تبليغاتX
مشرق
مشرق

وبلاگ مؤسسه‌ فرهنگی درّدري، شاخه استراليا

 


 

 

قابل توجه همه عزيزان به مدت ۵ هفته مكان جلسه تغيير مي‌يابد. مكان جديد همان " مركز نويسندگان استرالياي جنوبي" است كه در سال قبل جلسات را برگزار مي‌كرديم كه در خيابان " رندل" واقع است. لطفا به صورت پيام تلفني به ديگران اطلاع بدهيد:

Writers centre inc, Rundle St


 

 

دوستان گرامی سلام.

 

جلسه ی نقد و بررسی شعر این هفته را از نیمه هایش شروع کردم چرا که در جلسه ی "انجمن محصلان استرالیایی افغان الاصل – شاخه استرالیای جنوبی" (AATSA) درگیر یک سلسله بحث ها و صحبت های دوستانه با بقیه محصلین بودیم. هنوز این گفتگوها ادامه داشت که از دردری برایم زنگ آمد و پرسیده شد که اگر موافق باشم جلسه ی نقد و بررسی شعر را در غیاب 'مجری ' شروع کنند.  همان بود که بفکر جلسه ی شعر افتادم و از دوستان شاعر خواهش کردم که جلسه را آغاز کنند چون خود دیر می رسیدم.

 

به اتفاق چند تن از دوستان شاعر (که در جلسه ی AATSA  تشریف داشتند) راهی مقر دردری شدیم. لحظه ی نگذشت که خود را در درب ورودی کلاس یافتیم. از پله های راه زینه که بالا می رفتیم صدای استاد احمدی که مصروف تدریس مبانی نظری شعر بودند شنیده می شد. خلاصه این که من منحیث اولین نفری که داخل جلسه می شد چشم خود را پایین انداخته با تکان سر به نشانه ای سلام، کرسی یی را اشغال کردم تا اخلالی در درس وارد نشود ولی متباقی دوستانی که بعد از من وارد کلاس شدند همه با دیگران به صداهای بلند گرم احوال پرسی را آغاز کردند. من که طبق عادت ارث برده شده از دانشگاه پولی تخنیک کابل مصافحه را برای بعد از ختم درس واگذار کرده بودم، کمی احساس خجالت می کردم و کمی هم برایم جالب می نمود که استاد احمدی و شاگردان اش درس را مانده مجبور به احوال پرسی شده بودند. فکر می کردم که چقدر خوب خواهد شد اگر بعد از این قانونی از مجلس دردری پاس شود که افراد ناوقت رسیده به جلسه، آرام در جاهای شان قرار بگیرند و بعد از ختم درس با حاضرین سلام و کلامی داشته باشند. بزودی از دغدغه ی قانون سازی خلاص شدم و دریافتم که استاد احمدی فصل جدیدی را تحت عنوان موسیقی در شعر که همانا وزن در شعر است آغاز کرده اند.

 

شعر وزن دار گفتن ممکن نیست مگر این که شاعر اول با هجا آشنایی پیدا کند. هجا عبارت است از تلفظ هر حرفی که فقط با خارج شدن یکباره هوای ریه ختم گردد، که آن هم بر دو قسم است. هجا کوتاه و بلند. هجا کوتاه یک حرف دارد و هجا بلند هم متشکل از دو حرف است. شاعر باید طوری شعر بسراید که از هجا های کوتاه و بلند تناسبی ایجاد کند که در هر بیت عینا تکرار گردد. تکنیک این پروسه علامت گذاری هجاها است که هجای کوتاه را با سمبول "نعل اسب" و هجا بلند را با علامت دش یا خط کوتاه نشان می دهند. زمانی که علامت ها پهلوی هم قرار گرفتند و یک تناسب خاص در آن ملاحضه شد وزن شعر هم درست می شود. نکته ی مهم در این قسمت برنامه این بود که برخلاف معمول یک گام مثبت رخ داد این که دوستان موظف شدند تا کارخانگی بگیرند و در هفته بعدی قبل از شروع درس از حفظ به سوالات آقای احمدی در مورد تعاریف هجا، تناسب، هجا کوتاه و هجا بلند پاسخ دهند و هم چنین تقطیع یک بیت حافظ را به استاد نشان بدهند. کارخانگی در واقع شاگرد را وادار می کند که تا هفته بعدی جلسه و شعر و دروس شان را فراموش نکنند. این خود سبب می شود تا دوستان به تحقیق و مطالعه بپردازند و احتمالا به کشفیات جدید دست یابند.

 

بعد از فرمایشات آقای احمدی به قسمت دوم برنامه رسیدیم که در آن شاعران شعر های جدید شان را قرائت کردند و همه به اتفاق هم به نقد و بررسی آنان پرداختیم. کشف های جدید در شعر های دوستان بیانگر رشد و نبوغ شعری آن ها بود. در این میان شعر های خانم ریحانه اخی و آقای عبدالرحیم ابراهیمی خیلی زیبا سروده شده بودند که مورد تشویق قرار گرفتند. من شخصا از قسمت آخر شعر آقای ابراهیمی که گفته بود: "مرا فصل فصل کن و فصل بهارش خودت باش" خیلی خوشم آمد.

 

در حاشیه جلسه

 

طبق معمول صحبت های دوستانه با چای گرما بخش مجلس بود ولی ابتکار جدیدی آقای احمدی برای صحبت های استراتیژیک جهت به تصویر کشیدن دورنمای موسسه فرهنگی دردری – شاخه استرالیا همه را خوشحالتر ساخت. در این میان از کورس های اختصاصی نظیر نقد و بررسی آثار شاعران، تحقیق در مورد آثار اهل ادب، برگزاری یک جلسه ی عمومی سالانه، برگزاری مجلس ویژه برای سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، جلسات هفتگی بیدل خوانی و حافظ خوانی نام برده شد اما بخاطر کمی وقت، جلسه فقط به باران نظر بسنده کرد و به نتیجه ی خاصی دست نیافت. همان شد که صحبت های نهایی ماند برای هفته بعدی. اگر که دوستان نظریاتی دارند، لطفا برای پیش کش آن در جلسه هفته بعد آمادگی بگیرند.

اقبال حسین صفری

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 15:54 توسط | |

 

 

 

سلام عزیزان...!

قرار قولی که داده بودم می خواهم گزارشی از پارتی هفته گذشته مان را برای تان بنویسم. می دانم که کمی تنبلی کردم و گزارش را دیر نوشتم از این لحاظ معذرت می خواهم  و امیدوارم عفوم نمایید. وعده می کنم که در گزارش هاي آینده  این کار تکرار نشود.

پارتی را به افتخار کسانی که صنف دوازده مکتب فارسی را تمام کرده اند و همچنین یکی از دوستان  مان آقای مرتضی جعفری که به وطن می رفت گرفتیم. پارتی زیبا و به یاد ماندنی یی بود.  دوستانی که در جمع  ما بودند: استاد احمدی,  زهرا حسینی, مرتضی جعفری,  عزیزه ظفری,  عبدالرحیم ابراهیمی, حیات الله جان, راضیه علی,  فاطمه علی,  مریم اخی, فریده رحیمی,  کامله دوستی زاده و یدالله حیدری بودند.

 

قرار بود  ساعت ده صبح روز چهارشنبه خانه  مرتضی جعفری جمع شویم. اما عده ای از دوستان ما وعده خلافی کرده ناوقت رسیدند. البته نه تنها دوستان بلکه خود من نیز ناوقت رسیدم. اینکه چرا همه ما ناوقت رسیدیم  هم یک علت دارد و آن این است که خانه ای را که  مرتضی در آن فعلآ زندگی می کند  نو  ساخت است و آدرس آن هنوز در کتاب نقشه درج نشده است. به همین دلیل دوستانم  سرگردان این سو و آن سو رفتند.  همین هم کلی جنجال ایجاد کرد تا همه جمع شوندت. تا به محل دیدار رسیدیم خیلی ناوقت شده بود. برای همین فرصتی برای کار دیگری نماند جز یک احوال پرسی و همه دست به کار شدند که دسترخوان را بیندازند تا غذایی را که تدارک دیده بودیم سرد نشود.

 

وقتی من و راضیه و فریده به آشپز خانه رفتیم فریده گفت: برای این که میله ما کمی گرمتر و شیرین تر شود باید طرح تازه ای بریزیم. هر سه تایی مان فکر می کردیم که فاطمه هم به جمع ماپیوست. گفت چرا حیرت ایستاده اید مگر قرار نبود که غذا را بکشید؟ گفتم بلی و می خواهیم یک فکری بکنیم که کمی جالب باشد. بالاخره تصمیم گرفتیم که برای هر نفر یک کاغذ بنویسیم و روی بشقابش بگذاریم و در آن کاغذ دستوری بنویسیم که باید هر فرد آن را اجرا کند. مثلاْ من به فریده گفتم بنویس هر کس این کاغذ را باز می کند ده دالر به عزیزه بدهد اما او برعکس نوشته بود و من ناچار ده دالر از جیب خود به دوستی  دادم که فال به نام او آمده بود. یا مثلاْ یک نفر باید یک شعر طنز بخواند تا همه را بخنداند.

 

  خب شروع کردیم به غذا کشیدن. وقتی که غذا را روی دسترخوان گذاشتیم.  میان هر یک از بشقابها یکی از این نوشته ها را هم گذاشتیم.

چه نکاتی روی کاغذها نوشته شده بود و به چه کسانی رسید؟

اول تر از همه از استاد احمدی شروع کردیم. نوشته ای که برای ایشان آمده بود این بود  که "باید به فردی که پهلویت نشسته است یک لقمه غذا بدهید." و استاد هم از همین فرصت استفاده کرده یک لقمه مورچ سبز ( فلفل سبز) و تند را لقمه جور کرده به دهن الیاس داد . او هم هیچ نگفت و ناچار آن را تا آخر جوید و قورت داد. تمام صورت او سرخ شده بود. عرق از سر و رویش می ریخت. پشت سر هم آب می خورد و غذا در دهانش می گذاشت تا از سوزش دهانش جلوگیری کند. 

  

 رفتیم سراغ الیاس . در کاغذ وی نوشته شده بود: "باید یک داستان یا خاطره ی خنده دار اش را با ما در میان بگذارد". و او یکی ازخاطرات جالب اش را که در ایام سفر به  سیدنی  اتفاق افتاده بود را برای ما قصه کرد.البته هم قصه اش خنده دار بود و هم قصه کردنش چرا که دهانش را مورچ سوزانده بود و درست گپ زده نمی توانست.

 

آقای الیاس علوی

 

 این بار نوبت آمد به  یدالله حیدری باید "یک جوک خیلی خنده دار بگوید".  یدالله  گفت: "سه نفر از سه کشور مختلف جهان با هم دوست بودند. این ها می خواستند  میله ای بگیرند. اولی گفت که من برنج و گوشت می آورم. دومی گفت  من سبزی, دوغ و یا نوشابه می آورم. سومی حیران ماند. دید هر چه برای پارتی لازم است این ها با خود می آورند پس من چه بیاورم. بعد از کمی فکر گفت: "من برادرم را می آورم".  

در برگه زهرا جان هم  آمده بود که از "راضیه خانم بخواهید یکی از شعر هایش را  برای مان بخواند". خانم راضیه یکی از شعر هایش را با همان حس شاعرانه اش برای ما خواند. 

مرتضی در فکر است ببنیم  که روی نامه عمل اش چه شده است. نوشته است: " شعری را بخوان که با حرف "پ" شروع می شود". دیدیم که رنگ مرتضی سرخ و زرد می شود. فهمیدیم که شعری با این خصوصیت بلد نیست. مخصوصاْ که همه از چهار طرف اش نگاه می کردند و می خواستند که زودتر شعر را بخواند. بالاخره گفت: "پایان شب سیه سپید است" و ادامه اش را هم بلد نبود تا دوستان اظهار کردند که شعر را جا به جا خوانده ای اصل شعر این است:" در نا امیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است" که همه در تقلب کاری مرتضی خندیدند. مرتضی هم درمانده بود که چگونه شعری را که با حرف "پ" شروع شود پیدا کند. به همین خاطر هم دوستان مرتضی را ناغه کردند و این ماند تا او به خیر و سلامت از سفر برگردد.

وقتی طرف  ابراهیمی رفتیم دیدیم که با خود تبسم می کند و به من نگاه می کند. فهمیدم که تبسم اش معنایی دارد در نامه اش نوشته بود: "از خانم عزیزه ده دالر بگیرید". وقتی فهمیدم که فریده برعکس نوشته است می خواستم خفه اش کنم ولی چاره ای نداشتم باید تسلیم می شدم. 

نوبت به خودم رسید. در کاغذ من آمده بود: "آهنگی را بخوانید که شعرش با حرف "ی" شروع می شود". قسمت این بود که نوشته ی خودم به خودم برسد. به قول استاد احمدی که "چاه کن خودش در چاه است" خب من هم آهنگی را که با "ی" آغاز می شد خواندم. آهنگی از زنده یاد احمد ظاهر: " یار با ما بی وفایی می کند, بی سبب از ما جدایی می کند".

