می آویزند

حقایق را آتش می زنند

شاید اینبار

چشمانم را ببرند

و در مردمکش راز تو را دار بزند

بی آنکه بدانی

شب هنگام دستانم را خواهد برد

عنکبوت خوشبختی خانه ای ما مرده

می ترسم، می ترسم

چراغهای همسایه ای ما

خوشبختر از توست

خوشبختر از من


 هفته بعد ساعت 4 بعد از ظهر – جلسه نويسندگي برگزار مي‌شود.

ا.ع

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:14 توسط | |
 

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

 

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

 

   

 

 دوستان  سلام!

      بهار هم بلاخره بعد از این همه هیاهویی که بر پا کرده بود از راه رسید و همه را دور سفره زیبای خود جمع کرد.

      آری بهار امسال هم زیباست. اما از حق که نگذریم بهار آن لطفی را که در کشور هایی مثل  افغانستان و ایران برای ما داشت، در آسترالیا ندارد. اولا اینجا فصل، فصل بهار نیست. ثانیا دیگر بعد از سال ها زندگی در کشوری که قسمت زیادی از روح و جسمت با شرایط فرهنگی و جغرافیایی آن وفق پیدا کرده است، همنوا شدن با عادات و رسوم زیبای کشورت کمی با درنگ و گاهی برای بعضی با سردی اتفاق می افتد. در این میان ما "دُردری ها" تصمیم گرفتیم تا امسال بهار را به گونه ای در آغوش بگیریم که تا سال آینده  بتوانیم شور و حرارتش را در وجودمان حس کنیم.

      یکشنبه ۲۲ مارچ بعد از برگزاری جلسه  شعر  قرار بود همه سال نو را دور هم باشیم، گپ بزنیم ، دوستی هامان را بیشتر از پیش به هم ابراز کنیم. الیاس شعر بخواند. زینب با آن لهجه قشنگش برایمان نقل کند و مرتضی عکسهای یادگاری بگیرد.

      همه آمده بودند. هیچ فکر نمی کردم جلسه این همه شلوغ شود. هر کس چیزی آورده بود تا با دیگران قسمت کند. یکی بریانی آورده بود، یکی میوه، روح الله هم که تازه از مراسم جشن نوروز انجمن افغانهای استرالیای جنوبی برگشته بود، کباب هایش را نخورده بود و آورده بود تا با هم بخوریم. ساده بود و بسیار صمیمی و جای استاد احمدی بی اندازه خالی بود. جای ثریا جان هم.

علي عظيمي دوست سفر كرده ما نيز شعري را از سيدني با عنوان " غزل" روان كرده بود:

می رســی از راه و میبینی که بــــیدارم، غزل

آمــدن های نهان ات را هـــــــــوادارم، غزل

کــــــــی توانم دل ز امواج جنون ات  برکنم

بســـــــــــــتر دریای بزم ات را گرفتارم، غزل

 وا شدن در کام صبحت  سخت مستم میکند

گل تویی همسایه ات خارم غزل خارم، غزل

مـی نشینی رو برویم باز  می بینی مـــــــــــرا

مثل  آهنـــــــگ  ربابی از تو سرشــارم، غزل

خسته ام من خسته ام پنـهان چرا گردی زمن

چادرت  یک سو بزن دیریست  بیمارم، غزل

می شـــــــناسم ناله هایت،  باز میخوانی مرا

من که عمری نقــــش تلخ روی دیوارم، غزل

می فروشی هر چه مســــتی از شب بزمت بیا

هرچه داری مال من امشـــب خریدارم، غزل


        از آن روز تا به حال هشت روز می گذرد و ما گارگاه نویسندگی خود را نیز برگزار کردیم. اولین جلسه کارگاه بدون جضور استاد. اما خودمانیم از پسش خوب بر آمدیم. استاد نبود که موضوع داستان نویسی را موشکافانه تدریس کند. اما وجود الیاس علوی را نباید نادیده گرفت. خیلی ساده و بی تکلف هر چه را که می دانست راجع به داستان نویسی برایمان شرح داد. او توضیحاتش را با گفتن شش  فاکتور لازم در داستان و شعر آغاز کرد که به ترتیب :

۱- خوب دیدن

۲- عرق ریزی روح : انضباط در نوشتن، ترجیحا تعیین یک زمان معین برای نوشتن در شبانه روز.