بگذارید ببینم مریم اخی چه نصیب اش شده بود؟ آها  نوشته بود : "باید به مدت دو دقیقه مرتب کف بزند". مرتضی جعفری تا که شنید که دو دقیقه است به زودی موبایل خود را کشیده به قول استرالیایی ها ستاپ واچ را روشن کرد تا فیکس دو دقیقه را بفهمیم. عجب دختر پر انرژی ای است مریم اصلاْ کم نیاورد.

 

 

خانم مریم اخی در حال کف زدن

 

وقتی  نوبت به خانم راضیه علی رسید نمی دانم که کاغذش را کجا پت کرد بوده. گفت که بشقاب من بدون کاغذ بود. هر چقدر کوشش کردیم  ورق اش را پیدا کنیم اما نشد که نشد.  

در ورق  فریده جان چنین نوشته بود "باید سوالی را که از تو می شود راست جواب بدهی"؟  راضیه از همین فرصت استفاده کرده و از  فریده پرسید: در موبایلت  پیامی را خواندم که مفهمومی عاشقانه داشت بگو او از چه کسی بود؟  فریده هم هیچ به رویش نیاورد و گفت که چنان  پیامی را اصلآ  دریافت نکرده است.

سوالات همینطور ادامه داشت. غذا هم سرد شده بود. اگر چه من به دوستانم چندین بار گفتم که  بخو غذا سرد می شود ولی همه آنقدر مصروف قصه و تفریح بودند که اصلآ فراموش کرده بودند که غذا هم روی دسترخوان است.

خلاصه وقتی غذا تمام شد همهدسته جمعی بر خواستیم و بشقابها را بردیم  آشپزخانه .فریده و  فاطمه  ظروف ناشسته را جمع می کردندو من و سکینه جان  ظروف را می شستیم و  راضیه و  مرتضی صافی کردند. 

 

 مرتضی جعفری

 

از بین ما الیاس زودتر از همه بلند شد و رفت و پس از وی استاد احمدی و زهرا جان هم روانه شدند. هرچند ما دل مان نمی خواست به این زودی استاد را رها کنیم ولی چون کار داشت و ما هم جلودارش نشدیم. استاد گفت: "ما دیر آمدیم و زود هم می رویم ما را ببخشید. انشاالله نوبت های بعدی جبران می کنیم".

سپس دو گروه تشکیل دادیم و مشاعره مان تا ساعت ها طول کشید. روز خیلی خوشی بود. مرتضی هم گفت خیلی دلتنگ خواهم شد. سرانجام گروه راضیه جان برنده شد. به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است.

دوستان عزیز !

عمر انسان و زندگی  مثل آب روان است. فقط و فقط می رود و دوباره بر نمی گردد. تنها چیزی که از آن به جا می ماند همان خاطره هایش است.

 

 

 "عزیزه ظفری"

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 9:48 توسط | |
   

  بعد از یک سال روز اولم بود که به جلسه می رفتم.  با همان شور و هیاهویی که از سال قبل داشتم، امسال هم رفتم. با همان شوق و ذوق بسیاری که داشتم، رو کردم. امسال هم رفتنم به کارگاه نویسندگی برایم خیلی جالب و خوش آیند بود. چرا که حدوداْ یک سال می گذشت که از جایی که خیلی دوست داشتم و به آن علاقه داشتم دور بودم.  البته برای دور بودنم دلیل هم دارم و آن این که بیش از حد  مصروف کار و درس بودم.

 

بعضی اوقات خود را مقصر می دانم و بعضی اوقات نه.  می دانم و می دانید که مصروفیت های درسی و کار در این کشور بیش از حد زیاد است. در عین حال نمی توانستم  به همه ی این ها رسیدگی کنم.  از یک سو  کار و از سوی دیگر مشکلات درسی دامن گیرم شده بود که هیچ فرصتی به من نمی داد تا به کارگاه بروم. ولی علاقه ام به کارگاه نویسندگی خیلی زیاد بود با خود عهد کرده بودم به مجردی که امتحاناتم را تمام کنم، اولین وظیفه ام این باشد تا دوستان و استاد مهربانم را از نزدیک ببینم و به دروس خویش در این کارگاه ادامه دهم.

 

روز یکشنبه تاریخ ۰۶/ ۱۲/ ۲۰۰۹ پیش از این که کارگاه بروم، به رادیو رفتم تا با خانم راضیه علی کلاس بروم. بعد از یک سال تاخیر, کمی مشکل بود که تنها بروم. وقتی که رادیو رفتم دیدم که همه مصروف کار بودند و راضیه هم یکی از این ها بود. گفتم نباید این بار کلاس را از دست بدهم.  منتظر ماندم تا  راضیه کار های خود را تمام کند.  راضیه هم کارهای خود را با عجله انجام داد. وقتی حرکت کردیم ساعت ۵:۳۰  بود در حالی که جلسه ساعت ۵:۰۰ شروع می شد. خوب سوار موتر شده رفتیم طرف کتابخانه. موتر را پیش کتابخانه پارک کردم.  من هم به دنبال خانم راضیه داخل صنف شدم کمی خجالت می کشیدم. سعی می کردم خود را پشت راضیه پنهان کنم. هر طور شد وارد صنف شده و به هر یک از دوستان سلام دادم. دیدم که همه ساکت اند و مصروف خواندن داستان. داستانی که توسط توسط خانم زهرا حسینی نوشته شده بود .

 

 خب من و راضیه هم مانند سایر دوستان آرام نشستیم و مثل بقیه ادامه دادیم به خواندن داستان و یادداشت گرفتن. پس از خوانش داستان صحبت ها شروع شد. هر یک نظر خود را در باره داستان گفتند. خیلی برایم جالب بود. گفتم طی این مدت که به کارگاه نیامده ام چقدر مطالب خوب را از دست داده ام. ساعت رسمی به همین منوال گذشت.

 

 در ختم کلاس با دوستانم احوال پرسی کردم. از همه اول تر با خانم زهرا حسینی و بعد رفتم سراغ دوستان دیگر: اقبال حسین, یدالله حیدری, خانم فریده و خانم ریحانه. بعد از مدت ها دیدار با آن ها نیز احوال پرسی گرمی داشتم. نا گفته نماند که تعدادی از دوستان نو وارد را هم دیدم که تازه آمده بودند یعنی پس از آمدن من یا در نبود من. علی والامنش, علی و  الیاس علوی  را هم دیدم و با آنها نیز آشنا شدم. اما و متاسفانه استاد احمدی نبود. و نمی دانم هم که چرا؟ با این که از یکی از دوستان پرسیدم ولی قیل و قال زیاد بود و مجلس گرم. کسی حرفم را نشنید. همه مصروف خوردن, نوشیدن و حرف زدن بودند. به همین دلیل بود که نتوانستم علت اصلی عدم اشتراک استاد احمدی را در جلسه امروز بفهمم.  

 

 با حرف و سخن دوستان از هر طرفی مجلس هم خیلی گرم بود ولی جوک هایی که الیاس می گفت  همه را به خنده آورده بود. بعد از مدتی دوستان دردری ما تصمیم گرفتند تا برای هفته آینده پارتی ای را برگزار کنند. آن هم به افتخار کسانی که صنف دوازده مکتب فارسی را تمام کرده اند و همچنین یکی از دوستان جوان مان که می خواهد به مدت کوتاهی به وطن برود. آقای مرتضی جعفری. و قرار شد هر یک غذای مورد پسند خود را بیاورد و با هم یکجا میل کنیم.

 

بالاخره تصمیم همین شد که پارتی را روز چهار شنبه یعنی فردا ترتیب دهیم و همه ما با هم به پارک برویم. من با خانم راضیه علی چیزی بپزیم. دوستان و همکلاسان ما هم اعلام آمادگی کردند همین شد که همه ما غذا بیاوریم و  به گفته آسترالیایی ها شیرینگ sharing کنیم.

 

 حالا که فارغ البال شده ام دوست دارم کلاس های دردری را از دست ندهم و هر روز بیشتر بنویسم. به زودی گزارش پارتی را هم برای تان خواهم نوشت.

 

 

عزیزه "ظفری"

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:24 توسط | |
 

 سلام دوستان خوبم

این یکشنبه در کارگاه داستان نویسی داستان زیر نقد خواهد شد. لطفا بخوانید و با آمادگی کامل به جلسه بیایید. همه تان را دوست دارم.

زهرا


ظرفهای صبحانه را شست. و بعد یواشکی به اتاقش خزیزد. می خواست قبل از رفتن کمی تنها باشد. پرده را پایین تر کشید. اتاقش را تاریک دوست داشت. کتاب هایش را یکی یکی از داخل کیفش بیرون کشید. کتاب اول را با بی میلی ورق زد. آن روز که زیست شناسی داشت... به یاد نگاه های آرامش می افتد و ..

دختر چشمانش را می بندد و برای لحظه ای خود را در آغوشش می بیند. آهی می کشد و چشمانش را باز می کند.

کتاب را می اندازد. سرش را روی زانو هایش می گذارد. با خودش می گوید:  چه سرنوشتی داردم. ای کاش آن روز در قطار نمی دیدمش. چه نقشه هایی کشیدیم. می گفت: تو بهترین عروس دنیا خواهی شد. تا اینکه موضوع سمیرا لعنتی پیش آمد. اصلا چرا لعنتی. او چه گناهی دارد. مقصر خود حمید است که نتوانست خانواده اش را قانع کند.

بلند می شود تا لباسهایش را بپوشد. خود را در آینه می بیند. به صورتش دقیق می شود. چشمانش را بعد از مدتها اینقدر تنها می بیند. با خود می گوید گریه کن. لحظه ای طول نمی کشد که دو قطره اشک به روی گونه هایش می غلتد. دندانهایش را روی هم می فشارد و بدون اینکه حالت لبهایش را تغییر دهد هق هق می گرید. صورتش سرخ شده بود. با نفرت رو از آینه بر می گرداند. دکمه های مانتویش را می بندد و به طرف باغ همیشگی به راه می افتد.

 

در راه به چیز های زیادی فکر می کند. انگار چندین مهناز در ذهنش به او دستور می دادند. بعضی هاشان آرامش می کردند و بعضی دیگر آتش نفرت را در وجودش شعله ور.

دختر خود را روبه روی در بزرگ باغ می بیند. وارد می شود. از همیشه خلوت تر بود. با خود می گوید امروز هر طور هست  باید همه چیز را تمام کنم، دیگر به چشمانش هم نگاه نمی کنم.تا بتوانم راحت حرفم را بزنم. خودش خواست. او لیاقت مرا ندارد و به سمت نارون همیشگی حرکت می کند.

مهناز به پسر نزدیک می شود. لحظه ای می ایستد و به او خیره نگاه می کند. پسر دستش را می گیرد.

-   حالت چه طوره؟

-  دلم برات تنگ شده بود.

 و با هم می روند.

 

 

                                                                                                                     " زهرا حسینی"

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 10:53 توسط | |

 

دوستان سلام.

 جلسه نقد و بررسی شعر در دری – شاخه استرالیا، این هفته با وجود گرمی شدید، با جنب و جوش سابق اش برگزار شد. مثل همیشه مجری نشست شعر، جلسه را با قرائت شعری از گروس ملکیان آغاز کرد.

 نخست، دوستان شاعر اخبار فرهنگی هفته ی گذشته را باهم شریک ساختند. در این قسمت از برنامه، آقای علوی اخبار زیادی داشتند. هم خوش و هم غمگین. اخبار خوش اینکه گزارش خوب و جامعی از جریان همایش بزرگداشت مولانا "حدیث نی" که در شهر سیدنی به همت دوستان شاعر آقایان علی عظیمی و حنیف رضوانی و دوستان فرهنگی دیگر چندی قبل برگزار شده بود، در وبسایت "آرمان" به نشر رسیده است. در این گزارش از جریان همایش و نقش گسترده ی اعضای در دری – شاخه استرالیا در آن، و بویژه بر اهداف والا اندیشانه ی برگزار کنندگان آن محفل روشنی انداخته شده است. 

خبر ناخوشآیند این هفته همانا درگذشت نا بهنگام شاد روان مهدی سحابی (نویسنده و مترجم) بود. زنده یاد سحابی آثاری زیادی را از زبانهای ایتالیایی، فرانسوی و انگلیسی به فارسی ترجمه کرده اند. یاد و خاطره های آن مرحوم جاویدانی باد.


 در بخش بعدی برنامه، نوبت رسید به فرمایشات استاد احمدی در پیرامون مبانی نظری شعر. ایشان در اول یاد آوری کردند که در جلسه های قبلی بحث های داشتیم در مورد تعاریف شعر، عنصر خیال در شعر و زبان در شعر.

 بحث این هفته بازهم در مورد زبان در شعر بود. در هفته های قبلی، گستردگی زبان و ترکیب سازی در زبان – تصرف در زبان و نقش شاعر در فرایند زبان مورد بحث قرار گرفته بود. این هفته تکرار و حذف در زبان شعر موضوح درس ما بود.