۳- تخیل در نویسندگی

۴- جَنم نویسندگی: کشیدن زحمت فراوان در این راه. ( به طور مثال رمان " صد سال تنهایی" در زمانی نوشته شد که "گابریل گارسیا مارکز" زندگی سختی را می گذارند اما استعداد و زحمت او ستودنی بود.)

۵- نحوه اطلاع رسانی در نوشتن

۶- شروع و پایان قوی

      الیاس در آخر جلسه قبل از پرداختن به کار در کارگاه سبكي را در داستان نویسی امروز معرفی کرد به نام جریان سیال ذهن. او گفت که پیش از قرن بیستم داستانها از طرحی  منسجم، خطی و منظمی پیروی می کردند اما در داستانهای سیال ذهن زمان و مکان در هم می ریزد (اما باید به یاد داشت که در همین به هم ریختن زمان و مکان ها به کلیدهای کوچکی نیاز داریم که به آن پل تداعی می گویند). حتی ممکن است گفتگوها پس و پیش  شود ( مثلا ممکن است اول جواب بیاید و بعد سوال). 

       و اما کار در کارگاه که بعد از هفته ها دو باره شور و هیجان خاصی را بر پا کرده بود.  از همه  خواسته شد تا کلمه ای انتخاب کنند و بعد همه در مورد آن داستان کوتاهی را در مدت ده دقیقه بنویسیند. چغوک، صندل، صندلی، پسر، غربت، هیچی و روسری کلمه هایی بود که هر کس بلافاصله گفت. در آخر چغوک گوی سبقت را از دیگر کلمه ها ربود و هر کدام داستانی به همین نام نوشتیم که برای خودمان تجربه جالبی بود.


شعري از مرتضي جعفري كه در جلسه قبل خوانده شد:

 

کدام جاده است

که پا هایم را نشناسد؟

کدام کوچه است

که آوازم را نشنيده

كدام كودك است

که لبخندم را به یاد ندارد.

 

بيا تا از انتظار بگويم

كه رفته رفته چشمانم را كور خواهد كرد

خستگی تا بازوهایم قد می کشد

و پاهایم

تاب جاذبه‌ی زمین را ندارد

به دنبال دقيقه‌اي

تا کنار دیواری بخزم

نفس بکشم.

 

هر لحظه

به جستجوی ثانیه ئی

تا پیشاني‌ام را روی خاک بگذارم

 با خدا حرف بزنم

بپرسم: خدای عزیز!

چرا دور دنیا را خط کشیدی؟

چرا ادم ها می میرند؟

ساختن این همه ادم ها خسته ات نمی کند؟

آنقدر بگویم و بخندم

که مست شوم

و از هوش بروم.

 تا بعد..

زهرا حسینی

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:5 توسط | |
 

 دوستان خوب سلام

 امروز هم باید از کارگاه بنویسم. از گفت و شنود ها. از دیده ها و ..

 اما چه بگويم که می روند و گریه می آید مرا!

 این هفته هم طبق روال باید کارگاه نویسندگی می بود. همه می آمدند و استاد احمدی هم صحبتهایشان را در رابطه با داستان نویسی ادامه می دادند.

اما..

      کارگاه دیروز بیش از همه به جلسه خداحافظی شبیه بود. جلسه ای ساده و بی نهایت صمیمی. خدا حافظی از آقاي احمدی و  ثریا حسینی. استاد احمدی بعد از تقریبا شش سال دوری از دوستانش در درّدری  و در واقع گذشته ادبی خود بعد از سالها این بار بهار را در کنار اهالي شعر و ادب در ايران خواهد بود. ثریا حسینی هم علاوه بر تجدید دیدار با دوستان و اقوام خود، مرحله ای جدید از زندگی خود را تجربه خواهد کرد.

     خلاصه اینکه بیشتر بچه ها آمده بودند تا با این دو عزیز قبل از سفرشان به ایران وداع کنند. اما جالب از هر چیز این بود که هیچ کس نمی دانست استاد می خواهد فیلم کوتاهی از هر شاعر تهیه و به دردری مشهد هدیه ببرد.