 

 تکنیک تکرار

 بقول استاد احمدی، تکرار عبارت است از آوردن دوباره یا چند باره یک کلمه یا عبارت در شعر. تکرار در سخن و نوشتن و شعر چیزی زائید است. اما در شعر، تکرار کلمه یا عبارت گاهی باعث تقویت و رسایی شعر میشود. تنها در صورتی که این تکنیک عاقلانه و معتادانه استفاده شود. در غیر آنصورت تکرار کاستی و ضعف در شعر ببار خواهد شد.

 تکرار به جا و مناسب در شعر  فوائد ذیل را دارد.

1.     باعث  تشدید عواطف می شود

 2.      تاثیر کلام را بیشتر می کند

3.      ایجاد موسیقی می کند

۴.      محتوای شعر را از لحاظ دیداری برجسته و نمایان می سازد. مثلا اگر شاعری بخواهد از باران حرف بزند، بهتر است که آنرا بشکل زیرین بنویسد تا شکل ریزیش باران را تجسم و به تصویر بکشد.  

 باران

باران     

باران  

 

مثال اول، شاعر شیرین سخن و خوش گفتار سعدی، برای برجسته کردن و بهتر ساختن شعر اش از تکرار کلمه لطف بسیار هوشمندانه بهره برده است:

                                                 بنده حلقه بگوش ار ننوازی  برود

                                                 لطف کن، لطف که بیگانه نشود، حلقه به گوش 

 یعنی تکرا ر کلمه لطف، شاعر را کمک کرده است که تاثیر بیشتر روی خواننده بگذارد.  

مثال دوم: زنده یاد فروغ فرخزاد گفته است: بعد از رفتن تو پنجره شکست

                                                                                                 شکست

                                                                                                             و شکست.

در اینجا شاعر کلمه شکست را برای برجسته کردن شعر اش از لحاظ موسیقیایی تکرار کرده است. حروف س و ش در شعر ایجاد موسیقی یی می کند که موازی است با شکستن شیشه. بنابراین، درمیابیم تکرار در زبان شعر نقش بس ارزنده دارد.

 

تکرار عبارت

 

مثال: علی معلم می سراید که:              گفت باریده است، باریده است، گل باریده است

                                                         از در قونیه تا قرطبه مل باریده است

در این شعر، شاعر حس باریدن را بشکل غیر مستقیم و با تکرار عبارت باریده است بیان کرده است.  

 

تکنیک حذف:

روی دیگر سکه فرمایشات آقای احمدی در مقابل تکرار، تکنیک حذف بود. این بحث را ایشان با مثال از شعر خداوندگار بلخ واضح ساختند.  جائیکه حضرت مولانا می فرمایند:

                                                 عید آمد و عید آمد و آن بخت سعید آمد

                                                 برگیر و دهل می زن کان ماه پدید آمد

در این شعر کلمه برخیز و که در نثر باید نوشته شود را، شاعر از اول مصراع دوم حذف کرده است. تا حس تاثیر پذیری بیشتر شود.

 

برعلاوه، شاعران شگردی در کلام بوجود می آورند که افعال را حذف و با آوردن صفات ایجاز ایجاد می کنند. تا کلام برجسته تر شود و قدرت بیان شاعر خوب شود.

 

                                                 سنگ سنگ صبور یک انسان

                                                 کوه کوه غرور یک انسان

 

در اینجا شاعر شعر اش را طوری جمله بندی کرده است که فعل، ضمیر و کلمات ربط در آن وجود ندارد. تنها اسم هست و صفت. شاعر با حذف فعل و ضمیر و کلمات ربط قدرت بیان و تاثیر گذاری کلام خود را بر مخاطب بیشتر کرده است.

 

احتمالا هفته ی بعدی هم بحث ما در محور زبان در شعر خواهد چرخید. بعد از آن،در فصل جدیدی وزن و قافیه را مورد موشکافی قرار خواهیم داد.

 

در قسمت آخر جلسه، دوستان شاعر شعرهای جدید شان را قرائت کردند و طبق معمول یکی یکی نقد شدند. شعرهای دوستان رشد قابل ملاحظه ی را نمو دار بودند.

 

 اقبال حسین صفری

 


لینک: اشعاری از خالده فروغ و زهرا حسین زاده

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:15 توسط | |
چاپ

گزارشی از: محمود جعفري   

 

افتتاح دفتر مرکزی "مؤسسۀ فرهنگی دردری" در کابل


دفتر "مؤسسۀ فرهنگی دردری" در کابل گشایش یافت. در محفلی که به همین مناسبت به تاریخ 21 عقرب در دفتر “دردری” برگزار گردیده بود وتعداد بیش 200 تن از شاعران، نویسندگان وفرهنگیان کشور در آن اشتراک ورزیده بودند، محمد کاظم کاظمی یکی از مسوولین این مرکز در سخنرانی افتتاحیه یی خود ضمن خوش آمدید به مهمانان، راجع به پیشینۀ “دردری” اظهار داشت:

" در واقع کار ما از یک فصلنامه شروع شد؛ فصلنامه در دری، که از سال  1376  شروع به انتشار کرد. نیازی که وجود داشت برای فعالیت های ادبی در کشور ما،تشنگیی که در نسل جوان –مخصوصاً- احساس می شد وضعف نسبیی که مطبوعات ما از لحاظ پرداختن به امور ادبیات وهنر داشت، جمعی از جوانان مهاجر را بر آن داشت که  درپی انتشار یک فصلنامۀ تخصصی هنر وادبیات برآیند. خوشبختانه با همکاری "مرکز نویسندگان افغانستان" این آرزو تحقق پیدا کرد واولین شمارۀ “دردری” درسال 1376 منتشر شد. مدیر مسوول “دردری” جناب "سروردانش" بود که در طول دوران انتشار، این مسوولیت را برعهده داشت. سردبیری نشریه با جناب سید ابوطالب مظفری شاعر نامدارکشورما بود . واعضای هیأت تحریر آقایان محمد جواد خاوری،علی پیام، محمد شریف سعیدی،سید نادر احمدی وحمزه واعظی بودند. جناب محسن حسینی در امور طراحی وگرافیک همراهی می کرد وبندۀ حقیر در اوایل به صفت ویراستار و به زودی- به لطف دوستان- جزو هیأت تحریر تابه امروز ادامه دادم. “دردری” در 13 شماره از سال 1376 تا 1380 منتشر شد. الحمد لله انعکاس بسیار خوبی داشت. بازتاب خوبی درمحیط مهاجرت، در داخل کشور و خارج از کشور پیدا کرد. ماباید سپاس گذار بزرگوارانی  باشیم که این جرقه را زدند؛ مخصوصاً "مرکزنویسندگان" وجناب "سروردانش" بزرگوار. با تحولات جدیدی که در کشور ما اتفاق افتاد، روند انتشار “دردری” متوقف شد. منتها درعمل این گروهِ هیأت تحریر با شوق وعلاقه ای که به این کار پیدا کرده بودند واحساس وظیفه ای که می کردند،- وبه طوری می توانیم بگوییم که “دردری” بخشی از هویت آن ها شده بود(همه آن ها را به نام بچه های “دردری” می شناختند)- نمی توانستند ازاین فعالیت و از کاری که بازتاب خوبی یافته بود، دل بکنند. چنین شد که انتشار نشریه را پی گرفتند؛ به نام خط سوم، ومؤسسه ای تأسیس کردند به نام "مؤسسۀ فرهنگی “دردری”. از سال 1380 تا به امروز این مؤسسه فعالیت خود را در محیط مهاجرت وبا مرکزیت مشهد ادامه داده است."

کاظمی ضمن بیان دست آورد های این مؤسسه در مشهد ومهاجرت، علت انتقال مرکزیت مؤسسه از خارج کشور به کابل را این چنین بیان داشت:

"این نتیجۀ خوبی که ما از پرورش استعداد نیروهای جوان اهل قلم گرفتیم، مارا بر تداوم کار در داخل کشور امیدوار کرد وماهمواره مترصد این بودیم که فعالیت های رسمی مؤسسه را در داخل کشور شروع کنیم، با مردم ما ارتباط نزدیک تری داشته باشیم و از توانایی های بالفعل و بالقوۀ جوانان دراینجا بهره بگیریم. با کانون ها و مراکز فرهنگی اینجا همراه وهمسو باشیم وبتوانیم همه باهم برای رشد وتعالی ادبیات کشور کار بکنیم."

همچنان وی افزود:

"من با صمیمیت تمام عرض می کنم که این مجموعه را یک مجموعۀ متمرکز ازنوع یک نهاد خصوصی که احیاناً برای دیگران خدماتی انجام دهند ندانید بلکه  این مجموعه یک مجموعۀ گسترده ای است متعلق به همه، و همۀ ما و همۀ کسانی که دل شان برای هنر وادبیات کشور ما می تپد. ما دوست داریم که همۀ عزیزان، “دردری” را خانۀ فرهنگی خود شان بدانند."

کاظمی از فعالیت های آیندۀ مؤسسه در کابل یاد آوری نموده اولین قدم را در زمینۀ شعر، داستان و ویرایش دانسته اظهار داشت:

"با توجه به نیاز ها ووضعیت موجود، ما برآن هستیم که اولین گام فعالیت خود را در زمینه های شعر، داستان ونگارش وویرایش شروع کنیم."

مبارز راشدی معین نشراتی وزارت اطلاعت وفرهنگ یکی از سخنرانان دیگری بود که درجمع کثیری از شاعران، نویسندگان وفرهنگیانی که در محفلِ افتتاحییه "مؤسسۀ فرهنگی دردری" گرد آمده بودند، صحبت نموده گفت:

"مشکلات افغانستان درهمه عرصه ها مشکل فرهنگی است؛ یعنی سرمنشأ هرمشکلی در افغانستان مشکل در فرهنگ ما است. به عبارتی فرهنگ ما دچار مشکل شده یا به عبارت دیگر فرهنگیان ما دچار مشکل شده اند. لذا راه حل مشکلات افغانستان کار فرهنگی است؛ در تمام زمینه ها؛ فساد، رشوت، مافیاگری، عبور از قانون، تروریزم، مواد مخدر، افزون طلبی ها وفراموش شدن ها همگی با دوای فرهنگ قابل علاج است. به عبارتی کار فرهنگی زنده کردن و زنده نگه داشتن ارزش هاست."

راشدی اظهار امیدواری کرد که "دولت افغانستان بتواند برای فرهنگ، سیاست خوب، معماری خوب وبودجه خوب و  همه چیزی که برای فرهنگ لازم است به وجود بیاورد وفاصله ای که بین فرهنگیان افغانستان وجود دارد از میان برود."

پرتو نادری یکی ازچهره ها مطرح کشور در مقدمۀ خوانش شعرِ خود، از افتتاح مؤسسه “دردری” استقبال نموده گفت:

" خیلی خوشبخت هستیم که دفتر فرهنگی “دردری” در کابل گشوده شد. من فکر می کنم یک فصل تازه ای درعرصۀ شعر فارسی دری وتحقیقات ادبی آغاز خواهد شد. و این در حقیقت یک فصلی  از تجربه گستردۀ یک نسلی است  در زمینه شعروداستان و پژوهش های ادبی وهمینگونه روزنامه نگاری، که دوستان با خود می آورند."

"رهنورد زریاب سخنران دیگر برنامه بود. او با شرح آشنایی خود با مجله “دردری” وخط سوم با انتقاد از کارکرد های دولت مردان در زمینۀ فرهنگ ، چنین ابراز عقیده نمود:

"نهادِ گران ارج و ارزش آفرینِ “دردری” در زمانی به کشور می آید و می پاید که دراین مرز وبوم ادبیات وفرهنگ روزگار نابسامانی را سپری می کند. در این روزگار دولت مردان.... حله های معنوی کاروان فرهنگ وهنر را به چشم کالاهای بازرگانی می نگرند ومی  خواهند ارج و بهای این حله های تنیده ز دل و بافته ز جان را، بازارِ به اصطلاح آزاد تعیین کند. این دولت مردان در واقع به شاعر، نویسنده، هنرمند وپژوهشگر می گویند؛ اگر اهل بازار و بازرگانی هستید بسم الله در غیر این بروید به ناکجاآباد های خود تان."

در ادامۀ برنامه هریک از شاعران کشور شعرهای شان را به خوانش گرفتند و در پایان، محمد واعظی شاعر خوب وجوان کشور که  مجریگری برنامۀ محفل را نیز به عهده داشت،  برنامه های آیندۀ این مؤسسه را این چنین اعلام نمود:

     ادامۀ انتشار فصلنامۀ خط سوم

     ادامۀ فعالیت سایت در دری

      ایجاد یک کتابخانۀ ادبی هنری غنی و آرشیف مطبوعات

    تلاش برای ایجاد یک مؤسسۀ انتشاراتی

    برگزاری دوره های آموزشی نگارش و ویرایش

      برگزاری دوره های آموزشی داستان نویسی

    برگزاری نشست های هفتگی نقد وبررسی شعر

    برگزاری نشست های هفتگی نقد وبررسی داستان

   همکاری درحوزه های پژوهش، ویرایش وکتاب آرایی با دیگر مؤسسات فرهنگی

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:51 توسط | |
 

 

 دوستان خوبمان سلام.

 از اینکه وبلاگ را  با تاخیر به روز می رسانم پوزش می خواهم. البته قصور از من نیست و نمی خواهم دلیلش را سهل انگاری تلقی کنم اما درمانده ام این همه مصروفیت را چگونه بازگو کنم.  راستش  گاهی فکر می کنم با داشتن بعضی چیزهای خوب، آدم چیزهای خوب دیگر را  از دست خواهد داد. مثلا داشتن کار، حتی نیمه وقت آن. همین باعث می شود که من نتوانم به راحتی وقت برای نوشتن گزارش جلسه نویسندگی پیدا کنم و یا حتی برخی از دوستان نتوانند به جلسه بیایند. به هر حال امیدوارم که این نوع گرفتاری ها هر چه زود تر رفع گردد. امروز پنجشنبه 11 نوامبر است و هوا هم به شدت گرم. فکر می کنم درجه هوا به چهل رسیده است.

 تازه از کار برگشته ام. درست مثل کسی که تشنه باشد و فکر و ذهنش رسیدن به آب، من به فکر اینترنت بودم. الان حدود دو ماه است که در خانه اینترنت ندارم به همین دلیل نمی توانم به راحتی به آن دسترسی پیدا کنم. خواستم به کتابخانه "مارین" بروم که تقریبا به محل کارم نزدیک است این بود که فرمان ماشین را چرخاندم و به سمت کتابخانه به راه افتادم.

 

جلسه ای که گذشت یکی از پربار ترین جلسات نویسندگی مان محسوب می شد. چرا که علاوه بر بحث های تئوری، داستانی را که یکی از اعضا نوشته بود، مورد برسی قرار گرفت.موضوع بحث، ادبیات داستانی بود. جلسات قبل به تعریف داستان و پیرنگ در آن اشاره شد. در این جلسه استاد احمدی به شخصیت پردازی در داستان پرداختند. شخصیت را تعریف کردند و شیوه های مختلف قرار دادن شخصیت را در داستان را گفتند. برای مثال شخصیت هایی که در داستان آورده می شوند باید مثل افراد عادی جلوه کنند بنا بر این تلاشی را که برای عادی نشان دادن این شخصیت ها می کنیم را شخصیت پردازی می گویند.

همانطور که اشاره شد، ایشان روش های مختلف قرار دادن شخصیت را معرفی کردند. از آن جمله می توانم از شیوۀ مستقیم و توضیحی و شیوه درونی نام ببرم. روش مستقیم امروزه بسیار کلیشه ای شده است. در این روش داستان از زبان "دانای کل" بیان می شود. روش درونی نیز چنین است که، نویسنده پس از انتخاب شخصیت، وارد فکر و درون او می شود. همین شیوه هم "جریان سیال ذهن" را به وجود آورده است.

 در ادامه داستانی از عبدالرحیم ابراهیمی در اختیار شرکت کنندگان قرار گرفت و ایشان داستان را یک بار خواندند و سپس در مورد چند و چون آن به بحث پرداختیم. داستان آقای ابراهیمی همه را شگفت زده کرده بود و پیشرفت قابل ملاحظه ای را نسبت به کارهای اولیه ایشان نشان می داد. قرار است از این به بعد هر جلسه داستانی بین اعضا پخش شود تا در طول هفته مطالعه کنند و در جلسه در مورد آن نقد و بررسی صورت بگیرد. داستان هفته بعد از آقای علی والامنش می باشد.

 

به امید دیدار شما در جلسه بعد

زهرا حسینی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 19:32 توسط | |

 

سلام دوستان. امیدوارم ایام تان بهاری و روزگار به کام تا باشد. در جریان وبگردی ام به شعری برخوردم از خانم محبوبه ابراهیمی. مناسب دیدم آن را در این خانه هم بگذارم تا دوستان جوان مان هم آن را بخوانند. احمدی

تبريكيه به آقاي رييس جمهور!

 
 
 
 
 

آقاي رييس جمهور!
اگر چه ما به شما راي نداديم
شما
اما دوباره رييس جمهور شديد
مبارك است
زمستان نزديك است
و شما دوباره رييس جمهور شديد
اين يعني
امسال هم
خانه ام بي چراغ
كودكم بيمار
و دسترخوانم بي نان
خواهد ماند
شما دوباره رييس جمهور شديد
و من
همچنان از روزهاي تاريك قندهار مي ترسم
از تب تيزاب
بر نازكاي گونه ي خواهرم
از پسران انتحاري
كه در واسكت هاي شان مرگ جا به جا مي كنند
آقاي رييس جمهور!
پسرك شما در چمن بازي ارگ
هفت ساله خواهد شد
فرزند من
در برهوت نيمروز
در آتش باران هلمند
در قربانگاه قندهار
آيا
هفت ساله خواهد شد؟!
آقاي رييس جمهور
ابرها
ابرهاي آسمان شمايند
ببارند يا نبارند
غوزه هاي خشخاش
پروارتر مي شوند
و ما
ترياك مي فروشيم
و گندم تحفه مي گيريم
آقاي رييس جمهور!
كودكان در گل و لاي كوچه هاي پايتخت
كلان تر مي شوند
پنج سال ديگر
نفرت هم كلان تر خواهد شد.

 

 

 

                                                                     چهارشنبه, 13 عقرب 1388 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:40 توسط | |

لب جوي نشين و گذر عمر ببين

 

      چقدر زود؟ اگر دور از دوستان و یاران خود باشیم، دو هفته خیلی دیر می گذرد. به فضل الهی که دوستان در شهر ادلید خیلی زیاد هستند. همین هم باعث می شود که مصروف دید و بازدید باشیم. باهم بنشینیم و چای سبز بنوشیم، قصه و داستان و درد دل و.... این هفته چیز دیگری نیز بر آن اضافه شده بود. "کباب تفریحی ماهیانه". برنامه ی که در میان افغانها خیلی معروف است و پر طرفدار. فامیل ها بصورت گروه های کوچک و بزرگ، بر اساس رشته و بافته های فامیلی و دوستی، با همدیگر برای رهایی از غربت به تفرجگاه های داخل و بیرون شهر می روند. معمولا کباب می پزند، کلان ها قصه می گویند و كودكان و جوانان فوتبال، والیبال، و به ندرت بازی های عنعنوی همچو توب دنده و سنگیرگ می کنند.  من این برنامه ها را خیلی دوست دارم و از سهم گرفتن در آنها لذت می برم. چون، یگانه جایی که غبار غربت از رخ‌ام می زداید و انگار خود را در وطن حس می كنم. خلاصه در جنب و جوش همان مهماني بودم كه پيامي به تلفن همراهم رسيد: "اقبال سلام. جلسه می روی یا نه؟ در کتابخانه مرکزی منتظرت هستم". با دریافت این پیام پر محبت  از خیر تفریح گذشتم و برق آسا خود را در مکان نامبرده رساندم. بعد از ده ماه دوست عزیزم جواد خلیلی را ملاقات كردم تا به جلسه هفتگي درّدري برويم.

لحظه ی نگذشت که در جمع دوستان شاعر خویش قرار گرفتیم و جلسه شروع شد. ابتدا آقای خلیلی خود را به حاضرین معرفی کردند،چرا که ایشان برای اولین بار در جلسه نقد و بررسی شعر شرکت کرده بودند. از معرفی سوابق فرهنگی و ادبی خلیلی چنین معلوم شد که ایشان جلسه نیآمده، شاعر و داستان نویس هستند. بقیه دوستان هم یکی یکی خود را به دوست جدید شان معرفی کردند. 

    در بخش اخبار فرهنگی، الياس علوی از به پرده تصویر در آمدن فیلم مستند "همسايه" كه در مورد اردوگاه " سفيد سنگ" گفتند. این فیلم به همت هنرمندان افغان و با کمک مالی یکی از کشورهای دوست به تازگی تولید شده است. این زبان گویای شرایط زندگی و وضعیت حقوقی افغانهای مهاجر، طی فیستیوال ویژه ای در کشور سوئد افتتاح گردیده است. ولی هنوز در بازار های استرالیا قابل دسترس نمی باشد.

  به دلیل غیبت استاد احمدی از قسمت بعدی برنامه که طبق معمول بحث هایی در مورد تئوری و مبانی نظری شعر بود، بی بهره ماندیم. بنابراين، به شعر خوانی و نقد  اکتفا کردیم. طبعا، کوهنوردان ادب در ارتفاعات مختلف از قله های شعری و پختگی برای فتح بلندترین نقطه ی این کوه در حرکت اند،همینطور کیفیت شعری شان نیز متفاوت است. شعر های خوب همه تحسین شد و به شاعرانش به تلاش هر چه بیشتر وادار. اما روی بعضی از شعر ها کمی بیشتر صحبت شد و شاعران شان هم به عرق ریزی مغزی ترغیب گردیدند.

    بعد از نقد سروده های شاعران جلسه بصورت رسمی خاتمه یافت. اما در حاشیه ی جلسه مثل همیشه چای سبز و سیاه، و نقل و صحبت های شیرین هم بود. در این بخش از برنامه دوستان کنجکاو با آقای خلیلی آشنایی بیشتر حاصل کردند.


و اما در پايان چند شعر:

 اقبال حسين صفري

 

 تمام زندگی ام ای بهاران همه یادگار توست

و سنگ و چوب این عالم همه در انتظار توست

 

خیابان های شهر تشنه را آراسته مردم

بیا که قلب این مردم همه شهر و دیار توست

 

به دنبال تو ای سرو بهاری، خسته مردم

کجایی پرستار؟ همه محتاج تیمار توست.

 

 

زهرا حسيني  

تقديم به مولانا جلال الدين بلخي

 

به کجا خیره مانده ای؟"
به دستان من بعد از سالها انتظار؟

به پنجره ای کوچک
که رو به هشت صد بهار باز است؟

به کجا خیره مانده ای؟
به بلخ؟
که پیر شده است
و کسی نیست
تا
خاک را از چادری پلیسه ای اش بتکاند



یادت هست؟

آن وقت که از بلخ زاده شدی
و نامت
زنده ترین عنصر حیات گشت

و بهانه ماندن شدی
دخترکان سیاه چشم را



یادت هست

زمانی تنها بلخ یودی
یا ، فقط قونیه، تو را نفس می کشید

حالا
تمام جهان به دنبال تو می دود
و دستان من
در مدح تو می رقصند"


اقبال حسین صفری

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:24 توسط | |
چند خبر

۱- جشنواره ای ادبی بزودی در افغانستان برگزار خواهد شد به نام " سیمرغ". از شما عزیزان نیز دعوت شده است تا در این جشنواره شرکت کنید و آثارتان را بفرستید. می توانید به وبلاگ جشنواره سیمرغ سر بزنید و اطلاعات کامل را دریافت کنید. تنها ده روز فرصت باقی است.

۲- خانه ادبیات افغانستان پنجمین جشنواره‌ ادبی قند پارسی را در دو بخش آزاد و ویژه برگزار می‌کند. شرکت‌کنندگان ساکن ايران، افغانستان و ديگر کشور‌ها می‌توانند آثار خود را تا پايان ماه قوس (آذر) 1388 تنها از طریق پست الکترونیک (ای­میل) به دبیرخانه‌ جشنواره ارسال کنند. در ضمن، شاعران و نويسندگان مي­توانند در هر دو بخش جشنواره شرکت کنند‌. برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ آن آن مراجعه کنید.

اگر مایل می باشید می توانید آثارتان را به آدرس ایمیل دردریdorredarisa@yahoo.com

 روان کنید و ما جمعا همه را خواهیم فرستاد. البته مشخصات کامل خودتان را قید کنید.


نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:29 توسط | |
 

 

بنام خداوند جان و خرد                            کزین برتر اندیشه بر نگذرد

 سلامی چو بوی خوش آشنایی نثار ادب دوستان.

      امروز صبح که بیدار شد،حس خاصی داشت. این حس نه از ترس امتحانات آخر ترم بود یا دیر شدن کلاسهای دانشگاه بلکه مسؤلیت اخلاقی و ادبی یی که موسسه محترم فرهنگی "در دری - شاخه استرالیا" جدیدا بدوشش سپرده، "نیوروترانزمتر "های کاسه سرش را نوازش می داد. تا بدون کدام جرقه و پریشی از خواب برخیزد و گزارش روز یکشنبه (18/10/2009) "جلسه نقد و بررسی شعر" را با خونسردی تمام بنویسد.