 

                 

 

 

     از آنجایی که این یکشنبه هم اختصاص داشت به کارگاه نویسندگی خیلی ها هم اشعارشان را نیاورده بودند. از جمله روح الله دانش. اما خب ایشان که بین بچه ها در ذکاوت و تیز هوشی شهره هستند از طریق وبلاگش یکی دو تا را انتخاب و مثل بقیه جلو دوربین خواندند.

 

                 

 

     دلتنگي را مي‌شد در چهره‌ي بچه‌ها حس كرد به خصوص الياس كه سعي مي‌كرد خودش را شاد نشان بدهد و ديگران را بخنداند. استاد آخرين حرف‌هايشان را گفتند و طبق نظر دوستان قرار بر اين شد كه كارگاه نويسندگي همچنان ادامه پيدا كند و فعال باشد. جلسه آن روز، جدایی از استاد و خانم ثریا حسینی برای همه بچه ها تلخ بود. اینکه برای مدت سه ماه چای آخر جلسه را بدون حضور استاد صرف خواهیم کرد و ... 

 

     در آخر جلسه، همه آخرين چاي با استاد را ، با هم نوشيديم و گفتيم و خنديديم  و راضيه علي هم فانوسی  را به رسم هديه به استاد داد تا سر قبر فروغ فرخزاد ببرد و روشن كند:

به خانه من اگر آمدي اي مهربان

يك چراغ بياور

تا از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم  

 

 

 به اميد ديدار تا جلسه بعد - زهرا حسيني

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 12:24 توسط | |

 

 سلام

     قرار است من براي مدتي در اينجا بنويسم و به قول دوستان به طور مرتب از جلسات شعر گزارش تهيه كنم اما من به بي‌نظمي و بي‌برنامه‌گي و بي‌سليقگي شهره‌ء عالم هستم. بر همين اساس تصميم گرفتم تا براي باطل شدن اين طلسم و تغيير ذهنيت دوستان هم كه شده، اداي آدمهاي امروزي را دربياورم و مرتب و منظم بنويسم.  و من‌االله توفيق.


         جلسه‌ي شعر اين هفته نيز با برنامه‌هايي متنوع به خير و خوشي برگزار شد. هر چند براي من هنوز باورنكردني است كه دوستان  عزيزي از جمع ما رفته‌اند اما از اينكه تعداد قابل قبولي از دوستان در جلسه شركت مي‌كنند، خوشحالم. در قسمت خبرهاي فرهنگي، خانم راضيه علي از برگزاري كنسرت‌هاي داوود سرخوش در اروپا گفت كه استفاده مالي آن براي زنان بي‌سرپرست در داخل كشور اختصاص دارد. داوود سرخوش در سال اخير فعاليت‌هاي فرهنگي چشمگيري داشته كه از آن جمله برگزاري كنسرت‌هاي مختلف در اروپا، روسيه و در سال قبل در استراليا مي‌توان نام برد. همچنين آلبوم " مريم " را نيز به تازگي روانه بازار كرده است. روح‌الله دانش نیز از برنده شدن يك شاعر افغان در جایزه شعر خبرنگاران گفت كه باعث شعف ما شد. جايزه شعر خبرنگاران يكي از معتبرترين برنامه‌هايي است كه هر چند سال برگزار مي‌شود و امتياز آن اين است كه شاعران بزرگي به آن ارج مي‌نهند و در آن شركت مي‌كنند و امتياز ديگر آنكه به هيچ گروه و نهاد و حزبي  وابسته نيست و توسط تعدادي از اهالي فرهنگ و هنر برگزار مي‌شود.