     جلسه این هفته کلاس نقد و بررسی شعر یک بام و دو هوا بود. بیشتر غمگین و کمی هم خوش. غمگین از دو جهت. اول این که استاد احمدی مواد درسی تهیه شده برای این هفته را جا مانده بودند. آن هم تصادفی و دور از انتظار. چون در مدت یک سال و اندی از سلسله برنامه های نقد و بررسی شعر این اولین کلاس بدون مواد درسی بود. چون آقای احمدی هماره دفترچه ی که مواد درسی از قبل تهیه شده ای کلاس های مان را در دلش حفاظت می کرد، الماس وار در کیف داشتند. از قضا در این جلسه استاد بی خبر از این که کیمیای ادب دیگرطوی کیفش نیست، آنرا برداشته و با خود به کلاس رسانده بودند. اما نقشه ی که می بایست فامیل "در دری" را پله ی بر فراز "نوشاخ"  ادب نزدیک می کرد، شاید در یکی از تاقچه های کتابخانه شخصی استاد احمدی، چون نقشه ی راهنمایی بر کوهنوردی زل می زد که خود از قله پایین آمده و نقشه خویش را در بالای مرتفع ترین سنگ می بیند. اما در عین ضرورت مبرم، دسترسی به آن را محال و از معجزه های خیالات می داند.  روی همین علت بود که جلسه این هفته فقط به نقد شعر بسنده کرد و کسی گفت: "چقدر حیف" که از فرمایشات استاد در اطراف و پیرامون مبانی نظری شعر بی بهره ماندیم.

      دوم این که شاعر جوان و مهمان در دری – آقای محمد حنیف رضوانی (بودا) شاید برای آخرین بار در جلسات نقد و بررسی شعر در سال 2009 شرکت کرده بودند. بخاطر که فردا باید راهی سیدنی می شد و سلام ما را به  شاعر خوش ذوق و توانای مان آقای علی عظیمی می رساند. بعد هم آغاز سومین و آخرین سمستر درسی سال تحصیلی 2009 در دانشگاه را باید تدارک می دید. برای شان آرزوی موفقیت داریم و امیدوار به دیدار بعدی شان هستیم.

 

    جلسه ی این هفته کمی نشاط بر رخ از این داشت که یار رفته اش – اقبال حسین صفری بعد از دوازده جلسه توانسته بود دل از خط استوا کنده و دوباره به جمع دوستان قدیمی اش از شادی دندان هایش را به نمایش بگذارد. از طرفی هم این فرصتی شد برای آمادگی بیشتر و خوبتر شاعر خوب مان راضیه علی برای امتحانات و بقیه برنامه های درسی شان. چون ایشان دیگر مجبور نمی باشد که وقت کمی صرف گزارش نویسی جلسات نقد و بررسی شعر کنند. بعد از این اقبال رخصتی اش را به امید پیشرفت و تعالی سطح دانش هموطنانش به گونه برگ سبز تحفه درویش با یارانش شریک خواهم ساخت. و گزارش های این جلسه را خواهی نوشت. او گرچند در پایبندی به تعهداتش و عمل بر طبق دستورات لوایح هر مرجعی فرهنگی و علمی که تا حال در آنها افتخار بودن داشته، شهره ی عالم است. اما شاید نتواند با کیفیت و سرعت نوشته های خانم علی، گزارش ها را به روز رسانی کند. از همان خاطر است که بطور موقت این وظیفه را بدوش گرفته است. یکی از فواید جلسه آمدن هم همین است که با همکارانت همگام شوی و دست به دست هم داده "چیری" بر برف زمستان فقر ادبی بیادگار گذاری تا حد اقل نسل های بعدی ات بتوانند از آن به بهار ادبی رسیده و نوروز شعر را جشن گیرند. گرچند "از یک گل بهار نمی شود". ولی "قطره قطره دریا" خواهد شد.

     از اصل مطلب دور نشویم. این که مثل همیشه به موقع شاعران حضور بهم رساندند. نایب مجری جلسه نقد و بررسی شعر (خانم راضیه علی) با شعری از شاعر توانا محترم سید ابوطالب مظفری جلسه را آغاز کردند. بعد نوبت خبر های فرهنگی رسید. در این بخش از برنامه، یکی از شاعران دوستانش را بخاطر خبر خوش "پایتخت فرهنگ اسلامی" شدن شهر کابل برای سال 2025 چشم روشنی داد. بعد شاعر جوان و تیز هوش حاضر در جلسه – یدالله حیدری از استاد احمدی خواهش کرد که "در مورد اهمیت پایتخت فرهنگی اسلامی" توضیح ارائه بفرمایند. آقای احمدی در این خصوص توضیحات مفصل دادند که آنرا می توان در نکات ذیل خلاصه کرد.

1.       شورای اسلامی نهادی است که تمام کشور های اسلامی در آن عضویت دارند. این نهاد یک شعبه ی فرهنگی نیز دارد. این شعبه همه ساله یکی از شهر های مهم کشور های عضوش را نظر به قدامت تاریخی و سهم آن در شکل دادن و پیشرفت تمدن و فرهنگ اسلامی بعنوان "پایتخت فرهنگ اسلامی" انتخاب می کند. بعضا این امر برای مطرح کردن شهر مهم فراموش شده و در معرض خطر از بین رفتن، در سطح کشور های اسلامی و بین المللی نیز تحقق می یابد.

2.       اهمیت انتخاب شدن شهر کابل منحیث "پایتخت فرهنگ اسلامی" حیاتی و بس ارزشمند است. در قدم نخست این دست آورد گامی است در جهت برسمیت شناختن و تصدیق نقش شهر باستانی کابل در شکل دهی فرهنگ اسلامی توسط کشورهای ذی علاقه و معرفی آن در سطح ممالک عالم. این مهم باعث جلب توجه نهاد های فرهنگی بین المللی همچو یونسکو و غیره دونر ها در بازسازی و حفاظت بازمانده های آثار فرهنگی کابل خواهد شد.   

3.       در سال 2025 در این شهر محافل فرهنگی بزرگ و پرشکوهی برگزار خواهد شد که در آن سران کشورهای اسلامی و رؤسای مؤسسات فرهنگی و فرهنگدوستان و جهان گردان زیادی حضور بهم خواهند رساند. وقتی این همه مردم خرابه های کابل را از نزدیک تماشا کنند، طبعا برای بازسازی آن کمک و مساعدت خواهند کردند. در ضمن، داد و ستد فرهنگی و اقتصاد افغانستان نیز رونق خواهد گرفت. به این دلیل که مهمانان خارجی از طریق هتل ها، پارک ها، عتیقه فروشی ها، صنایع دستی فروشی ها و نمایشگاه ها و غیره داد و ستد ها مبالغ هنگفتی را به شریان اقتصاد ضعیف کشور مان جاری خواهند ساخت.  

4.       در دراز مدت شهر کابل به خانه ی جهانگردان و کاوشگران و محقیقین جهانی مبدل خواهد شد.

 

     برعلاوه، خبر خوش و نزدیک به خود مان این که، الیاس و آقای رضوانی از دعوت "موسسه فرهنگی در دری – شاخه استرالیا" در محفل شعر خوانی ادب دوستان جامعه ی ترک تبار استرالیای جنوبی برای ما گزارش مختصری ارائه کردند. به نقل از جناب رضوانی در آن محفل دوستانه ایشان به نمایندگی از جمع صمیمی مان شعر خوانده و عضو دیگر فامیل ادبی ما آقای علی والامنش آنرا به انگلسی ترجمه کرده بودند. بدون شک نه تنها که مورد تشویق قرار گرفته بودند، بلکه جمع حاضر را به حیرت فرو برده بودند. همان زمینه ی شده بود برای سوال و جواب های حاضرین در مورد جامعه افغان مقیم استرالیای جنوبی و فعالیت های فرهنگی و ادبی آنان. آقای رضوانی از تبادل فرهنگی یی که در آن محفل با جوامع ترکی، یونانی، ایرانی و استرالیایی صورت گرفته بود، بس خوشحال و راضی بنظر می رسیدند.

 

    ا عضای در دری - شاخه استرالیا مفتخر است که نقش کوچکی در ترویج ادب و زبان فارسی- دری و معرفی جامعه ی افغان منحیث یک ملتی که با کوله باری از ادب و با غنای فرهنگی عجیبی به خانه نو شان سکنی گزیده اند، ایفا می کنند. برخلاف تصور عمومی گدا و هیچ چیز بدست.  


 بعد از اخبار فرهنگی نوبت شعر خوانی و نقد و بررسی آثار جدید دوستان شاعر رسید. شعر ها از بس که شسته و روفته و تربیت شده بودند، در قرائت اولی کسی متوجه باریکی ها و کاستی های آن شده نمی توانست. مجبور همه شاعران شعر های خویش را دو بار خواندند. بعد سروده های شاعران بند بند مورد نقد و بررسی قرار گرفت. شعر آقای رضوانی هم رشد قابل ملاحظه ی را به نمایش گذاشت. زهرا حسینی و اقبال صفری و الیاس علوی نیز شعرهایشان را قرائت کردند. شعر ها توفیق خوبی در تصویر سازی و رعایت مبانی نظری شعر سپید را بر رخ تازه واردین کشید. جلسه آنقدر گرم و شیرین بود که تا ساعت هشت شام ادامه یافت.

 اما در حاشیه جلسه:

با وجود تنگی وقت، در پایان جلسه عکسهایی را دیدیم که چراغی روشن شده ی  بر مزار شاعر فقید فارسی فروغ فرخزاد   را نشان می داد. موضوع از این قرار بود که  راضیه علی – چراغی را از دست آقای احمدی به ایران فرستاده بودند تا بر مزار فروغ  روشن کند اما ایشان در سفرشان نتوانستند و آن را به خانم فاطمه سجادی ( از شاعران جوان هموطن) سپرده بودند تا به نیابت چنین کنند. خانم سجادی نیز بعد از ماهها به باغ ظهیرالدوله تهران رفته  و عکس هایش را روان کرده بودند. راضیه علی از این که شمع مشتعل شده اش را بر مرقد فروغ تماشا می کرد، گویا امتحانی را که  روز دوشنبه باید می داد فراموش کرده بود.

 

magbare Forog

در آخر هم همه با دوست شاعر آقای حنیف رضوانی خدا حافظی کردند. سلام و پیام به شاعر و دوست صمیمی شان علی عظیمی فرستادند. برای این دوستان مان آرزوی موفقیت در امورات درسی و فعالیت فرهنگی و ادبی شان داریم. به امید روز وصلت دوباره آن خوبان به حلقه ی صمیمی کلاس های نقد و بررسی شعر.

 


این هم چند نمونه از آثار جدید شاعران:

  حنیف رضوانی:

بستم به تار زلفت دستان بی نوا را

هر دم به یاد آرم فریاد بی صدا را

درگیر چشم نازت فریاد کردم از دل

آهی کشید جسم ام برد درد آشنا را

آن باغ نو رسیده ات میل بهار دارد

بزمی بکن مهیا این پیر بی عصا را

از روزن نگاهت روشن بکن جهانم

کین نور چشم هایت دزدیده است ما را

افتاده ام به غربت مرهم نگاه یار است

باید  ز ماه پرسید درمان این بلا را

  

یک تکه از شعر بلند الیاس علوی

....

من در برهوتم

برهوت در من است

همه‌ي اشياي گم شده

‌قطارهای دير كرده در من است

منم همه‌ی مسافران نیامده

سربازان بازنگشته

برّه های دریده

برده‌های بریده

منم آوازي كه در كوه پيچيده است

و هيچ كس نمي‌داند از كجاست

و هيچ كس نمي داند از كجاست

منم همه‌ی اسب‌هایی که به گاری بسته شده‌اند

و شیهه نمی‌کشند

آه اسبهاي بيچاره، من تیمارم

تيمارستان در من است

 

 من در همه جایم

و همه جا در من است

امّا تو کجایی؟

کجایی تو ؟ ....


   اقبال حسین صفری

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:34 توسط | |

  

 

 

دوستان نهایت گرامی درود !

ازاینکه نتوانستیم به موقع گزارشی از  همایش سالروز تولد مولانا  را بنویسیم، عذر مارا پذیرا باشید!

  

همایش ادبی فرهنگی "حدیث نی" با همکاری دوستان فرهنگی شهر سیدنی ۳ اکتوبربا موفقیت  برگزار شد. چند تا از دوستان شاعر از جمله استاد احمدی، الیاس علوی، زهرا حسینی، عبدالرحیم ابراهیمی، فاطمه علی و راضیه علی از دوستان در دری از شهر ادلید نیز در این همایش شرکت کرده بودند. این همایش در شهر سیدنی و به مناسبت سالروز تولد حضرت مولانا برگزار شد که شاعران، نویسندگان و هنرمندان از قسمت های مختلف استرالیا گرد هم آمده بودند .

  یک ماه پیش از اینکه سفر به شهر سیدنی داشته باشیم دوستان در جلسه شعر از همایش مولانا حرفهایی به میان آوردند: اینکه کدام یک از دوستان برود، چه بنویسند، که باید چه بخواند. اما بنا بر توافق  دوستان در آن شب قرار  بر این شد که پیش از رفتن به سیدنی باید یک بار پیش استاد ایما ابراهیم زاده رفت و ایشان را هم به این سفر دعوت کرد ضمن این که دیداری هم با ایشان تازه شود. متأسفانه استاد ایما بنا بر مشکلاتی نتوانست دعوت دوستان به شهر سیدنی را پاسخ مثبت گوید. اما چند تن از دوستان ادلید آماده شدند تا در همایش  "حدیث نی  " شرکت کنند !