             بعد از قسمت خبرها، جناب نادر احمدي ادامه بحث‌هايشان در باب تئوري شعر را پي گرفتند كه به موضوع " زبان در شعر" اختصاص داشت. اينكه زبان هر محل با توجه به زماني كه در آن مي‌زيند، با زبان محلي ديگر تفاوت دارد. و حتي زبان همان محل در يك زمان با زماني ديگر تفاوت‌هايي دارد كه اين خاصيت تغييرپذيري زبان را نشان مي‌دهد. مثلا زماني كلمه " خنگ" اسب معني مي‌داد اما اكنون " ابله و نادان" معني مي‌دهد. اين نشان مي‌دهد كه زبان مدام در حال تغيير است و بعضي كلمات دچار كهنگي مي‌شوند. شاعران نيز فرزند زمانه‌ي خويش هستند و به زبان زمانه‌ي خويش مي‌سرايند. به همين جهت است كه مثلا در شعر حافظ ما " خار مغيلان" را داريم چون در آن زمان با شتر و اسب سفر مي‌كردند اما در شعر فروغ " دوچرخه و طياره" داريم. پس به اين نكته بايد توجه داشت كه فرزند زمانه‌ي خويش باشيم و سعي كنيم تا آنجا كه مي‌توانيم دچار كهنگي زبان نشويم. مثلا به جاي كلمه " شراب" از " مي‌ " استفاده نكنيم.

             سپس نوبت شعرخواني دوستان شد. كه تعدادي از دوستان آخرين آثارشان را خواندند. به خصوص خانم راضيه علي، مرتضي جعفري و روح‌الله دانش كه كارهاي زيبايي را ارائه كردند. ( متاسفانه در حال حاضر من به آن شعرها دسترسي ندارم تا در اينجا بمانم.)

             اين برنامه ميهمان عزيزي نيز داشت و آن آقاي علي والامنش بود كه يكي از چهره‌هاي فرهنگي شناخته شده در جنوب استراليا به شمار مي‌رود و از خانواده‌ي هنرمند هستند. ايشان خاطراتي از گذشته  و سفرشان به استراليا و فعاليت‌هاشان گفتند و در پايان در مورد ترجمه شعرهايي از دوستان جلسه به زبان انگليسي مطالبي را عنوان كردند. ايشان تصميم دارند تا براي رسيدن به اهدافي كه موسسه درّدري دنبال مي‌كند، با ما همياري كنند و در حال حاضر به ترجمه تعدادي از شعرهاي دوستان مي‌پردازند كه بايد از اين همه مهر و پشتكار اين دوست عزيز تشكر كرد. مهدي فيضي نيز يكي ديگر از ميهمانان جلسه بود كه  البته بسيار كم حرف زد و بيشتر آمده بود تا بشنود.


         به هر حال جلسه براي من به شخصه بسيار شيرين و مفيد بود. اميدوارم براي ديگران نيز چنين باشد. در پايان غزل زیبایی از آقای فاضل نظری را می مانم که یکی از زیباترین غزل هایی است که در این چند سال اخیر شنیده ام. خوب است به ظرافت ها و تکنیک هایی که در این غزل استفاده شده توجه کنیم.  

 

از باغ می برند تا چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
 
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند!
 
ای گل گمان نکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند
 
 

 به امید دیدار در جلسه بعد. الياس علوي.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 1:47 توسط | |
 

 

 

 

سلام دوستان مهر آفرین!

 

امروز یکم مارچ است. دقیقا یک هفته از آمدن آقای علوی به استرالیا (ادلید) می گذرد. کارگاه نویسندگی است و جای دوستانمان علی، اقبال و حنیف همچنان خالی. جایشان وقتی به استقبال دوست خوبمان الیاس در فرودگاه می رفتیم هم خالی بود. به خصوص ظهر همان روز که به اتفاق بعضی از بچه های درّدری، به خانه استاد احمدی رفتیم و نان چاشت را همه به افتخار آقای علوی مهمان استاد بودیم. آن روز الیاس چه داستانهایی که تعریف نکرد. همه می خندیدیم و لذت می بردیم. بعد از ظهرش همه با هم به جلسه نقد و بررسی شعر رفتیم.

 

 

                 به استقبال از الیاس علوی 

 

 

هر چند باید این هفته گزارش کارگاه را بخوانید اما باید بگویم طی مشکلاتی که برای کد ورودی این وبلاگ پیش آمده بود گزارش کلاس نقد و بررسی شعر هم هفته گذشته نشر نشد. بنابراین فکر می کنم اگر در ابتدا خلاصه ای از آنچه در کلاس شعر گذشت را برایتان بنویسم بد نباشد:

 

این اولین حضور الیاس در سال 2009 در کلاس نقد شعر بود. یک ساعت اول کلاس را در سالن چوبی مرکز نویسندگان به سر بردیم. آخر جا برای جلسات امسال درّدری رزرو نشده بود و خب همه هم می دانستند که کم کاری از من است. در واقع به دلیل مشکلات و گرفتاری هایی که برایم پیش آمده بود، نتوانسته بودم جا را برای امسال رزرو کنم. با این همه دوستان لطف کرده و به روی من نیاوردند. نکته دیگری که باید یادآور شوم این است که اجرای جلسه آن روز را خود استاد احمدی بر عهده داشتند. ایشان طبق روال جلسات پیشین کلاس را با خبرها و رویداد های فرهنگی و همچنین خوش آمد گویی به الیاس علوی شروع کردند.

 

خبر دیگری که من دارم این است که طبق پیشنهاد اعضا از این به بعد، بعد از اخبار فرهنگی یکی از بچه ها شعری از شاعران شناخته شده کشور یا فارسی زبان را می خواند و بعد به معرفی وی  می پردازد.  این کار دو مزیّت برجسته دارد: یکی اینکه اعتماد به نفس شاعران جوانمان را  بالا می برد و دیگر اینکه شوق تحقیق و جستجو را در آنها بیشتر می کند.

 

در جلسه آن روز جوانترین شاعر جمع، یدالله حیدری این وظیفه را بر عهده داشت. ایشان با خواندن شعری از محجوبه هروی، به معرفی بیشتر ایشان پرداختند.

 

بعد استاد احمدی از آقای علوی خواستند تا کمی برایمان از سفرشان به ایران صحبت کنند. ایشان هم اگرچه خسته و مانده بودند و در لابه لای برنامه گاه چرتی می زدند، اما لطف کرده و ما را منتظر نگذاشتند آنچه در دل داشتند با ما درمیان گذاشتند. مجموعه دیدارها و صحبت های ایشان با شخصیت های ادبی و محافل و نقد و بررسی شعر در ایران و همچنین دوستان درّدری در مشهد از یک سو و تجدید چاپ "من گرگ خیالبافی هستم" و آماده سازی چاپ مجموعه دوم ایشان محور حرف ها و گفت و شنودها بین بچه های درّدری و آقای علوی بود.

 

در آخر هم همه شاعران شعرهایشان را خواندند و شعر بعضی ها هم به دلیل کمبود وقت نقد نشد. آقای اقبال حسین صفری هم از دنیای مجازی شعر شان را فرستاده بودند که نشان می دهد دوستان سفرکرده همچنان در حال و هوای شعر به سر می برند و ما را فراموش نکرده اند. فکر می کنم تا اینجا تقریبا آنچه گذشت از جلسه شعر را یادآور شده ام.

 

 

 

                  نشست نقد و بررسی شعر-ادلید

 

 

 

 

  و اما کارگاه نویسندگی:

 

باز هم می گویم جای دوستانمان خالی. تقریبا یک ربع زودتر به در ساختمان رسیده بودم. روح الله دانش و آقا یدالله هم آمده بودند. علی و اقبال هم همیشه زود می آمدند و بیشتر مواقع هم همردیف روح الله و یدالله به خم دیوار تکیه می دادند. ساعت پنج شده بود و استاد احمدی آمدند، در ها را باز کردند و ما همه وارد کلاس شدیم.

 

احساس می کنم از این به بعد با رفتن علی ، اقبال و حنیف باید طوری بنویسم که هر گاه آنها نیز خواستند گزارش های کارگاه را بخوانند بهره ای از هوای جلسه داشته باشند. صحبت های کارگاه در ابتدا روی جمع بندی یا بهتر است بگویم یادآوری  استاد پیرامون مقاله نویسی بود. تا بچه ها نتیجه و محصولی از آن حرف ها و حدیث ها داشته باشند. در ادامه نکاتی پیرامون "خاطره نویسی، زندگینامه نویسی و سفر نامه نویسی مطرح شد. استاد اشاره داشتند که: این سه گزینه نگارشی در واقع ثبت کامل یا بخشی از رویدادها یا حالاتی است که برای فرد یا جمع روی می دهد که بازگویی یا بازنویسی آن می تواند در رشد فرهنگ و اخلاق و ذهن بشری سازنده و موثر باشد. موضوع در این سه گزینه می تواند هر چیزی یا پدیده ای باشد. دوستی ها، پیوندها، نمایش عواطف، عشق و دیگر مسایل انسانی از قبیل جامعه، سیاست، اخلاق و غیره به صورت فردی یا جمعی باشد. 