 ساعت حدود ۲ بعد از ظهر ۲۹ اکتبر بود که استاد احمدی به همه دوستان تلفن زده و به نشانه  طنز احوال پرسی کرد و بعد پرسید که آیا همه اماده سفر هستند یا نه. ساعت چهار بعد از ظهر ادلید را به مقصد سیدنی با طیاره ای که قبلا تکتش را آماده کرده بودیم ترک کردیم. سفر دوساعته ادلید ــ سیدنی با دوستان شاعر حس وهوای خودش را داشت. ۶ شام بود که طیاره درمیدان هوایی شهر سیدنی فرود آمد . در فرودگاه دوستان مان علی عظیمی، حنیف رضوانی که قبلا رفته بودند  و چند تن از دوستان دیگر که آشنایی قبلی  از همدیگر نداشتیم منتظرما بودند. بعد از سلام و احوال پرسی کوتاه دوستان همه در خانه یکی از فرهنگیان شهر سیدنی رفتند و پذیرایی گرم دوستان درشهر غریب، فضای دوستانه شهر خود مان را به خود گرفته بود .

 روز بعد صبح زود از خواب برخواسته  تا از شهر پر شور سیدنی دیدن کنیم. در طول سفر کوتاه اما هیجان انگیز شهر سیدنی دیدار دوستان فرهنگی و شاعران یکی از بهترین لحظات بود که برای دوستان همیشه یک خاطره ای زیبا و به یادگار ماندنی خواهد ماند. بخصوص بعد از ظهری را که چند تن از دوستان در استدیوی استاد سرشار مهمان بودیم و از وجود هنری ایشان که سی تار را برای ما زنده می نواخت حال و هوای خاصی به سفر مان در سیدنی داد. برای ما که به تازه گی با سی تار آشنایی پیدا می کردیم استاد معلومات کافی را ارایه داد. عکسها و قصه های استاد، خاطرات وطن را برای همه بخصوص الیاس علوی قصه می کرد. شام را در خانه یکی از فرهنگیان دعوت بودیم ولی خاطرات وطن، موسیقی و هنرمندانش حسی را به ما داده بود که مهمانی را فراموش کرده بودیم.

 

 ساعت سرعتش بیشتر شده بود. روزها را همه در شهر بودیم همانند توریستها گاهی از دانشگاه نیو ساوت ویلز سر می کشیدیم، گاهی از هاربر بریچ و اپرا هوس ولی وقتی کافی نبود تا از تمام شهر الیاس عکس بگیرد ،عبدالرحیم خسته شود، فاطمه در گوشه ای خاموش بنشیند،استاد احمدی کوشش برای بدست آوردن جاهای دیدنی تر و یا زهرا گوشه ای پارک بیابد تا شعری بنویسد.

 

بعد از دیدار جاهای دیدنی سیدنی و آشنایی با دوستان شاعر و فرهنگی، دوستان در جلسه ای دانشجویان و فرهنگیان دعوت بودند که در این جلسه بیشتر روی همایش "حدیث نی" حرف گفته شد. از دوستان همه نظریه خواسته شد تا هر چی خوبتر برنامه ها برگزار شود. از طرز صحبت علی عظیمی و حنیف رضوانی همه از برگزاری همایش راضی به نظر می رسیدند و همه چیز با پلان خاصی پیش می رفت. دوستانی که از ادلید رفته بودند همه برنامه خاصی برای همایش داشتند. یکی مقاله نوشته بود و دیگری شعری در وصف مولانا و کسی هم شعری از خودش را می خواند.

 

ساعت ۲:۳۰ بود که استاد احمدی به همه گفت باید آماده شویم تا سر وقت در سالن همایش حاضر باشیم. وقتی در سالن رسیدیم دوستان هر کدام مصروف کار خود شان بود. چوکی ها مرطب چیده شده بود. با شمع روی زمین نوشته شده بود "نی" که زیبایی خاصی داشت. نقاشی های علی عظیمی، حنیف رضوانی و چند دوست دیگر فضای سالن را شاعرانه و دیدنی کرده بود. دیگر مهمانان کم کم سر می رسیدند و سالن منظم تر معلوم می شد. ساعت ۶ شام مجری همایش را به طور رسمی آغاز کرد. از حنیف رضوانی خواسته شد تا برنامه را معروفی کند و مهمانان را خوش آمد بگوید. همینطور به ترتیب دوستان مقاله های تهیه شده شان را ارایه دادند. شاعران شعرهای شان را دکلمه کردند. طوری که در بالا اشاره شد همه دوستان در دری که از ادلید رفته بودند، برنامه داشتند. زهرا حسینی شعر در وصف مولانا، فاطمه علی شعر از خودش "هموطن" استاد احمدی مقاله "مولانا و عشق"عبدالرحیم ابراهیمی مقاله،الیاس علوی و همچنان راضیه علی شعر هایی از خود شان را دکلمه کردند که با هر شعر استاد سرشار با صدای دلنشین سی تار شعر را لذت بخشتر می نمود. تمام برگزار کننده گان برنامه های شان را به خوبی و به طور پلان ریخته شده اجراع می کردند. با حضور شاعران و نویسنده گان از جمله شاعران شهر سیدنی استاد رحمت الله اشکبار و خانم طاهره شیخ الاسلامی که یک کتابی از ایشان به چاپ رسیده " ما چرا چنین شدیم" برنامه رنگ دیگری به خود گرفته بود.

در جریان همایش و سفر مان به سیدنی ثابت شد که عشق مولانا تنها در بلخ و یا ترکیه به اتمام نمی رسد او همچنان در جهان زنده است.  

 

 

                                                                                                     راضیه علی      

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:50 توسط | |

دوستان عزیزمان سلام



کارگاه هفته گذشته مان خلوت بود و طبیعتا شور و شوق هفته های گذاشته را هم نداشت. دلیل آن هم رفتن بیشتر بچه ها به جشن بزرگی بود که "انجمن متحد افغانهای استرالیای جنوبی" به مناسبت عید فطر گرفته بودند.


کلاس طبق روال، با خبر های فرهنگی آغاز شد. هیچ کس خبر آن چنانی نداشت. بعد، روح الله گفت هِـــــــــــــــی، شما ها هم که قرار است بروید. رفتن ما به سیدنی برای همایش مولانا هم الان دو هفته است که به قول این جایی ها تاپ نیوز شده است.


به هر حال؛

از استاد احمدی تقاضا شد که به ادامه بحث در مورد پیرنگ داستان بپردازند. ایشان به نکات تازه ای در رابطه با پیرنگ اشاره داشتند. اینکه رابطه شخصیت ها و پیرنگ آمیخته و مختلط است. به طور مثال در داستان "داش آکل" از " صادق هدایت" شخصیت داش آکل مثبت است و اصلی . بعد کاکا رستم که شخصیتی مخالف و منفی را ایفا می کند در مقابل داش آکل است.

به این ترتیب است که شخصیت ها گسترش می یابند. نکته قابل ملاحضه این است که مقابله شخصیت ها در داستان، کشمکش را باعث می شود. پس ما، در می یابیم که پیرنگ همیشه با کشمکش همراه است.


استاد احمدی ، برای گسترش این کشمکش ها در داستان گفتند که ، وضعیت را طوری باید در داستان ترسیم کرد که کاملا غیر عادی و متفاوت باشد.مثلا در داستان "داش آکل" اگر موضوع عاشق شدن داش آکل به طور عادی و معمولی جریان یابد، او به دختر خواهد رسید.



از دیگر نکاتی که اشاره کوتاهی به آن شد، گره افکنی در داستان است.اهمیت آن هم به این خاطر است که تقابل نیروهای متخاصم را به وجود می آورد و در نهایت کشمکش را بیشتر می کند. آقای احمدی در آخر به انواع کشمکش در داستان پرداختند:

1: کشمکش جسمانی، یعنی استفاده از زور

2: کشمکش ذهنی، یعنی مبارزه دو فکر

3: کشمکش عاطفی ( در این نوع کشمکش شخصیت از درون متلاطم است، که این تلاطم می تواند از رهگذر عشق باشد یا غم و اندوه و یا شادی)

4: کشمکش اخلاقی( این نوع کشمکش بنا بر اصول اخلاقی و اجتماعی است)



کارگاه مان خیلی ساده به پایان رسید.



تا بعد..

زهرا حسینی

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:17 توسط | |
دوستان همدل سلام!



"دیریست که مشرق آنچنان که باید به روز نمی شود" این خلاصه کلام استاد احمدی بود در آغاز جلسه نویسندگی این هفته مان.

    ساعت ۴:۱۵ دقیقه بود که به در ساختمان رسیدم. ساختمان جدیدی که مدت زیادی از نقل مکان "دردری" به آن نمی گذرد. در ورودی به ساختمان دری است شیشه ای که معمولا هر یکشنبه کاغذی را روی آن می چسپانند که روی آن نوشته شده "دردری. لطفا زنگ بزنید". زنگ را فشار دادم. روح الله از پله هایی که با موکتهای آبی خوش رنگی فرش شده بود پایین آمد و در را باز کرد. از پله ها بالا رفتیم. وارد سالنی شدیم که دیگر برایم بسیار عادی می نمود. روبه رویم به بلندای دیوار پوستر های زیبایی از دیدنی های شهر آدلاید چسپانده شده بود. رنگ های پوستر ها و میز ها و صندلی ها، با رنگ آبی موکت همخوانی عجیبی دارد. همین هم باعث یک نوع دل گرمی برای آمدن به کلاس ، بعد از مباحث ارزشمند استاد احمدی است.

    به هر حال، کلاس را با خبر های فرهنگی و ادبی آغاز کردیم. بچه ها به دلیل مصروفیت های درسی که داشتند کمتر توانسته بودند به اینترنت و دنیای خبر بروند. تنها خبر جالب از اهالی دردری بود و آن هم این که برای سفر به سیدنی و شرکت در همایش مولانا، شش نفر از اعضاء بلیط رفت و برگشت خود را رزرو کردند و در تاریخ 29 همین ماه(سپتامبر) راهی سیدنی خواهند شد.



    بعد، از استاد احمدی دعوت شد تا به ادامه بحث در مورد داستان نویسی بپردازند. ایشان بعد از سلام و خوش آمد گویی ، انتقادی در مورد نحوه به روز رساندن وبلاگ مشرق کردند که صد البته به جا بود. در ادامه ایشان، بحث خود را با توضیح در باره پیرنگ در داستان آغاز کردند.


    ایشان برای درک بهتر بچه ها، از کلمه طرح به جای پیرنگ استفاده کرد. ایشان، ارسطو را اولین شخصی خواندند که پیرنگ را یکی از مسایل اساسی برای داستان می داند. ایشان در تعریف پیرنگ گفتند که " پیرنگ، وابستگی موجود برای حوادث داستان را به طور عقلانی تنظیم می کند". در واقع کار پیرنگ ایجاد وحدت میان اجزای داستان است.ایشان برای واضح ساختن این تعریف گفتند: "اگر داستانی باعث شگفتی خواننده شود، به این معنا است که این داستان پیرنگ درستی ندارد".


   آقای احمدی در ادامه در مورد تفاوت داستان با پیرنگ گفتند که :" پیرنگ کالبد و استخوان بندی وقایع است. چه وقایع ساده باشند و چه پیچیده. " و در واقع پیرنگ داستان را وحدت هنری می بخشد. اما در مورد داستان افزودند: " داستانی که پیرنگ ندارد، نقل وقایع است. نقل رشته ای از حوادث آن هم بر حسب توالی زمان."



   سپس ایشان داستان "داش آکُل" از "صادق هدایت" را  مثال آوردند.  استاد خلاصه داستان و پیرنگ آن را برای کلاس خواندند. بد نمی بینم اگر خلاصه و پیرنگ داستان "داش آکل" را برای شما نیز بنویسم. لطفا به تفاوتهاي بين خلاصه و پيرنگ دقت كنيد.


خلاصه داستان:

   "وقتی در شیراز دو تا لوطی بودند به نام های داش آکل و کاکا رستم که دومی چشم دیدن اولی را نداشت. روزی داش آکل را خبر کردند که حاجی آقایی او را در موقع مرگ به عنوان قیم خانواده اش معرفی کرده است. داش آکل قیومیت خانواده را قبول کرد. بعد دختر حاجی را دید و عاشق او شد. اما عشق خود را پنهان کرد. بعد از چندی دختر را به اولین خاستگاری که برای دختر پیدا شده بود، شوهر داد و اموال خانواده را به شوهر دختر وا گذاشت. بعد در نزاعی که با کاکا رستم کرد، کشته شد."


در خلاصه داستان به اتفاقات و حوادث به وجود آمده اشاره شده است اما وقتی  پیرنگ همین داستان نیز خوانده شد، به خوبی مشخص بود که زنجیره ِعلی و معلولی به زیبایی در آن ترسیم شده است.