 

عموماً این نکات باید در نگارش این سه گزینه مورد توجه قرار گیرد:

-مقطع یا برشی از زمان

-نقاط برجسته و حساس

- توصیف لحظه ها و موقعیت ها . توصیف یعنی به تصویر کشیدن لحظه هایی که اتفاق افتاده و از این بابت خاطره به عنوان مثال شباهت می رساند به داستان نویسی.

- صداقت و صمیمیت در نقل رویدادها و ارایه اطلاعات

- امانت داری در نقل قول ها و دیگر اطلاعات داده شده یا استفاده شده از منابع دیگر

- زبان ساده ولی جذاب

- استفاده از تکنیک های بیانی از قبیل ایجاد گفت و گو، استفاده از شعر، ضرب المثل ها و تکیه کلام ها

و همچنین ماجراجویی که می تواند در گیرایی و ایجاد کشش در نگارش این امور به نویسنده کمک کند.

 

 

 

                  دیدار با الیاس

 

 

در پایان جلسه چند متن نگارشی نیز به خوانش گرفته شد که از آن جمله می توان به مقاله "روح مشترک افسانه ها" از محمد آصف جوادی  و افسانه:" پادشاه دخترخوار" به روایت محمد جواد خاوری اشاره کرد. سرانجام با دنیای  گونه های دیگر نگارشی خدا حافظی شد و برای ورود به دنیای سحر انگیز داستان نویسی داستان کوتاهی از خانم سکینه محمدی بین بچه ها پخش شد که تا جلسه بعدی روی آن به طور کامل مطالعه و نقد کنند و با آمادگی کامل در نخستین جلسه  داستان نویسی حضور به هم رسانند. 

 

برای خالی نبودن عریضه دو سه نمونه از شعر های بچه ها را از هفته گذشته جلسه نقد وبررسی شعر درّدری می آورم:

 

اقبال حسین صفری



نوش داروی من!
کجایی؟
سهراب تو را محتاج است.


پیش امپراتور ابروانت

به فتوای کدام مجتهد

به جرم کدام عشق

مرتد شده ام؟


دوست دارم
لبانم را ببرند
و به گونه هایت پیوند زنند.

تا خونم
در رگانت مباح شود.


و شتران تشنه  من
در "بند امیر" قلبت سیراب.


 

 

                 روح الله دانش، راضیه و فاطمه علی

 

 

روح الله دانش



بازی تکرار

لبهایت مزه ی لولی می دهد
و دیگر سرخی اش به انار هم نمی رسد
حتی هنگامی که روسری ات را به پرواز در می آوری
و گردن لاغرت را به تماشا
نه! دیگر یدالله نیز مست نمی شود
شاید تکراری شده ای.

 

 

 

 همچنین لازم می دانم از شعر فاطمه علی یاد کنم که خیلی زیبا بود اما فعلاً من آن را در اختیار ندارم امیدوارم شما و ایشان بر من ببخشید.

تا بعد...

 

 

                                                                                           زهرا حسینی

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 21:20 توسط | |
 

 

 

 

عرصه خالی است چنان شامگه بعد از کوچ

چه گذشته است به مردان و به میدان غزل؟

 

این چند روزه همه جا بوی غربت و دوری و فراق گرفته است. بیشتر وبلاگ های بچه های درّدری در ادلید حکایتگر همین حال و هواست. به قول زنده یاد قهار عاصی: "من و غربت من و دوری، خدا حافظ گل سوری". این حکایت، حکایت سفر تعدادی از دوستان ما به شهر ها و ایالت های دیگر استرالیاست. سفری که دل و دماغ و مجال دوستی و رفاقت را از بسیار کسان بر گرفته است و همه حسرت نصیب شده اند.

"کارگاه نویسندگی" این هفته هم با چنین اوضاع و احوال و زیر سایه سنگین همین تنهایی و مهجوری نفس می کشید. به ویژه که یکی از پایه های ثابت وفعال خود یعنی اقبال حسین صفری را نیز از دست داده بود. اقبال به شهر داروین رحل اقامت افکنده و در نظر دارد که در رشته حقوق و علوم سیاسی به ادامه تحصیل بپردازد. برای او و دیگر دوستان مان علی عظیمی و حنیف رضوانی که به خاطر تحصیل در  شهر سیدنی سکنی گزیده اند، آرزوی موفقیت می کنیم.

در کارگاه نویسندگی این هفته چند اتفاق خیلی مهم بود که لازم می دانم شما هم از آن بی خبر نباشید.

اولاً بحث آموزشی آن در باره مقاله نویسی همچنان دنبال شد که در آن ضمن مرور دوباره بحث نشست قبلی برای کسانی که جلسه پیش را نبودند، به صورت مشخص روی بدنه مقاله و دیگر جزییات آن صحبت شد. مقاله به سه بخش مجزا تقسیم می شود ۱. مقدمه ۲. متن ۳. نتیجه.

مقدمه مقاله شامل یک بند یا پاراگراف خواهد بود که هدف آن روشن کردن موضوع بحث مقاله است. و به نوعی موضوع را به خواننده یا مخاطب معرفی می کند. بنا بر این هیچ عمل دقیق تحلیل و تجزیه ای روی موضوع مورد بحث در نوشته یا مقاله صورت نمی گیرد. هدف صرفاً ایجاد یک چشم انداز است و بس.

متن مقاله ممکن است در بر گیرنده سه تا پنج بند یا پاراگراف باشد. در هر بند لازم است یک زیر عنوان به صورت مستقل مورد حلّاجی، بحث و نظر قرار بگیرد. گسترش متن مقاله به چندین پاراگراف بستگی تام و تمام دارد به استعداد  موضوع مقاله  که تا چه حد عمق دارد و لازم است کشش پیدا کند.

"نتیجه" نیز یکی از اندام های مهم مقاله است. "نتیجه" بند پایانی مقاله است که در آن موضوع و یا عنوان مستقلی مورد بحث و نظر نویسنده قرار نمی گیرد. آن چه که در بخش پایانی مقاله مهم است جمع بندی موضوع مقاله و نتیجه گیری از آن مباحث در پایان نوشته است. ناگفته پیداست که این کار هم بسیار ماهرانه و به صورت مختصر و در یک بند باید اجرا شود.

دوماً صحبت روی جزییات مقاله جریان داشت. این مورد هم اختصاص داشت به پاراگراف بندی یا نوشتن بند در مقاله. این قسمت بیشتر مربوط می شود به متن مقاله. هر بند در یک نوشته  اختصاص دارد به یک زیر عنوان یا عنوان جزء که در هر مطلبی ممکن است چند زیر عنوان مورد بحث قرار گیرد.

هر بند تقریباً از چند جمله مشخص به وجود می آید که شامل جمله اصلی یا پایه است که دربر دارنده موضوع مورد بحث در آن بند خواهد بود. به قول استاد کاظمی "جمله طلایی". و در پی آن هر جمله می تواند به نقل قول از منابع تحقیق، مثال آوردن و استفاده از آمار و ارقامی که مربوط به موضوع باشد بپردازد. هر کدام از این موارد می تواند از منابع معتبر اخذ شده و در تأیید و تأکید موضوع مورد بحث نقل شود.

سوماً بخش عملی کارگاه نویسندگی این هفته اختصاص داشت به بررسی موضوع:"جنبه های مثبت و منفی پناهندگی مردم ما به استرالیا". این موضوع باید طی مقاله ای توسط بچه های کلاس نوشته و مورد تجزیه و تحلیل قرار می گرفت. اما طی فرصت کوتاهی که وجود داشت هیچ یک از دوستان نتوانستند در موعد مقرر مقاله شان را کامل کنند. در نتیجه ما هم  این هفته برای نشر کار بچه ها دست مان خالی ست.

و بالاخره جلسه این هفته با یک خبر خیلی خوشحال کننده پایان یافت که دوست و همکار عزیزمان الیاس علوی یکشنبه هفته آینده ۲۲/۰۲/۲۰۰۹ صبحدم به ادلید می رسد.

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 23:52 توسط | |