و اما

پیرنگ داستان:

" وقتی در شیراز، دو تا لوطی بودند به نام های داش آکل و کاکا رستم ، که کاکا رستم چشم دیدن داش آکل را نداشت، برای اینکه به او حسودی می کرد چون می دید مردم به او احترام می گذارند و برای خصلت های جوانمردانه اش، او را دوست می دارند. آن وقت یکی از حاجی های معروف شیراز، در لحظه مرگ، داش آکل را به علت اعتمادی که به او داشت، وکیل و وصی خود کرد. داش آکل از این وصیت حاجی در دل خوشنود نبود زیرا که با زندگی آزاد و بی قید و بند او نمی خواند. اما بر خلاف جوانمردی می دانست که بر طبق وصیت حاجی عمل نکند. کاکا رستم که دلش می خواست به جای داش آکل باشدو به اموال باد آورده و مفتی برسد، از حسادت هر جا می نشست شایع می کرد که داش آکل اموال حاجی را بالا کشیده است.

داش آکل به علت تعهدی که قبول کرده بود، از کشمکش و درگیری با او پرهیز می کرد. در این میان داش آکل گرفتاری دیگری نیز پیدا کرد و عاشق دختر حاجی شد. اما برای آنکه فکر می کرد اگر دختر را به زنی بگیرد بر خلاف جوانمردی و لوطی گری رفتار کرده، عشق خود را به او از همه پنهان می کرد. آن وقت خاستگاری برای دختر پیدا شد. داش آکل با اینکه خاستگار از خودش مسن تر بود، با ازدواج آن ها موافقت کرد و دختر را به شوهر داد و اموال حاجی را به او سپرد. بعد چون دیگر زندگی برایش معنا و مفهومی نداشت، در برخورد با کاکا رستم که همیشه مغلوب داش آکل بود، از خود دفاع نکرد و خودش را به دست او به کشتن داد."


 همانطور که مي بينيد پیرنگ، خلاصه داستان نیست. این نكته اي بود كه در آخر كلاس در مورد آن بحث شد.


تا بعد..

زهرا حسینی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:59 توسط | |


در اينجا فراخوان همايش حديث ني را مي بينيد كه قرار است تعدادي از اعضاي درّدري شاخه استرالياي جنوبي نيز در آن شركت كنند. كساني كه مايل هستند به اين جمع اضافه شوند و به اين سفر بيايند لطفا زودتر اطلاع دهند. ( نكته: هزينه رفت و برگشت به عهده خود شركت كنندگان است)

فراخوان همایش فرهنگی ادبی "حدیث نی"

به مناسبت سالروز تولد خداوندگار بلخ حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی قرار است جمعی از فرهنگیان از شخصیت ادبی و فرهنگی این عاشق جان باخته طی گرد همای در شهر سیدنی تجلیل نمایند. بدينوسيله از كليه فرهیختگان و دوستان علاقه مند خواهش میشود تا با فرستادن آثار، تحقیقات و پژوهش های شان اعم از کتبی، صوتی و تصویری ما را در راستای برگزاری هر چه با شکوه تر این برنامه همکاری نمایند.

محورهای همایش:

1: شاخصه های هویت انسانی از دیدگاه مولانا

2: دیدگاه مولانا در باره عشق

3: مولانا و جهان امروز

4: جایگاه مولانا در اندیشه ی جهان غرب

5: مولانا و روشنفکری

6: سیری در آثار مولانا

7: نقش و جایگاه مولانا در زبان و ادبیات فارسی دری

8: مولانا و تجربه ی مهاجرت

اهداف همایش

Ø آشنایی جامعه با زوایای مختلف زندگی ادبی و فرهنگی حضرت مولانا

Ø ایجاد بستر مناسب جهت ارتباط، تعامل و انتقال اندیشه های ادیبان و متفکرین در باره مولانا

Ø ترویج، گسترش و تقویت فرهنگ و ادبیات زبان فارسی در جامعه ی استرالیا

Ø ترویج فرهنگ برگزاری فعالیت‌های ادبی و فرهنگی در جامعه ی مهاجرین.

بخش‌های همآیش:

مقاله، شعر، داستان کوتاه، سخنرانی، عکس، کاریکاتور، فلم ...

حمایت کننده: Fairfield MRC

زمان برگزاری همایش: 3 ماه اکتبر سال 2009

نشانی همایش بعداً اعلان میگردد.

علاقمندان محترم جهت كسب اطلاعات بيشتر مي توانند باتلفن 97270477 با آقای کریم حکمت و با شماره ی 0403736011 یا آدرس الکترونیکی ali_au89@yahoo.com با علی عظیمی مسئول برگزاری برنامه در تماس شوند. در ضمن دوستان میتوانند از وبلاگ ویژه این همایش نیز دیدن نمایند. www.panjaraa.blogfa.com

لازم به یادآوری است کسانی که خواهان سهم گیری در برنامه هستند باید حد اکثر تا دهم ماه سپتمبر ما را در جریان بگذارند

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 4:36 توسط | |
سلام بزودي مطلب جديد را خواهيم گذاشت اما چند نكته را بايد زودتر خدمت شما برسانم

۱- دوستان شاعري كه در استراليا زندگي مي كنند،  چند نمونه از بهترين اشعارشان را به آدرس ايميل dorredarisa@yahoo.com  روان كنند. تا آنجا كه مي توانید بزودي و در همين هفته بفرستید. قرار است از اين به بعد بخشي در مجله " خط سوم" كه توسط موسسه درّدري در ايران چاپ و در افغانستان و كشورهاي ديگر فرستاده مي شود، به فعاليت‌هاي نويسندگان و شاعران در استراليا اختصاص يابد. ما فقط يك هفته وقت داريم تا آثار را به دفتر مجله روان كنيم بنابراين سعي كنيد در همين مدت آثارتان را بفرستيد. ( نكته: مسئولان مجله در انتخاب و چاپ شدن يا چاپ نشدن آثار آزاد هستند، بنابراين فرستادن آثار دليل بر چاپ قطعي آنها نمي باشد)

 

   ۲- به دعوت عده‌اي از فرهنگيان شهر سيدني، تعدادي از اعضاي جلسه در تاريخ سوم اكتبر ۲۰۰۹ در جلسه اي كه به مناسبت سالروز تولد مولانا بلخي برگزار مي‌شود، در این مراسم شرکت خواهند کرد. اگر شما نيز مايليد در اين سفر همراه ما باشيد، با مسئولان جلسه هماهنگي كنيد و از جزئيات اين سفر مطلع شويد.


 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 5:16 توسط | |
دوستان دوباره سلام و درودهای صمیمانه ما را پذیرا باشید!

دیگر یادم نبود برای چه چیزی یک ساعت را پیاده آمده بودم. تنها میدانستم شاید اسمش درست باشد 235 hutt st. ساعت پنچ بعد از ظهر را نشان میداد و بوی تند قهوه خانه‌هاي تاریک از دو طرف خیابان به مشام می رسید. گاهی میگفتم همه شعر خوانده باشد و مجري جلسه، مثل همیشه گفته باشد که "اینجا جلسه ما به پایان می رسد". اصلا حواسم نبود، همینطور  پیاده روی می کردم که چیز آشنایی در خیابان نا آشنا به چشمم خورد، روي كاغذي سفيد با خط نازکی نوشته شده بود. "دردری! لطفا زنگ بزنید".

داخل شدم، همه با تعجب به من نگاه كردند و لبخند زدند. استاد احمدی بدون اینکه کلاس را مختل کند تنها با نیم نگاهی به سوی دروازه دید و به تدریس اش ادامه داد. روی تخته نوشته بود.

"مبانی نظری شعر"

زبان شعر

مردم گرایی در شعر:

  1. کار برد زبان رایج
  2. تمایز بخشیدن به زبان
  3. برتری ملموس در زبان شعر

مثال :    مفت حیرت سبقان سیلی الفت کاری ست

           رخ مانوس ترین آیینه ها زنگاری ست

 - زبان معمولی و رایج

 - زبان شاعرانه و رسمی

 - زبان آمیخته- سهل و ممتنع

  • اصطلاحات
  • ضرب المثل ها و کنایه

مثال : نسترن رسوای خاص و عام شد

      خون داوودی مباح اعلام شد

از مزاياي استفاده از مردم گرایی:

-انتقال و یا جابه جایی مفاهیم و کلمات

-پیوند زدن میان دو حوزه زبانی

  • مردم
  • شعر

-ایجاد غرابت (نا آشنایی) در زبان

  1. وضوح و روشنی به زبان شعر
  2. مجاز ها، آرایش های ادبی
  3. جلوگیری از سقوط و ابتذال

در پایان یک شعر از (طالب آملی) شاعر سبک هندی نوشته شده بود.

 به حشر، تن به حجیم افگنم نخستین گام

   دل و دماغ رسن بازی صراطم نیست

بخش نقد و برسی شعر این هفته، خالی از شعر و گفتگو نبود. شاعران شعر خواندند و دوستان دست زدند و نقد کردند. چند دوست تازه نيز به جمع ما پيوسته بودند.

اكنون چند شعر از دوستان را با هم می خوانیم:

روح الله دانش:

البته آقای روح الله به زبان انگلیسی شعر خواند

REFUGEE

?Can you see the empty tunnel

?How about the echo of your voice

?Is there anyone to break this quietness

.How dark, dark

.You are still in the middle of this tunnel

?Will we ever reach the brightness

;Not in this darkness

.it doesn’t have a sky 

 

Devona! (Crazy)

?Leave your child

?Say bye to your blue sky

?Drink your last drop of blood

.The sky does not cry

.Walk to the border

.Live in the camps

.Die in the jail

.Move on refugee

 

Devona! (Crazy)

!Leave with me

!Stay with me

!Die with me

!Live with me

 …Goodbye refugee

 

 الیاس علوی:

دستانت را گرفتند

و دهانت را خرد كردند

به همین سادگی تمام شدی

 

از من نخواه  در مرگ تو غزل بنويسم

كلماتم را بشويم

آنطور كه خون لبهايت را شستند

و خون لبهايت بند نمي آمد

 

تو را شهيد نمي خوانم

تو كشته ي تاريكي هستي

كشته ي تاريكي

اين شعر نيست

 چشمان كوچك توست

كه در تاريكي ترسيده است

در تنهايي

گريه كرده  

اعتراف كرده است.

 

نمي‌خواهم از تو فرشته‌اي بسازم با بالهاي نامرئي

تو نيز بي وفا بودي

بی پروا می خندیدی

گاهي دروغ مي گفتي

تو فرشته نبودي

اما آنكه سينه ات را سوخته به بهشت می رود

با حوریان شیرین هماغوشی می کند

با بزرگان محشور می شود

تو بزرگ نبودي

مال همين پائين شهر بودي.

 

مي دانم از شعرهاي من خوشت نمي آيد

مي گفتي: "شعرت استخوان ندارد

قافيه و رديفش كو؟"

حالا ويراني ام را مي‌بيني؟

تو قافيه و رديف زندگي ام بودي.

 

اين شعر نيست

   خون دهان توست كه بند نمي آيد.

  


در اخر اينكه دوستان ناگفته نماند که هفته آینده از ساعت ۲:۳۰ الی ۵:۳۰ در سمینار اختصاصی و افغانستان و استقلال هستیم و جلسه گارگاه نویسندگی برگزار نخواهد شد. پس همه دوستان را در سمینار فرهنگی خواهیم دید تا بعد به درود.

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 20:5 توسط | |


    دستانش سرد شده بود. بدنش می لرزید.  اگر رمضان می بود دیگر باید افطار می کردند. چراغ های تیر های برق یکی یکی روشن می شد. سر و صدای گوش خراش ماشینها، تنگی وقت، درگیری ذهنی اش با خودش .. با خودش نه، با کیفش که مدام زیپ آ ن را باز می کرد و خودش هم نمی دانست به دنبال چه می گردد. با روسری اش، که نمی دانست می خواست گردنش را بپوشاند تا از سرما در امان باشد یا موهایش را در امان روسری نگاه دارد. بلاخره خود را روبروی در کوچکی یافت که روی شیشه اش با خط بدی نوشته شده بود ( جلسه دردری برقرار است یا زنگ در را  بزنید یا به شماره ... زنگ بزنید).

    انگشتانش کرخت شده بود. زنگ در را فشار داد. الیاس مجری همیشگی جلسات شعر  و نویسندگی شان بود. از پله ها پایین آمد و در را باز کرد.


: - سلام زهرا خانم، سلام ثریا خانم


تازه یادش آمد که خواهرش هم در تمام این مدت با او بوده است. با هم از اتوبوس پیاده شدند. با هم تمام این خیابان های شلوغ را طی کردند.. به خواهرش با تعجب نگاه کرد و  لبخندی زد و از پله ها بالا رفتند.



کارگاه نویسندگی

هر انسانی دارای فکر و اندیشه و احساس و عواطف است. به گونه ای می توان این دو را از یکدیگر جدا کرد:

فکر و اندیشه: برخورد با زندگی، فلسفه زندگی، اندیشه                                                                                                                                                                             احساس و عواطف: غم و اندوه، شادی و فرح، نگرانی و دلواپسی

اما این دو در داستان چه نقشی دارند:

 در حقیقت داستان به قول جمال میرصادقی ( نویسنده و منتقد بزرگ) یعنی:نمایش کوششی است که سازگاری افکار و عواطف را موجب می شود


خصوصیات نویسندگان خوب:

توانایی ارائه افکار و احساس خود را دارند.

مخاطب و یا دیگران را شریک می داند.

داستان هایشان تفکیک ناپذایر و در هم آمیخته اند.

تمام چیز ها را به صورت ملموس و عینی بیان می کند. ( بزرگترین خصوصیت)


داستان کوتاه: اصطلاح عامی است برای روایت یا شرح حوادث. در ادبیات داستانی عموما داستان در بر گیرنده تلاش و کشمکشی است میان دو نیروی متضاد ولی یک هدف.

 

    این ها نکاتی بود که استادشان قبل از آمدن آنها برای کلاس شرح داده بود. هاج و معوج همین طور به تخته نگاه می کرد. سعی می کرد خوب گوش کند. دیگر از بس به تخته زل زده بود صدای استاد را هم نمی شنید. یکباره به خود آمد وسعی کرد آرامشش را حفظ کند اتفاق خاصی نیفتاده بود. سرش درد می کرد و  چند دقیقه ای دیر آمده بود.

 


آدرس مکان جدید جلسه : شماره ۲۳۵

hutt st, Adelaide


زهرا

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 14:2 توسط | |



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 توجه: جلسه این هفته در مکان جدید در ساعت ۴ بعد از ظهر برگزار می شود. آدرس: ۲۳۵  

 Hutt Library, Hutt Street, City  


 دوستان سلام و صد درود!

بعد از یک هفته خستگی و غرق در مشکلات روزمره زندگی، ساعت ۳:۴۰ به میعادگاهمان یعنی " مرکز نویسندگان استرالیای جنوبی" رسیدم. زودتر از موقع آمده بودم و فرصت را غنیمت شمرده با بای یکی از شاعران جوان هموطن در هرات تلفن کردم و از اوضاع فرهنگی آن دیار پرسیدم. خبرهای خوشی از برگزاری مرتب جلسات شعر جوانان و دیگر برنامه های ادبی در هرات گفت و من نیز از جمع کوچکمان گفتم.

  مثل همیشه، جلسه نقد و بررسی شعر این هفته نیز با حضور تعدادی از دوستان  شاعر شهر ادلید برگزار شد. برنامه طبق معمول با خبرهای تازه فرهنگی و هنری شروع شد. یکی از خبرها برگزاری شب های موسیقی توسط " گروه هنری مهر" بود که به سبک کلاسیک و با سازهای سنتی برنامه اجرا می کنند و هفته قبل میهمان فارسی زبانان ادلید بودند.

 در قسمت بعدی برنامه، نوبت به آقای احمدی رسید تا  ادامه درسهای  مبانی نظری شعر (زبان شعر) را ارایه بدهند. اجازه بدهید نگاه خلاصه واری به این بحث داشته باشیم. موضوع این هفته ترکیب سازی در عرصه زبان شعر بود. واژه ها را مثل به دو گونه کلی تقسیم کرد: ۱ منفرد - تک واژه  ۲ مرکب.

     مثلا: واژّهای منفرد = نقش ، ایوان ......

     واژهای مرکب:  نقش + ایوان = نقش ایوان   

 برای تازگی زبان شاعر باید ترکیب سازی کند. در این مقطع یکی از دوستان از ترکیب سازی و واژه سازی شکسپر مثال آورد. در بشتر و مثال ها می دیدیم که شاعرانی با ترکیب دو واژه منفرد واژه مرکب ساخته اند. به طور مثال: نعره + سنگ = نعره سنگ در اینجاست که شاعر نو آوری کرده و دید تازه ای است.

خواب دریچه را با نعره سنگ بشکن

بار دیگر به شادی دروازه های شهر را بر سپیده ها وا کن

یا

 موج + آهن = موج آهن

دستی نه زورقی فرو رفته در موج آهن

 چرخ + باد = چرخباد

چرخباد خاک و دود چون غول از خمره ای سنگ رها شد

 

شاعران با بهره گیری از تکنیک ترکیب سازی هدف های زیر را دنبال می کنند:

۱- استحکام بخشی به شعر

۲-  و وسعت بخشی به زبان شعر

۳ -افزایش امکانات زبانی است که شاعر کار، جدیدی در حوزه زبان انجام می دهد

      ۴- ایجاد و انتقال مفاهیم بیشتر و گسترده تر در زبان 

     ۵- رسانایی بیشتر در حوزه زبان

      ۶- پربار کردن زبان عامه و محاوره ای

      ۷- کمک به ایجاز در شعر

مثلا احمد شاملو از ترکیب واژه های روزمره و معمولی یک مفهوم جدیدی ساخته اند.

مانند: شیر، آهن، کوه، مرد  = شیر آهن کوه مردا که تویی


  بخش بعدی برنامه به خوانش اشعار شاعران پرداخته شد. و دوستان هر یک شعرها را نقد و بررسی کردند .نمونه هایی از اشعار دوستان را با هم می خوانیم.

شعری از الیاس علوی

كسي بي‌دليل به حمّام نمي‌رود

قطره‌هاي ِرخوت ِهماغوشي را مي‌شويد

يا عقده‌هاي ِعقیم ِ رگ‌ها را مي‌‌گشايد

هيچ كس بي‌دليل به ميخانه نمي‌رود

دندانهايش زيبايي ِپسري را به نيش كشيده‌

يا شانه‌هايش به ديدار تازيانه دلتنگ است

آن دخترك لاغر نيز بي‌دليل نمي‌رقصد

اندوه، بر موهايش نفت مي‌ريزد

گرسنگي، چنين دستهايش را تكان مي‌دهد

 من اما بي‌دليل به خيابان رفتم

و به عابران سلام دادم

كسي صورتش را گرداند

لبخند تيزي داشت

"مرگ" بود .

 

 چيزي بگو

تا از وسوسهء تاريكي برگردم.

 

 

شعری از راضیه علی

آفتاب زل زده در چشمهای من

"گویی تمام آبشارها

خنده ات را نوشیده اند"

چشمانت را به تازگی می شناسم

و دستانت را لمس خواهم کرد

در زمان که ادمها از نفرت می میرد

بزرگ شدن بالهایم را نظاره می کنم

پروازم را به سوی تو به هیچ کس نخواهم گفت!!


در پایان شعری از یکی از جوانان هموطن خوانده شد که بسیار زیباست:

  (ج. مونس)

 وقتی کلاهت را

از روی پیشانی بلندت برمیداری

واژه های نگفته ی زیادی

گویی زندان گوانتانامو را دیوار می کوبند

 

وقتی ،

 گیسوان بلندت را

 شب توان دیدن نیست

ستون فقراتم تیر میکشد

شب روی دوشم سنگینی میکند

 

 وقتی واژه های شعر تو

 شروع به باریدن میکند

طبیعت زندگی

ریشه هایش مستحکمتر

و ذهن درختان مملو می شوند از قناری و بلبل

 

وقتی ،

وقتی کلاهت را ازسرت برمیداری

انعکاس نور پیشانی بلندت

افسار نظام مفلوک قارچ های سمی را  ،

فرو می بندد تکثیر اشباح تعفن

 در دودمانی که  دروغ است وفریب !

 

وقتی ،

وقتی شعر تو سرازیر میشود .....

 


 به امید دیدار

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 18:19 توسط | |


توجه: دوستان عزيز جلسه شعر اين هفته يكشنبه ( ۲۶ جولاي) در مكان هميشگي يعني در مركز نويسندگان استرالياي جنوبي و در خيابان رندل برگزار مي شود. ساعت ۴ بعد از ظهر. لطفا به ديگران با پيام تلفني خبر دهيد.


مقدمه:

سلام. اين سلام همراه است با اندكي عرق ِ شرم و خجالت از شما دوستان و همراهان عزيز كه در اين مدت گلايه داشتيد از اين تاخير طولاني. بگذاريد از توجيهات و دلايل آن درگذريم كه شايد بر تقصير ما بيشتر بيافزايد. اتفاقهاي زيادي افتاد كه بايد در اين صفحه در مورد آن مي‌نوشتيم امّا چنين نشد. مثلا لازم بود از مراسمي كه در روز اول مي 2009 در موزه مهاجران شهر ادليد برگزار شد و گروه درّدري در آن سهم ويژه‌اي داشت و پنج نفر از دوستان شعرهايشان را خواندند و صحبت مختصري در باب معرفي مركز ارايه شد، چيزي مي‌نوشتيم.

تعدادي از شركت كنندگان در برنامه شعرخواني اعضا درّدري

مدّتي بعد آقاي سيد نادر احمدي بعد از مسافرتي طولاني به جمع ما بپيوستند و در مراسم كوچكي كه به بهانه اولين حضور ايشان در جلسه بود، صحبت‌هاي مفيدي را از زبان ايشان درباره وضعيت ادبيات و اديبان و شاعران هموطن در ايران شنيديم و به خصوص از ديدارها و گفت‌ و گوهايي كه با همكاران‌مان در موسسه درّدري مركز داشتند.

آقاي احمدي در فرودگاه ادليد

يا همين دو هفته پيش خانم " ملالي جويا" سفري به استراليا و شهر ادليد داشتند و بعضي از اعضاي درّدري نيز در مراسمي كه با حضور ايشان و معرفي كتاب ايشان، برپا شده بود، شركت داشتند.

و يا همين جمعه قبل بعد از مدت‌ها تعدادي زيادي از اعضا به يك اردوي يك روزه در خارج شهر رفتند و به قول معروف دل و جان را صفايي دادند و از شلوغي و دلتنگي شهر دور شدند. حتي دوستان قديمي و سفركرده‌مان " علي عظيمي" و " اقبال صفري" نيز آمده بودند.

بله اينها و چندين موضوع ديگر وجود داشت كه بايد در مورد آنها مي‌نوشتيم و ننوشتيم. به اينها بيافزاييد شعرهاي خوبي را كه در اين مدت از دوستان شنيديم و خوانديم و گرفتيم و بر اين صفحه نمانديم. به هر حال اميد كه اين بار قولمان را نشكنيم و مرتب بنويسيم.

شعرخواني راضيه علي در روز اول مي 2009


بعد از مقدمه

و امّا جلسه‌‌ي هفته قبل كه در تاريخ نوزده جولاي برگزار شد مختص كارگاه نويسندگي بود. آقاي احمدي ادامه بحث‌هايشان را از سر گرفتند كه از ماهها قبل شروع شده بود و از مباني نوشتن به انواع ادبي و بعد به انواع ادبيات داستاني رسيده بود. در جلسه قبل ايشان با تقسيم ادبيات داستاني به " قصه"، " رمانس" ، " رمان" و " داستان كوتاه"، توضيح و تعريف جامعي از هر يك از آنها ارايه داده بودند. در اين جلسه بيشتر بر روي " داستان كوتاه " بحث شد كه قرار است از اين به بعد براي مدتي موضوع اصلي كارگاه نويسندگي باشد. ايشان به خاستگاه داستان كوتاه و دلايل ظهور آن پرداختند و نيز انواع و شيوه‌هاي داستان كوتاه را با ذكر مثال تشريح كردند. آشنايي با اين مباني واقعا مفيد بود چرا كه در نقد داستان و همينطور نوشتن داستان بسيار لازم است. پيش از اين ما در نقد داستان نمي‌توانستيم با سند و دليل از گفته‌ها و نظراتمان دفاع كنيم كه نشان از ضعف در تئوري و ساختار داستان داشت. متاسفانه كساني كه در جلسه اين هفته نبودند، بحث مهمي را از دست دادند كه اميدواريم با حضور در جلسه بعدي و تكرار خلاصه وار توسط آقاي احمدي، اندكي جبران كنند.

اين جلسه تا ساعت 7 شام ادامه يافت و در پايان در مورد به روز شدن مرتب وبلاگ گفتگو شد و بر طبق قرار " راضيه علي" مسئول گزارش نوشتن از جلسات شعر و " زهرا حسيني" مسئول جلسات نويسندگي شدند. موضوع ديگر يافتن مكاني ديگر براي برگزاري جلسات بود چرا كه متاسفانه موسسه نويسندگان استرالياي جنوبي كمك‌هايي را كه قبلا از دولت دريافت مي‌كرد را از دست داده و براي جلسات هزينه‌اي دريافت مي‌كند. اميدواريم در هفته جاري با تلاش هاي بعضي از دوستان بتوانيم مكان مناسب ديگري را بيابيم. و موضوع ديگر البته غيبت مكرر بعضي از دوستان از جمله " نرگس حسيني" و " زينب حيدري" و تعدادي ديگر بود كه اميدواريم آنها نيز بزودي به جمع ما بپيوندند.

نكته : لطفا در اواخر هفته دوباره به وبلاگ سر بزنيد تا به احتمال زياد آدرس مكان جديد را در اينجا بمانيم.

شاد و سرفراز باشيد و به اميد ديدار

زهرا حسيني

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 2:5 توسط | |